X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 21 تیر 1388 11:39
فرحزاد


- مستانه جایی هست که توی سال اول زندگیمون باید بریم و هنوز نرفته باشیم؟


یه ذره فکر کردم:  "نه، نمی‌دونم"


- خوب جایی هست که دلت بخواد بری و تا حالا نرفته باشی؟


یه ذره فکر کردم: " آره، فرحزاد"


خسته بود. اونقدر خسته بود که فکر نمی‌کردم حداقل امشب اهمیتی بده! ولی چند دقیقه بعد لباس پوشیده دم در بود: "بریم"


تا حالا نرفته بودم فرحزاد. متین هم نرفته بود.


نزدیکیهای فرحزاد یه "امامزاده صالح" دیگه بود! نمازمون رو اونجا خوندیم ولی موقع برگشتن روی پله‌ها پام پیچ خورد و پاشنه کفشم کنده شد. می‌تونستم راه برم ولی خیلی درد می کرد. زیاد اهمیت ندادم. حیف بود حالا که متین با تمام خستگیش من رو تا اونجا آورده بود، من بهانه بگیرم. ولی تو فکر بودم که بدون کفش چی کار کنم.


تابلوها رو دنبال کردیم و رسیدیم فرحزاد! ولی اون فرحزادی که ما انتظار داشتیم نبود! یه خیابون معمولی بود و خبری از آلوجنگلی و لواشک و ... نبود.


از چند نفر پرسیدیم می‌خوایم بریم فرحزاد! گفتن همین‌جاست.

به نفر آخر گفتیم ببین می‌خوایم بریم اون فرحزادی که همه می‌رن! آدرس داد که از کدوم کوچه بریم!


شلوغ بود و جا‌به‌جا بساط لواشک و توت و شاتوت و گردو به راه بود! من عاشق این جور جاهام! عاشق جاهای شلوغ که همه جور آدمی پیدا می‌شه. ولی حیف که کفشم خراب شده بود و نمی‌تونستم از ماشین پیاده شم.



متین یه گوشه‌ای پارک کرد و رفت از توی صندوق عقب یه جفت دمپایی برام آورد! یه دمپایی پلاستیکی صورتی که از مسافرت شمال توی صندوق مونده بود. روم نمی‌شد با اون برم توی خیابون. ولی بهتر از این بود که توی ماشین بشینم و لذت قدم زدن توی اون خیابون رو از دست بدم.


دست در دست هم، در حالیکه یه کاسه شاتوت دست متین بود که یکی یکی از شاتوت‌هاش کم می‌شد، و یه لواشک کثیف توی دست من بود، یه گوشه‌ای وایساده بودیم و مردم رو تماشا می‌کردیم.


و من با خودم فکر می‌کردم مامان چقدر تلاش کرد که از مستانه یه خانوم باشخصیت بسازه، اما ذات آدمها رو که نمی شه عوض کرد!


نظرات (20)
یکشنبه 21 تیر 1388 ساعت 12:00
همیشه به گردش مستانه جونم پات بهتره؟؟؟
امتیاز: 0 0
یکشنبه 21 تیر 1388 ساعت 12:04
به به! امیدوارم زندگی تن پر از این شب ها باشه
امتیاز: 0 0
یکشنبه 21 تیر 1388 ساعت 12:26
من اتفاقی و نمی دونم از کدوم وبلاگ رسیدم اینجا
وبلاگ قشنگی داری
وای لواشک جای من خیلی خالی بوده ؟
آخه منم عاشق قره قوروت و لواشکم
پات چطوره
به منم سر بزن خوشحال میشم هوارتا
امتیاز: 0 0
یکشنبه 21 تیر 1388 ساعت 12:26
اون بالایی من بودم یادم رفت اسم و آدرس بزارم
امتیاز: 0 0
یکشنبه 21 تیر 1388 ساعت 12:30
از چند نفر پرسیدیم می‌خوایم بریم فرحزاد! گفتن همین‌جاست.....

از چند نفر همین مطلب رو شنیدم و تصور قیافه افراد در اون لحظه برام واقعا جالب و خنده داره... اینکه فرحزاد رویایی با فرحزاد واقعی یه حدی فرق داره که همه اولش جا می خورن...

پاتون که بهتر شده ایشاا...
امتیاز: 0 0
یکشنبه 21 تیر 1388 ساعت 12:53
سلام
اتفاقا من از اینجور جاها اصلا خوشم نمیاد
جاهایی که الکی اسم در کردن و اصلا هم باکلاس نیستن
اینجور جاها که میرم سعی میکنم زود کارم رو انجام بدم و برگردم
امتیاز: 0 0
یکشنبه 21 تیر 1388 ساعت 12:57
کاش اوله این پست مینوشتی [به افرادی که مرض ترشی دارن خواندن این پست توصیه نمیشود!!]
الان من سر ظهر لواشک و شاتوت از کجا گیر بیارم؟؟
امتیاز: 0 0
یکشنبه 21 تیر 1388 ساعت 13:16
منم عاشق چک و چلسمه و لواشک و این حرفا... منم بهترین سوغاتی که دوست دارم از بقیه بگیرم این جور چیزاست...
خوش بحالت تهرون و ایران گردی می کنی من فقط و فقط یه سفر از زندگی متاهلی به دلم موند... حیف که قسمتم نشد...
امتیاز: 0 0
یکشنبه 21 تیر 1388 ساعت 14:41
بابا چه فداکاریه این اقا متین شما .خدا بهم ببخشدتون .
ما رو هم یاد کنین تو این خوشمزه بازارها
امتیاز: 0 0
یکشنبه 21 تیر 1388 ساعت 15:14
گاهی باید کودکانه و بی پروا لذت برد!
و بدور از اینکه دیگران ممکنه چه فکری در مورد ما بکنن!
زندگی یعنی این!
امتیاز: 0 0
یکشنبه 21 تیر 1388 ساعت 16:17
سالگرد همخونه شدن با مردی که تو رو می فهمه و دوستش داری و دوستت داره مبارک خانوم قشنگ
امتیاز: 0 0
یکشنبه 21 تیر 1388 ساعت 17:40
منم لواشکککککککککککککککک
امتیاز: 0 0
یکشنبه 21 تیر 1388 ساعت 19:13
دهنم آب افتاد!!
امتیاز: 0 0
یکشنبه 21 تیر 1388 ساعت 19:29
من عاشق این جور جاها هستم ،چون همه با شور و شوق وبا روشهای خاص خودشون به آدم نشون میدن زندگی جریان داره!
امتیاز: 0 0
یکشنبه 21 تیر 1388 ساعت 20:39
گفتی لواشک دهنم اب افتاد
امتیاز: 0 0
یکشنبه 21 تیر 1388 ساعت 21:46
می تونی اون لواشک کثیفو الان توی تصورات سیندخت عاشق ترشیجات ببینی که داره با ولع گاز می زنه و شاتوتا رو مشت مشت میخوره...مرسی که منو بعد از ۳ سال بردی فرحزاد!!!!!
امتیاز: 0 0
یکشنبه 21 تیر 1388 ساعت 21:48
دهنم آب افتاد........... می خواااااااااااااااااااااااام
امتیاز: 0 0
یکشنبه 21 تیر 1388 ساعت 23:08
سلامممممممممم:)
تو توی 80 درصد پستهات راجع به لواشک و هله هوله مینویسی و اصلن به این موضوع فکر نمیکنی که من وقتی دارم اینو میخونم چنان غدد بزاقیم شروع به ترشح میکنن که نگو!!!
امتیاز: 0 0
دوشنبه 22 تیر 1388 ساعت 08:37
سلام ... خوبی؟ ... مستانه از سمت یادگار امام رفتید؟ ... یا از پونک به سمت دره فرحزاد؟! ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
از سمت یادگار رفتیم.
دوشنبه 22 تیر 1388 ساعت 09:05
دلم از اون لواشک کثیفا خواست :))
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی