X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 26 آذر 1387 13:00
سرخی من از تو


اتاق خواب خیلی سرد بود. اصلا تمام خونه سرد بود. یه تشک از توی کمد برداشتم و آوردم توی حال نزدیک شومینه. دوتا بالش و یه پتو. شومینه رو زیاد کردم. تلویزیون رو روشن کردم و صداش رو بلند کردم که صدای باد و صدای لرزیدن شیشه‌ها رو نشنوم. 


خیلی تشنه‌ام بود. بطری آب رو از توی یخچال برداشتم و چندتا لیوان آب خوردم و یه استامینوفن هم همراهش انداختم بالا.


به مامان نگفته بودم که متین رفته و من تنهام. اگه بفهمه تنها بودم و نرفتم خونشون خیلی ناراحت می‌شه.


"سرخی من از تو" رو که متین چند روز پیش برام خریده بود، برداشتم و رفتم زیر پتو.


اینجا تهران است. سه‌شنبه‌ی آخر سال است و هوا بوی دود می‌دهد. صدای سیگارت، فشفشه و نارنجک لحظه‌ای قطع نمی‌شود. آسمان یک دست خاکستری است و بادی ملایم لباسها و ملافه‌هایی را که روی بند رختها پهن شده تکان می‌دهد. اداره هواشناسی پیش‌بینی کرده است امروز باران خواهد بارید...

فصل اولش رو خوندم. فصل دوم رو هم. نثر قشنگ و جذابی داشت اما پیدا کردن ارتباطی بین فصلهاش توی این وضعیت اصلاً آسون نبود. تعریفش رو خیلی شنیده بودم ولی نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم.


کم کم چشمهام گرم شد و خوابم برد.

 

*  *  *


با صدای تلویزیون از خواب بیدار شدم. یه مرد که یه عروسک توی دستش بود، بدون اینکه لبهاش تکون بخوره حرف می‌زد و آواز می‌خوند.


ساعت یه ربع به دو بود. متین هنوز نیومده بود.


بهش زنگ زدم. کلی قربون صدقه‌م رفت. فهمیدم که داداشش رو پیاده کرده که این طوری باهام حرف می‌زنه. فهمیدم که دیگه از دستم ناراحت نیست که داره قربون صدقه‌ام می‌ره.


یه ربع بعدش خونه بود. شش هفت ساعت رانندگی حسابی خسته‌ش کرده بود. اما به روی خودش نمی آورد. اومد کنارم نشست و دستم رو گرفت توی دستش و ازم معذرت‌خواهی کرد و از مهمونی برام تعریف کرد.

منم معذرت خواهی کردم. تقصیر من هم بود.


خونه دیگه سرد نبود. گرم بود و آروم.


دیگه هیچ چیزی ترسناک نبود.


من دیگه تشنه نبودم.



زندگی دیگه خاکستری نبود، رنگی شده بود.


نظرات (10)
سه‌شنبه 26 آذر 1387 ساعت 13:36
خداروشکر . همیشه آفتابی و گرم و رنگی باشید .
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 26 آذر 1387 ساعت 13:56
قربونت برم عزیزم امیدوارم همیشه زندگیتون رنگیه رنگی باشه
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 26 آذر 1387 ساعت 14:03
....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چی شده؟
سه‌شنبه 26 آذر 1387 ساعت 14:05
منم یک سالی میشه که این کتاب و خریدم ولی چند صفحه اول و خوندم زیاد ازش خوشم نیومد... هنوز که هنوزه نرفتم سراغش بلکه ببینم آخه حرف حساب این سپیده خانوم چیه؟
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 26 آذر 1387 ساعت 14:47
می دونی گاهی این اتفاقا برای اینه که زندگی بهت تاکید کنه چقدر دوست داره ..
طعم شیرین زندگی..
طعم پرتقال و انار و نارنگی
.. گمون نکنم طعم موز باشه
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 26 آذر 1387 ساعت 16:58
زندگیتان جعبه مداد رنگی ۲۴ رنگ باد!!!
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 26 آذر 1387 ساعت 18:05
امیدوارم زندگیتون همیشه رنگین کمون باشه...
عیدت مبارکککک عزیزم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 26 آذر 1387 ساعت 20:22
زندگی بهتر از این نمیشه....
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 27 آذر 1387 ساعت 00:26
سلام عزیزم
ممنون از اینکه به من سر زدی

آپ کردی خبر بده سر بزنم
موفق باشی
عیدت مبارک
یا علی
امتیاز: 0 0
شنبه 30 آذر 1387 ساعت 12:10
نظر من کو پس؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به خدا من بلایی سرش نیاوردم :(
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی