X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 13 اسفند 1387 10:19
دنیای کوچک!


صندوق فروشگاه شلوغ بود و همه‌ی صندوقدارا  تلاش می­‌کردن با سرعت کار مشتریا رو راه بندازن. 

چشم چشم می­‌کردم ببینم کدومشون سرش خلوت‌تره که نگاه یکی از خانومهای صندوقدار من رو به خودش جلب کرد. با اینکه چندتایی مشتری جلوتر از ما بودن، یه لبخند نیمه کاره­‌ای به من زد و با نگاهش تلاش کرد ما رو به سمت صف مربوط به خودش بکشونه.

ناخودآگاه به مستانه گفتم بریم توی اون صف بایستیم. نگاه و لبخند مرموز خانوم صندوقدار کم کم داشت آزار دهنده می­‌شد و گویا اون هم دلش می­‌خواست هر چه زودتر نوبت به ما برسه!



-  پس بالاخره با هم ازدواج کردین!


متین: هاه؟

مستانه: بلــــــــــــه؟؟؟؟


-  می‌گم پس دست آخر به هم رسیدین؟!


متین: بله... آره... اینم حلقه منه!

مستانه: [ مغز مستانه جواب نمی­‌دهد. هرگز این خانوم را نمی­‌شناسد. سرخ شده و احساس خلاء عقلی می­‌کند. ]


-  من سه سال پیش شما دو تا رو توی اتوبوس دیدم! اتوبوس مترو...

متین: اوه! چه جالب. آره ممکنه ما سه سال پیش تو اتوبوس مترو بوده باشیم!
مستانه: [ همچنان اوضاع مغز مستانه بحرانیست. کلمات "اتوبوس"، "سه سال پیش" را می‌شنود، اما نمی­‌تواند با آنها جمله­‌ای بسازد که خانم صندوقدار هم در آن حضور داشته باشد! ]


-  آره، سه سال و شیش-هف ماه پیش بود. سه تا تابستون قبل، اون موقع من کلاس می‌رفتم.

متین: حتماً داشتیم یه کار بدی می­‌کردیم که تو ذهنتون موندیم! چون شما در سه سال گذشته آدمهای زیادی رو دیدین!
مستانه: [ سیستم فرماندهی مغز مستانه در حالت idle قرارگرفته و  از دریافت و ارسال هرگونه پالسی معذور است. ]


-   نه... اتفاقاً خیلی هم بچه مثبت بودین! وسط اتوبوس با هم کنار پنجره ایستاده بودین. آدمها توی ذهن من می­‌مونن... [ به شدت می­‌خندد ] ...سیزده هزار تومن می‌شه، قابلی هم نداره...

متین: البته اون موقع نامزد بودیم!
مستانه: [ نیست ]


-    آره خب!

متین: اینم سیزده هزار تومن خدمت شما. از آشناییتون خیلی خوشحال شدم!
مستانه: [ از صدای خنده صندوقدار و دیگران کم کم به خودش می‌­آید و همراه متین از صحنه می‌گریزد! ]

 
نظرات (23)
سه‌شنبه 13 اسفند 1387 ساعت 10:41
وای چقدر قشنگ نوشته بودین.خوب بعضی اتفاقات یه انرژی ای داره که تو ذهن می مونه.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 13 اسفند 1387 ساعت 10:46
بزنم به تخته . عجب حافظه ای داشته خانمه . خیلی ماجرای جالبی بود .
یه چیزی خیلی واسم جالبه اینکه واسه شماها اتفاقای جالب و نادری میفته . من فکر میکنم این دنیا میدونه که شما ( مستانه و متین ) نویسنده های قهری هستید یه عالمه اتفاقای نادر براتون درست میکنه تا بیاین بنویسین و ما هم لذت ببریم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 13 اسفند 1387 ساعت 10:51
این که چیزی نیست...

من یکی رو می شناسم.. یادشه قبل از بدنیا اومدنش توچه تاریخی چه اتفاقی افتاده و توچه تاریخی کی از کجا رد شده..

یو نو دت...
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 13 اسفند 1387 ساعت 10:58
آخ آخ اگه این اتفاق برای من بیوفته ؟؟!!!
از بس من و آقاهه یه روند مشغول خرید از فروشگاههای مختلف هستیم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 13 اسفند 1387 ساعت 11:19
خیلی بامزه بود. عجب حافظه ای داشته خانومه. مستانه باورت نمی شه چقدر ذوق زده شدم که بهم سر زدی.ممنون عزیزم. شدیدا به دنبال ایده واسه خیریه مون هستم.
خیلی گلی
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 13 اسفند 1387 ساعت 11:25
وای خدا مرگممممممممممم
منم مغزم هنگه هنگه
اگه اونجوری باشه که کل مملکت منو عسلی رو می شناسن
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 13 اسفند 1387 ساعت 11:27
متین خیلی قشنگ مینویسی
مستانه مادر حالا خوبی؟
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 13 اسفند 1387 ساعت 11:28
برای من هم پیش اومده که کسی یا چیزی این طوری تو ذهنم مونده باشه
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 13 اسفند 1387 ساعت 11:28
سلام
خوب هستین
من مجیدم
نویسنده ی وب کامپولوتر
وبتون واقعا قشنگه یا به نحوی
در نوع خودش منحصر به فرده
خوش حال میشم منو با اسم کامپولوتر لینک کنید
راستی اگه بهم سر بزنید بیشتر خوشحالم میکنید
نظر هم یادتون نره
[گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]


ممنون

بابای
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 13 اسفند 1387 ساعت 11:49
سلام
وای اگه من بودم هزار جوووووووور فکر می کردم
چه آدماییییی ///
ببین چقدر حواسشون بهتون بوده ها
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 13 اسفند 1387 ساعت 12:06
آخ چه قدر این متن به من حس خوبی داد
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 13 اسفند 1387 ساعت 12:13
با سلام
شما دوست عزیز می توانید با مراجعه به سایت رایگانت ، سایت یا وبلاگ خود را به صورت کاملاً رایگان و بدون هیچگونه شرطی ، مانند تبادل لینک یا عضویت تبلیغ کنید.
ضمناً تبلیغات شما می تواند به صورت متنی یا به صورت لوگو و بنر باشد.
همچنین با عضویت در رایگانت می توانید از شمارنده های زیبای رایگانت به صورت رایگان استفاده کنید.
لازم به ذکر است که تبلیغات شما علاوه بر نمایش در سایت رایگانت در سایر سایت ها و وبلاگ های عضو رایگانت نیز نمایش داده می شوند
در رایگانت همچنین می توانید از تعداد زیادی کتاب و نرم افزار رایگان استفاده کنید و در صورت تمایل کتاب ها و نرم افزارهای خود را نیز به رایگانت اضافه کنید تا دیگران نیز از آنها استفاده کنند
حتماً تبلیغات در رایگانت را امتحان کنید
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 13 اسفند 1387 ساعت 12:19
واقعا چه دنیاییه.!
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 13 اسفند 1387 ساعت 13:02
به! من فکر میکردم فقط آقایون اینطورین! ماجراهای من با آقایون اینطوری بوده بیشتر
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 13 اسفند 1387 ساعت 13:20
چه جالب. چه خانومه تیز بوده.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 13 اسفند 1387 ساعت 13:30
چه جالب! البته منم تا حدودی ( ولی خیلی کمتر از این خانوم!!!!) اینجوریم! خیلی چیزایی که از نظر دیگران عجیبه شدیدا در یادم میمونه۱!!
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 13 اسفند 1387 ساعت 15:45
وای چقدر جالب چه جوری یادش مونده
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 13 اسفند 1387 ساعت 18:45
جلل الخااااالق این دیگه چه موجودیه؟!!! مگه میشه آدم هر چی تو اتوبوس میبینه تا سه سال بعد یادش بمونه نــــــــــــــــــــــه من باورم نمیشه
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 13 اسفند 1387 ساعت 20:36
ماشالله به حافظه...... من هم هنگ کردم چه برسه به تو...........
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 14 اسفند 1387 ساعت 08:15
بعضی ها دقت خیلی بالایی دارن...چه حافظه ای!!

مستانه خانوم چرا هنگ کردی؟؟!!
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 14 اسفند 1387 ساعت 10:03
سلام عزیزم
خوبی ؟
عیدیا به کجا رسید
من یه مقدار سوال واسم پیش اووومده برای پرداخت کارت به کارت میشه از کارت بانک تجارت برای این ملت بریزم
؟؟؟؟؟
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 14 اسفند 1387 ساعت 10:28
واقعا که دنیایه کوچیکیه
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 15 اسفند 1387 ساعت 11:39
چه بامزه
من اااصلا آدما رو نمیشناسم حتی بعداز مدتی اسم دوستان و هم کلاسیام رو هم یادممیره جالباینکهصورتشون یادم نیست ولی از لباساشون میشناسم آدما رو
یعنی اگه همونلباس تنش باشه میشناسمش وگرنهمن مشکلدارم آیا؟
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی