X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 21 بهمن 1387 12:05
ماجراجویی نیمه کاره!


ساعت ده بود و من و زهرا تا ساعت سه دیگه کلاس نداشتیم. ستاره اما ساعت یک هم کلاس داشت.

هرچی فکر کردیم چی کار کنیم و کجا بریم چیزی به ذهنمون نمی‌رسید. بدیش این بود که دانشگاه ما از تمامی مناطق فرهنگی و هنری و تفریحی دور افتاده بود.


خلاصه تصمیم گرفتیم که بریم ده تا بلیط اتوبوس بخریم و اولین اتوبوسی که اومد سوار شیم و بعد چندتا ایستگاه بعد پیاده شیم و سوار یه اتوبوس دیگه بشیم و اونقدر بریم تا یه جای جدید پیدا کنیم.


زهرا مثل همیشه پایه بود. ولی ستاره اصلا اهل این دیوونه‌بازیا نبود و کلاسش رو بهانه کرد و باهامون نیومد.


اتوبوس اول ما رو برد تا آرژانتین. اتوبوس بعدی تقریباً مسیری که رفته بودیم رو برگشت و بعد از اینکه از جلوی دانشگاه رد شد تا یه منطقه‌ای به اسم 'رشید' که فکر کنم نزدیکی‌های تهرانپارس بود، رفت.


یه منطقه‌ی مسکونی تقریباً خلوت که جای زیادی هم برای پرسه زدن نداشت.


اما ما دنبال یه جای جدید می‌گشتیم و اون‌جا هم یه جای جدید بود. و ما سرمست از کشف جدیدمون داشتیم قدم می‌زدیم که یه خانوم از روبرو اومد و ازمون ساعت پرسید و بعد هم یک کمی پرس و جو کرد که دنبال جایی می‌گردیم و گم شدیم یا نه.


ما هم به خیال خودمون پیچوندیمش و به قدم زدنمون ادامه دادیم.


یک کمی جلوتر دوباره خودش رو بهمون رسوند و ازمون پرسید از خونه فرار کردیم یا از مدرسه!


خیلی ترسیدیم و براش توضیح دادیم که دانشجوییم و فرار نکردیم و اونم به ظاهر قانع شد و یک کمی ازمون فاصله گرفت و من و زهرا که هنوز از ترس داشتیم می‌لرزیدیم تا ایستگاه اتوبوس دویدیم و سوار همون اتوبوسی شدیم که باهاش اومده بودیم.


روی صندلی که نشستیم و نفسمون که جا اومدم شروع کردیم به نظریه دادن. زهرا عقیده داشت که خانوم محترمی بوده و می‌خواسته ما رو نجات بده و برمون گردونه خونه. ولی برعکس من فکر می‌کردم که اصلاً هم خانوم محترمی نبوده و قصدش دزدیدن و احتمالا معتاد کردن ما بوده!


به هر حال چند لحظه بعد اون خانوم هم سوار همون اتوبوس شد و بعد از اینکه مطمئن شد ما اونجاییم روی صندلی جلو نشست و جلوی دانشگاه همراه ما از اتوبوس پیاده شد و وقتی که مطمئن شد ما از نگهبانی رد شدیم و رفتیم توی دانشگاه راهش رو کشید و رفت.


و این طوری بود که ماجراجویی ما نیمه کاره موند...



*‌    *‌    *


حالا قضیه مسافرت رفتن ما هم تقریباً توی همین مایه‌هاست. ساکمون رو بستیم و خداحافظی‌هامون رو هم کردیم ولی هنوزم مطمئن نیستیم کجا می‌خوایم بریم.


البته به احتمال ۵۰ درصد می‌ریم اصفهان. ولی خوب به احتمال ۵۰ درصد هم ممکنه از هر شهر دیگه‌ای سردربیاریم.


فقط خدا کنه این دفعه کسی از وسط راه برمون نگردونه.



*‌    *   *


امیدوارم هرجا هستین و هرکاری می‌کنین، شاد و آروم باشین.


مواظب خودتون باشین.


دلم براتون تنگ می‌شه.


نظرات (29)
دوشنبه 21 بهمن 1387 ساعت 12:10
خوش بگذره بهتون عزیزم
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 بهمن 1387 ساعت 12:26
خانومه میخواسته به راه راست هدایتتون کنه
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 بهمن 1387 ساعت 12:26
آفریییییییییییییییییین امروز بین دوازده و یک اومدی
نه بابا قولت قوله تو یه چیزی میشی
اینا رو گفتم که از فردا اگه هم دلم خواست روت نشه تو ساعت کاری بیای وبلاگ بازی
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 بهمن 1387 ساعت 12:27
خوش بگذره مواظب خودتون باشین
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 بهمن 1387 ساعت 12:30
اون جوجه عینکیه زهرسا این جوجه کلاه داره متین
مستانه اونجا لباس دانشگاه تنش بوده(قهوه ای )
اما الان اون روسری رنگی خوشگلا
وای که چه قدهههههههههههههه نازن این جوجه ها
ببینم تو اصلا ارشد شرکت نمی کنی؟
چه طوری میری سفر؟
شایدم شنبه امتحان داری؟
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 بهمن 1387 ساعت 12:31
عزیزم گمونم من و تو هم دانشگاهی بودیم خوبه که از این ایده ها به ذهنتون می رسیده ما که نه ایده داشتیم نا دوست پایه
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 بهمن 1387 ساعت 12:36
وای جه عکسای باحالیمخصوصا اون اولی.کاملا دو تا جوجه دانشجو رو نشون میدهبیاین مشهدمن تقریبا همون جاهام
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 بهمن 1387 ساعت 13:11
مرزها رو که بلدین؟ یه وقت نرید پاکستان و افغانستان!!


خوش بگذره...
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 بهمن 1387 ساعت 13:38
مستانه جان همین روش رو رفتم . اما همه اش اسم ها رو تکراری نشون میده . مشکلم اینه .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خانمه وبلاگت باز نمیشه.
کدی رو که گذاشتی توی وبلاگت برام بفرست تا برات درستش کنم.
دوشنبه 21 بهمن 1387 ساعت 13:41
سفر به سلامت.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 بهمن 1387 ساعت 13:42
خانوم جان شما میری صفا سیتی من چجوری تو تعطیلات سه قسمت بنویسم ؟! حالا ببینم سوغاتی چی میاری شاید یهو انرژی گرفتم تا آخرش نوشتم.. هان؟
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 بهمن 1387 ساعت 13:44
عجب خانومی...یعنی واقعا چیکاره بوده!!
مزه سفرای اینجوری بیشتره...خوش باشید عزیزم..
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 بهمن 1387 ساعت 13:48
چقدر تو ناز و بامزه ای مستانه
هرجا که میری خوش بگذره
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 بهمن 1387 ساعت 14:22
خوش بگذره
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 بهمن 1387 ساعت 15:08
خوش بگذره عزیز.منم دلم برات تنگ میشه
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 بهمن 1387 ساعت 15:37
چه ترسناک ! احتمالا خانمه بیکار بوده و گفته بگذار برم اینا رو به راه راست هدایت کنم !
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 بهمن 1387 ساعت 19:15
خوش بگذره
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 بهمن 1387 ساعت 19:43
از دست تو خوش بگذره فرقی نمیکنه مهم اینه که آب و هوات عوض بشه
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 22 بهمن 1387 ساعت 11:41
سفر خوش بگذره
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 23 بهمن 1387 ساعت 09:24
ببینید چه نیروهای خدومی تو این نظام کار میکنند واسه اینکه شما ییهو خوشتون نیاد و دختر فراری نشید تا دم دانشگاه همراهیتون کرده.
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 23 بهمن 1387 ساعت 09:47
ایول خیلی باحال بود.
انشالله هر جا رفتین خوش بگذره بهتون
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 23 بهمن 1387 ساعت 11:26
مستانه جان برات میل زدم . ممنون از کمکت
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 23 بهمن 1387 ساعت 13:08
امیدوارم حسابی بهت خوش بگذره مستانه جونم! جاش که مهم نیس دلت باد شاد باشه
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 23 بهمن 1387 ساعت 14:21
پس همچنان احتمال وجود داره که یکی معتادتون کنه! مواظب باشید.
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 23 بهمن 1387 ساعت 21:29
مستانه جون ...
من خیلی دوست ابجی
خوشگلم ای دیتو بده
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 24 بهمن 1387 ساعت 14:22
دلتنگتم................
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 24 بهمن 1387 ساعت 19:50

چه خانوم فضولی
می خواستین بگین به تو چه اصلا...!

خوش به حالتون دارین میرین سفر...
خوش بگذره عزیـــــــــــــزم....
امتیاز: 0 0
جمعه 25 بهمن 1387 ساعت 18:51
سلام دوست عزیز
به منم سر بزن
قطعه گمشده ای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم و یکی باز کم است
اللهم عجل لولیک الفرج
امتیاز: 0 0
جمعه 25 بهمن 1387 ساعت 19:23
سلام
موفق باشید
به ما هم سر بزنید
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی