چهارشنبه 19 فروردین 1388 15:24
کل کل!


دیروز تا عصر دل‌شوره داشتم. یه دل‌شوره‌ی عجیب که هیچ‌جوری نمی‌تونستم آرومش کنم.


دلم می‌خواست با یکی حرف بزنم دردودل کنم و یک کمی سبک بشم. زنگ زدم به تینا. یک کمی حرف زدیم. قرار گذاشتم هفته‌ی دیگه یه روز برم پیشش و قطع کردم.


اما هنوز حال و روزم خوب نبود. شماره‌ی سحر رو گرفتم و نیم ساعتی باهاش حرف زدم. نه اینکه دردودل کنم. همین‌جوری از عید و مسافرت و ... برای همدیگه تعریف کردیم. دلم خیلی براش تنگ شده بود.

پرسیدم پنجشنبه می‌تونی بیای خونه‌مون؟ از خداش بود.


تلفن رو که قطع کردم کلی سبک شده بودم و کلی هم انرژی مثبت پیدا کرده بودم. یه اس‌ام اس زدم به بقیه‌ی دوستای دبیرستانم و آدرس خونه رو نوشتم و نوشتم که پنجشنبه منتظرشونم.


خدا رو شکر با وجود اینکه از بچه‌های دبیرستانمون 90 درصد الان خارج هستند، از گروه دوستی ده نفره‌ی ما فقط دو نفر ایران نیستن. هر هشت نفر باقیمونده با خوشحالی گفتن که میان!


تصمیم دارم یه مهمونی ساده و خودمونی و بی‌دردسر برگزار کنم که هم به خودم سخت نگذره و هم بقیه برای مهمونی دادن راحت‌تر باشن. 


مثلاً به صرف شیرینی و چایی و آجیل و شکلات! حتی بدون میوه! خیلی که زشت نیست؟ هست؟


متین و دوستاش هف-هشت ماهه که قراره دور هم جمع بشن. اما، هنوز که هنوزه نتونستن!

متین در حالیکه به شدت دچار حسودیه، می‌گه: "عیبی نداره، این هفته تو دوستات رو دعوت کردی، هفته‌ی دیگه من دوستام رو دعوت می‌کنم."


قبول می کنم. به شرط! به این شرط که حداقل مطمئن باشه پنج تا از دوستاش میان!


عادت نداره کم بیاره. قبول می‌کنه! بعد انگار شک می‌کنه.


می‌گه: "تو اصلاً تو اندازه‌ای نیستی که برای من شرط بذاری."

می‌گم: "می‌خوای اندازه‌ی واقعیم رو بهت نشون بدم؟"

می‌خنده و می‌گه: "آره بیا رو صندلی من بشین اگه پات به زمین رسید، اونوقت می‌تونی شرط بذاری..."


روی صندلیش که می‌شینم پاهام نیم متر با زمین فاصله داره...

من کم میارم: "باشه. بی‌شرط!"





پ.ن خالی بندی: از شنبه پستهای جدید فقط در http://baadbaadak.com نوشته می شن! پس بی‌زحمت یه تک پا تشریف ببرین پست پایین!


نظرات (15)
چهارشنبه 19 فروردین 1388 ساعت 15:36
آخ که مهمونی با دوستان قدیمی چقدر لذت بخشه . من خیلی وقته که از گروه ۴ نفره دبیرستانمون کسی رو ندیدم . همه ازدواج کردن . حالا که اینطوره فردا که منم میام تهران میام پیش تو و دوستات ( البته این دیگه شوخی بود )۰
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 19 فروردین 1388 ساعت 15:43
دات کامی شدن هم مبارک.خیلی کار خوبی کردی دوستات رو دعوت کردی.گاهی آدم یاد روزای گذشته رو زنده کنه خیلی بهش آرامش می ده.بهتون خوش بگذره.
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 19 فروردین 1388 ساعت 15:50
چه خوب که دور هم جمع میشین گاهی وقتا نیازه.خوش بگذره دوست من.
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 19 فروردین 1388 ساعت 16:04
site jadid mobarak . man alan didam.
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 19 فروردین 1388 ساعت 16:13
من میمیرم واسه این جور مهمونیا . آره بابا میوه نمیخان چه عیب داره من باشم میگم همینم از سرتون زیاده !!! کی بشه من برم شهر خودمون سر خونه زندگیم .... آی از این مهمونیا راه بندازم ....
منم لینکت کردم . بوس بوس
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 19 فروردین 1388 ساعت 16:15
و من چقدر نوشته هات رو دوست دارم
اشنایی برام مثل همون دختری که تو اتوبوس دیدی
نوشته هات ارومم میکنه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:)
چهارشنبه 19 فروردین 1388 ساعت 16:51
وای چه خوب. راستش به نظر خود من جایی که خوردنی کم باشه بیشتر خوش می‌گذره. امیدوارم کلی خوش بگذره به‌تان
من از دوستان دبیرستانم فقط با چهار نفر در ارتباطم. اونم چه‌طوری؟ یکیشون دختر همسایه‌مونه که سالی یکبار ممکنه اتفاقی توی کوچه ببینمش. یکی شون توی مهد کودک بیمارستان ما کار می‌کنه ای، یک دو سه سال یکبار اتفاقی ممکنه توی حیاط بیمارستان ببینمش. اون یکی هم همکارمه ولی یک بیماستان دیگه‌ست و گاهی گداری توی کنگره‌ای سمیناری، کارگاهیی زیارتش می‌کنم!یکی‌شون ازدواج کرده رفته تهران که سالی یکبار که میرم تهران اجالتاً هوار می‌شوم روی سرش و می‌بینمش. ها!
تازه روی هر نوع صندلی بشینیم پاهامون می‌رسن زمین ها! چون نمی‌تونم تکیه بدم و سر می‌خورم واسه همین!
خوش بگذره عزیزم.
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 19 فروردین 1388 ساعت 17:33
به‌به، بادبادک دات کام‌تان مبارک :)
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 20 فروردین 1388 ساعت 01:48
به به خونه ی نو مبارک
خوشبحالت منم دلم از این جمع شدن ها خواست !
راستی لینک جدیدتو گذاشنم تو وبلاگم
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 20 فروردین 1388 ساعت 08:25
سلام عزیزم
منو باش عجب هویچی هستم ها
اونی که ازت خواسته بود یاد بدی چطوری میشه دات.کام شد من بودم
قله نشین بانو
شرمنده ام
تازه پیش خودم ازت گله هم کردم که چرا بهم یاد دادی و هی تو کامنت دونیم که خالی هم هست هنوز دنبال تو و نحوه دات کام شدن میگشتم
عجبا عجبا
شاد باشی
منتظر اموزشهای شما می باشیم
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 20 فروردین 1388 ساعت 10:35
من دلم لک زده واسه این دور هم جمع شدنا ولی فرصتش نیس اصلا
وااای مستانه خیلی باحال بود اون قسمت کل کل با متین
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 20 فروردین 1388 ساعت 19:14
سلام ..خوشحالم از اون پستم خوشتون اومده..
و منم با نوشته های شما آشنا شدم......

چه فکر عالیی..جمع شدن دوستای صمیمی کنار هم بدون ریخت و پاش اضافی و فقط برای کنار هم بودن ....امیدوارم بهتون خوش بگذره..
امتیاز: 0 0
جمعه 21 فروردین 1388 ساعت 05:04
ولی من معتقدم "فلفل نبین چه ریزه......"
امتیاز: 0 0
جمعه 21 فروردین 1388 ساعت 16:52
مبارکه...توام دات کامی شدی. امیدوارم جمع دوستانه تون خوش بگذره...
امتیاز: 0 0
شنبه 22 فروردین 1388 ساعت 08:31
آخ گفتی...
منم ده اردیبهشت عروسی مهشید دعوتم که به هیچ وجه نمی تونم نرم!! حتی اگه عروسیِ خودم باشه!!!
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی