X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 15 مهر 1387 12:43
بادبادک‌ها به هوا خواهم برد...


آخییییییییییییش. بالاخره تموم شد.


من جز اون دسته از آدمها که به جبر اعتقاد دارن (جبریون)، نیستم. اما تا حالا بارها و بارها بهم ثابت شده که خیلی وقتها اتفاقها اون طور که ما فکر می‌کنیم نمیفته. حتی اگه تمام پیش‌زمینه‌های لازم رو برای اون اتفاق فراهم کنیم و تمام اتفاقهای غیرمنتظره رو هم در نظر گرفته باشیم و با تمام وجود مطمئن باشیم که اون اتفاق میفته.


خیلی‌ وقتها وقتی می‌ری روی سِن، تمام اون نرم‌افزارهایی که تا یه دقیقه پیش داشتن اجرا می‌شدن از کار میفتن و اون نرم‌افزاری که هرکاریش می‌کردی، اجرا نمی‌شد بدون هیچ خطایی اجرا می‌شه.


اصلا معلوم نیست که ما ارائه داشتیم. هست؟



از اونجایی که دیروز روز آخر نمایشگاه غذا بود، متین رو راضی کردم و بعد از ارائه‌اش یه سر به اونجا زدیم و با مجموعه‌ای از انواع و اقسام ترشی‌ها برگشتیم خونه. ولی حیف که معمولاً توی خونه‌مون غذایی پیدا نمیشه که با این ترشیها بخوریم.



دیشب که بعد از چند شب سرِ راحت روی بالش گذاشتیم، همش داشتم به این فکر می‌کردم که چقدر باید قدر این لحظه‌هام رو بدونم. چقدر باید از خدا ممنون باشم که می‌تونم با آرامش کنار متین دوست داشتنی و مهربون دراز بکشم و زل بزنم به چشمهای بسته‌اش و با نفسهاش نفس بکشم. مگه چند نفر توی این دنیا وجود داشت که من این همه باهاش احساس نزدیکی داشته باشم و این همه درکم کنه.


همش داشتم به این فکر می‌کردم که کی می‌دونه چه اتفاقهایی در انتظارمونه؟ اصلاً کی باورش می‌شه که اون همه استرس و اضطرابی که هنوز سه ماه هم ازش نگذشته حالا تبدیل به چه آرامش عمیقی شده.


توی همین فکرا بودم که صاحبخونه‌مون زنگ زد. می‌خواست با متین حرف بزنه. متین خواب بود. صبح به متین می‌گم فکر کنم از بس جمعه سر فوتبال داد و بیداد کردی تصمیم گرفته از خونه‌ش بیرونمون کنه.



امروز توی تقویم تولد سهرابه. گرچه خودش می‌نویسه:


"... مادرم می‌داند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده‌ام. درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را می‌شنیده است..."


به هرحال مهم اینه که سهراب هم مثل اکثر آدمهای دوست داشتنی متولد ماه مهره...



"... من گره خواهم زد چشمان را با خورشید،
دل‌ها را با عشق،
سایه‌ها را با آب،
شاخه‌ها را با باد
و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره‌ها
بادبادک‌ها به هوا خواهم برد
گلدان‌ها آب خواهم داد..."


پ.ن: شعر و نقاشی‌ها اثر سهراب سپهری
نظرات (11)
دوشنبه 15 مهر 1387 ساعت 12:52
بوووووووووووووووس
امتیاز: 0 0
دوشنبه 15 مهر 1387 ساعت 13:52
اووووووووووووووووولمم آیا؟؟؟

بیرونتون نکنه ؟؟؟؟؟؟؟
بشین یه مقدار غذا بپز
امتیاز: 0 0
دوشنبه 15 مهر 1387 ساعت 14:14
اگه قرار بود بدونیم که چی در انتظارمونه به نظرت می تونستیم زندگی کنیم!؟ گفتی سهراب ، برم یه کم هشت کتاب ورق بزنم...
امتیاز: 0 0
دوشنبه 15 مهر 1387 ساعت 15:51
ای بابا به گمونم همون دو سه روز روزه ای که گرفتم روم تاثیر سوء گذاشته... من نوفهمم چی تموم شد که تو بخاطرش نفس راحت کشیدی
امتیاز: 0 0
دوشنبه 15 مهر 1387 ساعت 16:04
خواهم امد گل یاسی به گدا خواهم !
دوره گردی خواهم شد
جار خواهم زد : آی شبنم شبنم شبنم!

خیلی خوشگل مینویسی.
چقدر لذت میبرم از اینکه انقدر خوشبختی.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 15 مهر 1387 ساعت 16:16
بابا یه کم از متولدین ماه مهر تعریف کن
راستی باید توی فیلم متولد ماه مهر بازی میکردی
در مورد آرامش خیلی باهات موافقم
امتیاز: 0 0
دوشنبه 15 مهر 1387 ساعت 19:00
آرامشتون پایدار...
من که واقعا به اینکه ماه مهری ها ماهن ایمان دارم!! مثل بابام!!
امتیاز: 0 0
دوشنبه 15 مهر 1387 ساعت 19:51
خسته نباشید
خوبی مستانه؟
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 16 مهر 1387 ساعت 02:01
کاملا باهات موافقم مستانه جان! گاهی هر چی برنامه ریزی می کنی آخرش...
وااای نمایشگاه غذا بود؟! کی؟ کجا؟ حیف دیر خبردار شدم من شکمو!
الهی آرامشتون مستدام باشه عزیزم...

امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 16 مهر 1387 ساعت 12:05
آره دقیقا همین جوریه فکر کنم همینه که بهش میگن خواست خدا حکمت خدا
ایشاللا همیشه در کنار هم آروم و شاد باشین
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 16 مهر 1387 ساعت 13:06
من اول نشده بودم
عیب نداره
راستی نمایشگاه غذا کجا بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
توی کاخ نیاورون بود.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی