X
تبلیغات
رایتل
شنبه 10 مرداد 1388 09:08
ناله‌ای می‌شکند پشت سپاهی، گاهی...


یکی توی بلندگوی دستیش داد زد: "اینجا جمع نشین. پراکنده شین."

یکی دیگه داد زد: "فرار کنین دارن میان."

یهو تمام جمعیت شروع کردن به دویدن.

دست من از تو دست متین دراومد.

دو سه قدم با جمعیت جلو رفتم.


پای متین به یه سنگ گیر کرده بود و افتاده بود.

برگشتم پیشش.

دستش رو گرفتم.

همه رفته بودن.

فقط من مونده بودم و متین و اونا!


یکیشون با باطوم زد به دست متین و گفت: "بلند شو"

یکیشون با چوب زد به پشت متین و گفت: "برو"


من شوکه اون وسط وایساده بودم و زل زده بودم توی چشماشون.

توی چشمهاشون پر از خشم بود و پر از ترس.

دلم سوخت. دلم خیلی براشون سوخت.


چه بلایی سر دلی اومده بود که می تونست جای عشق باشه؟


خانمان‌سوز بُوَد آتش آهی، گاهی    ناله‌ای می‌شکند پشت سپاهی، گاهی



نظرات (27)
شنبه 10 مرداد 1388 ساعت 09:25
مستانه جان حالتون خوبه؟؟

امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوبیم عزیزم.
شنبه 10 مرداد 1388 ساعت 09:38
خدا رو شکر که اتفاق بدی براتون نیفتاده...


پرسیدن که: چرا قدرت فساد میاره...؟

جواب داد: قدرت فساد نمیاره... این افراد فاسد هستن که جذب قدرت میشن.


پرنسس تینا برگشته
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:)
شنبه 10 مرداد 1388 ساعت 09:39
یادم رفت بپرسم:

میشه بگین شعر از کی بود؟

ممنون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
راستش نمی دونم!
شنبه 10 مرداد 1388 ساعت 10:05
خیلی بلاها ممکنه اومده باشه مثل خروس که خون بهش می دن بخوره تا جنگی بشه ...
شاید خون به دهنشون مزه کرده ...
.
خدا رو شکر خوب هستید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چه وحشتناک!
شنبه 10 مرداد 1388 ساعت 10:13
این واقعیت بود؟یا خواب دیدی باز؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواب که نبود ولی شبیه کابوسهای هر شبم بود.
شنبه 10 مرداد 1388 ساعت 10:18
وای خوش به حالت که اونجا بودی.... چرا ما باید دور باشیم.... من نمی خوام
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اونجا هیچ خبری نیست؟
شنبه 10 مرداد 1388 ساعت 10:19
کامنت قبلی مال من بودا...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:)
شنبه 10 مرداد 1388 ساعت 10:20
خدا رو شکر که اتفاقی براتون نیوفتاده
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:)
شنبه 10 مرداد 1388 ساعت 10:45
متین حالا حالش خوبه؟ اتفاق بدی که نیفتاد براتون؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خداروشکر حالش خوبه
شنبه 10 مرداد 1388 ساعت 10:46
خدا رو شکر حالتون خوبه.

خیلی مواظب باشین. من هنوز از شنیدن خبرای

اون بازداشتگاه مخوف تنم می لرزه

خدا ازشون نگذره. حالا دوستم بود می گفت مثل

پیره زنا داری نفرین می کنی



امتیاز: 0 0
پاسخ:
دیگه نفرین کردن که دختر و پیرزن نمیشناسه
شنبه 10 مرداد 1388 ساعت 11:11
خدا لعنتشون کنـــه..حالتــون خوبــه؟!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوبیم. ممنون :)
شنبه 10 مرداد 1388 ساعت 11:20
چه خوبه که دوتایی با هم می‌رید...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:)
شنبه 10 مرداد 1388 ساعت 11:37
واقعا متاسفم.فقط می تونم بگم متاسفم از اینکه هموطنی هموطن دیگشو زیر مشت و لگد می گیره به جرم چی؟ اعتراض به حق از دست رفتش.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم متاسفم
شنبه 10 مرداد 1388 ساعت 11:37
واقعا باید براشون تاسف خورد.خیلی سخت نیست تا بتونند حقیقت و درک کنند اما نمی تونند
امتیاز: 0 0
پاسخ:
امیدوارم یه روزی بتونن
شنبه 10 مرداد 1388 ساعت 12:13
وای مْردم از ترس مستانه اگر زبونم لال یکیتونو دستگیر میکردن چی؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خدا نکنه.
شنبه 10 مرداد 1388 ساعت 12:25
این درد مشترک....
اون روز واقعا حس عجیبی بود آمیخته از ترس و همبستگی و عشق...
من تو چشمای مردم غم میدم بغض آمیخته به نفرت هم می دیدم.
ولی مهم این بود که همه با هم بودیم.
این درد مشترک جدا جدا درمان نمی شود....
واقعا اونا از انسانیت هم بویی نبرده اند چه رسد به عشق!!!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
این درد مشترک...
شنبه 10 مرداد 1388 ساعت 12:38
مستانه چیزیتون که نشده
لعنت به تک تکشون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه عزیزم چیزیمون نشده.
شنبه 10 مرداد 1388 ساعت 13:02
یعنی چی؟! متین و گرفتن؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه نگرفتنش. فقط زدنش.
شنبه 10 مرداد 1388 ساعت 13:57
وایییییییییییییی خداروشکر که اتفاقه بدی نیافتاد ه لحظه بدی بوده اصلا نمیتونم تصورش کنم
امتیاز: 0 0
شنبه 10 مرداد 1388 ساعت 14:36
man ham baraye avali bar dar zendegim tir andazi mostaghim ro didam 5 shanbe!!!
khoda ro shokr k khoobid...
امتیاز: 0 0
شنبه 10 مرداد 1388 ساعت 14:49
قاصد روزان ابری داروگ/ کی می رسد باران...؟
مواظب خودتون باشین... قدیما می گفتن چوب معلم گله... هر کی نخوره خله
حالا باید گفت چوب ظالمین خاره... هر کی نخوره اون دنیا گرفتاره
امتیاز: 0 0
شنبه 10 مرداد 1388 ساعت 17:09
تو سر یکی از رفقا هم باتوم زدن... تا خونهگیج میزده... خدا همه روبه راه راست هدایت کنه... روزگار غریبی است نازنین....
امتیاز: 0 0
شنبه 10 مرداد 1388 ساعت 17:49
سلام
مراقب باشین
امتیاز: 0 0
شنبه 10 مرداد 1388 ساعت 22:56
امتیاز: 0 0
یکشنبه 11 مرداد 1388 ساعت 08:58
مواظب باشین
امتیاز: 0 0
یکشنبه 11 مرداد 1388 ساعت 17:54
حقته برا چی ریخته بودین تو خیابوونا هان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:))
دوشنبه 25 بهمن 1389 ساعت 02:17
انگار همین دیروز بود...
چه غم ها که دلم دارد از این جور زمانه....

من و علی تا حالا تا اینجا رو خوندیم :)...خاطرات از جلو چشمانمون رد میشن... گاز اشک آور...باتوم...شعار...الله اکبر....
خدا این مردم رو کمک کنه....

امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی