X
تبلیغات
رایتل
جمعه 20 دی 1387 18:14
نذری


صبح ساعت نه و نیم از خواب بیدار شدم و قبل از اینکه متین رو بیدار کنم یادم افتاد که هفته‌ی پیش مامان اینا رو برای امروز دعوت کرده بودم.


گوشی رو برداشتم و با علم و اطمینان به اینکه بابا روز شهادت هیچ‌جا نمی‌ره مهمونی، زنگ زدم که دوباره تعارفشون کنم.


با مریم صحبت کردم و قرار شد با مامان و بابا صحبت کنه و بهم خبر بده.


متین رو از خواب بیدار کردم و حلیم نذری رو گرم کردم و در آرامش کامل صبحونه‌مون رو خوردیم.


ساعت حدود ده و نیم بود که مریم زنگ زد و خبر داد که مامان و بابا قبول کردن و میان خونمون!


- مریم مطمئنی به بابا هم گفتی؟ مطمئنی بابا هم قبول کرده؟


حتی وقت اینکه فکر کنم برای ناهار چی درست کنم رو هم نداشتم. مرغ بهترین گزینه بود. اما احتمالا تا یخهای مرغها آب می‌شد، مامان و بابا هم رسیده بودن.


-  متین می‌ری یک کمی مرغ و میوه بگیری؟

- می‌رم ولی یه مشکل کوچولو هست.

- نگران نباش مغازه ‌ها بازه.

- نه مستانه، مشکل یه چیز دیگه‌ست. من چهار تومن بیشتر ندارم.

-


منم تمام کیفم رو زیر و رو کردم اما جز یه پونصد تومنی هیچ چیز خاص دیگه‌ای توش نبود.


باید یه راه دیگه پیدا می‌کردیم.


- متین حالا چی کار کنیم؟

- ...

- ...


در یخچال رو باز کردم و چشمم افتاد به هفت هشت تا قیمه‌ی نذری که می‌تونست ده پونزده نفر رو سیر کنه.


- موافقی؟

- چاره‌ی دیگه‌ای هم هست؟


پنج تا از قیمه‌ها رو ریختم توی پلوپز و گذاشتم آروم آروم گرم بشه.


- متین چهارتا پرتقال و چهار تا کیوی داریم. یه پرتقال بگیر و یه کیوی و پنج تا نارنگی!

- آخه من روم نمیشه برم یه دونه پرتقال بگیرم.

- چاره‌ی دیگه‌ای هم هست؟ راستی با بقیه‌ی پولشم یه ماست بگیر.


مامان و بابا اومدن و یه قابلمه دلمه هم با خودشون آوردن و این جوری شد که بدون هیچ زحمتی یه مهمونی کاملاْ آبرومندانه برگزار شد و من یواشکی یعنی یه جوری که متین نفهمه توی دلم دعا می‌کردم کاش مامان و بابای متین رو هم دعوت کرده بودم!
راستی کی بود خیلی اصرار داشت که باید یه شب شام دعوتش کنم؟ الان بهترین موقعیته‌ها

پ.ن: بعضی از کامنتای پست قبل رو جواب دادم.


نظرات (15)
جمعه 20 دی 1387 ساعت 18:38
منظورت به منه!؟!!!!! واییییییییییییییییییی نمیام منننننننننننن حالا که یه هفته هم گذشته و خدا میدونه وضعیت سلامتی غذاها در چه حالههههههه!
من شام نخواستممممممممممممم
امتیاز: 0 0
جمعه 20 دی 1387 ساعت 18:46
چه مهمونیه خوب و بی ریایی البته پدر و مادر که مهمون نیستن صاحب خو نن.!
امتیاز: 0 0
جمعه 20 دی 1387 ساعت 20:46
من بیدم اون غذا بخوره تو ملاجت اسکروچ! عجب اسمی روت گذاشتم کاملا برازندته
امتیاز: 0 0
جمعه 20 دی 1387 ساعت 21:16
نوش جان!
امتیاز: 0 0
جمعه 20 دی 1387 ساعت 23:07
سلام قبول باشه............
امتیاز: 0 0
شنبه 21 دی 1387 ساعت 07:51
سلام خانومی/ چه زن و شوهر پایه ای هستین .خیلی کیف کردم.
امتیاز: 0 0
شنبه 21 دی 1387 ساعت 08:31
اینجاست که می‌گن تعارف اومد، نیومد داره
امتیاز: 0 0
شنبه 21 دی 1387 ساعت 08:51
عالیه
امتیاز: 0 0
شنبه 21 دی 1387 ساعت 08:53
خیلی خوبه که آدم لااقل با خانواده ی خودش راحت باشه!من همیشه درگیر یه رودربایستی عظیمم که اذیت کننده هم هست!
الهی همیشه محفلتون گرم باشه گلم...
امتیاز: 0 0
شنبه 21 دی 1387 ساعت 10:46
چه خوبببببب
مامان و بابا که از خودن پس بی خی خیییییی
امتیاز: 0 0
شنبه 21 دی 1387 ساعت 10:49
خواستم بگم اون بالایی منم
امتیاز: 0 0
شنبه 21 دی 1387 ساعت 11:02
سلام/
چه نذریه بابرکتی/ چه خانم هنرمندی/ این اتفاق که من در یخچال رو وا کنم ببینم چند میوه داریم هیچ وقت نمی افته چون ما معمولا میوه کم می خریم چون یادمون می ره بخوریم. فکر کنم من به جای ته یخچال که میوه سعی کنم داشته باشم سعی کنم پول میوه رو یه جایی داشته باشم که این مهمونیه ناگهانی پیش اومد بتونم آبروداری کنم مثل شما
امتیاز: 0 0
شنبه 21 دی 1387 ساعت 11:36
اصفهانی بودی دیگه مستانه جون ؟ همشهری هستیم
امتیاز: 0 0
شنبه 21 دی 1387 ساعت 16:40
چه بامزه
امتیاز: 0 0
شنبه 21 دی 1387 ساعت 19:23
سلاممممممممم:)
من بودم زنگ میزدم مامانم میگفتم نه ناهار داریم نه میوه.. هرچی تو یخچالتون دارین برداین بیارین!!!
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی