X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 11 شهریور 1388 12:24
دوزاری کج!


یکی از کارایی که به برای من خیلی سخته، تلفن کردن به مامان و بابای متین و خواهر، برادراشه! نه اینکه به متین و خونواده‌اش ربطی داشته باشه!


کلا قبل از ازدواج هم همین‌طوری بودم! یعنی فقط تلفن زدن به دوستام و کسایی که یه حرف مشترکی باهاشون دارم کار آسونی بود و تلفن زدن به عمه‌ها و عموهام و ... یه چیزی بود در حد فاجعه!


توی دوره عقد هم انقدر دست دست می‌کردم و زنگ نمی‌زدم که بابای متین دلش برام تنگ می‌شد و بهم زنگ می‌زد!


بعد از عروسی هم که این مسئولیت خطیر کلا از گردن من ساقط شد و متین خودش مسئولیتش رو بر عهده گرفت. البته وقتی متین تلفن می‌زنه منم باهاشون صحبت می‌کنم. ولی همین که خودم بخوام گوشی رو بردارم و تلفن بزنم خیلی برام سخته.


القصه، چند روز پیش یهو دلم برای یکی از دوستام تنگ شد و گوشی رو برداشتم و شماره‌اش رو گرفتم. یه آقاهه گوشی رو برداشت و من بی‌خبر از همه‌جا، با تصور اینکه ایشون شوهر دوستمه خیلی مودبانه باهاش احوالپرسی کردم. اما هرچی من مودب بودم، اون خیلی صمیمانه صحبت می کرد. یه چیزی در حد "مستانه جون" و "دلمون برات تنگ شده" و ...


راستش دست و پام رو گم کرده بودم. از یه طرف دلم می‌خواست یه چیزی بهش بگم و گوشی رو قطع کنم اما از یه طرفم فکر می‌کردم بی‌ادبیه و بالاخره شوهر دوستمه و چشمم تو چشمش میفته و ...


توی همین فکر و خیالا بودم که آقاهه شروع کرد حال و احوال متین رو پرسید و تازه بعد یه ربع دوزاری کج من افتاد و فهمیدم به جای شماره دوستم شماره‌ی خونه‌ی مامان بابای متین رو گرفتم و یه ربعه که دارم با بابای متین حرف می‌زنم.


دیگه منم به روی خودم نیاوردم و احوالپرسی کردم و یک کمی هم با مامان متین حرف زدم. قبل اینکه تلفن رو قطع کنم مامان متین گفت خیلی خوشحال شدیم زنگ زدی. بازم از این کارا بکن.


یهو من نمی‌دونم چرا اون وسط صداقتم گل کرد و بهش گفتم که اشتباهی شماره‌شون رو گرفتم. یعنی نذاشتم خوشحالیشون از اینکه عروسشون بالاخره داره آدم می‌شه یه ثانیه هم طول بکشه!


نظرات (30)
چهارشنبه 11 شهریور 1388 ساعت 12:26


داشتم در مورد یه اتفاق دیگه می خندیدم که اینجا رو خوندم و خنده ام کامل شد!
حالا نمی گفتی بیچاره هارو
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خودمم بعد که فکر کردم پشیمون شدم.
چهارشنبه 11 شهریور 1388 ساعت 12:41
از دست تووووووووووو
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:)
چهارشنبه 11 شهریور 1388 ساعت 13:15
اخ دختر مننم با تلفن مشکل دارم . جونم درمی آد زنگ بزنم .حداقل نیم گفتی بیچاره ها یه حالی می بردن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
از دستم در رفت!
چهارشنبه 11 شهریور 1388 ساعت 13:21
عین من درد مشترک داریم منم زنگ زدن این جوری خیلی برام سخته جالبه وقتی مسئولیت به انجام میرسه حس می کنم خیلی هم درد نداشت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ظاهرا خیلی هم درد مشترکیه. یه نگاه به نظرا بنداز!
چهارشنبه 11 شهریور 1388 ساعت 13:36
سلام با یک زنگ کوچولو ویا بایک گشودن در ویاچنجره هوای تازهای به دل میشنه که مزه اش تا ابد بیادگارمیمونه با ارزوی بهترینها
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوب سخته دیگه! قبول کن!
چهارشنبه 11 شهریور 1388 ساعت 13:44
سلام. زدی تو حال مادر شوهرت که!!
اما همیشه سر صحبت رو باز کردن سخته! چه فامیل باشه! چه غیر فامیل!
مستانه جون یه سوال تخصصی!!
شما عکسهایی رو که تو وبلاگ میزاری رو کجا آپلود میکنی؟!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
persiangig.ir
اگه می خوای یه دعوت نامه برای عضویت برات بفرستم
چهارشنبه 11 شهریور 1388 ساعت 13:51
اگه اینقدر کم بهشون زنگ میزنی معلومه قبلا خیلی به خونه شون زنگ میزدی به هوای آقا متین که اینجور شماره شون تو ذهنت مونده
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره خوب اینکه هست. ولی بیشتر دلیلش یه اکانتیه که مال متینه و رمزش شماره خونه شونه و منم زیاد از این اکانت استفاده می کنم.
چهارشنبه 11 شهریور 1388 ساعت 14:02
از دست تو مستانه.... ... راسش منم دستم زیاد به تلفن نمیره که بخوام احوال کسی رو بپرسم... همیشه هم همه ز دست من شاکی هستند که چرا این ارتباطشون یه طرفست... ولی خب می بینم این یه خصوصیت اخلاقیه و من فقط اینجوری نیستم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم خوشحالم که در این زمینه تنها نیستم.
چهارشنبه 11 شهریور 1388 ساعت 14:11
خدا نکشتت مستااااانه....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ایشالله که به این زودیا نمی کشه ;)
چهارشنبه 11 شهریور 1388 ساعت 14:32
دقیقا منم مثل توام! انگار میخوان جونمو بگیرن!
دختر تو که حالا یه کار خیر انجام دادی محض رضای خدا صداقتتو میذاشتی کنار چی میشد؟!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جدا نمی دونم چرا اون موقع به فکرم نرسید که نباید این حرف رو بزنم.
چهارشنبه 11 شهریور 1388 ساعت 14:50
مستانه حالا نمی شد اون آخری رو نگی.....مادرشوهرت حالا چه ذوقی می کرد برا خودش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
از این بیشتر پدرشوهرم ذوق کرده بود!
چهارشنبه 11 شهریور 1388 ساعت 14:51
صداقتت منو کشته مستانههههههههههههه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:))
چهارشنبه 11 شهریور 1388 ساعت 14:59
سلام مستانه جون
چه جالب منم دقیقاً نسبت به تلفن و زنگ زدن همین طورم و مخصوصاً خانواده همسر و اصلاً نمی تونم بشون زنگ بزنم یه 4 -5 هفته برنامه ریزی می کنم که امروز دیگه زنگ میزنم و آخرش هم باز نیم زنم.
من فکر می کردم من توی دنیا فقط اینطوری هستم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوب تو هم این کار رو بنداز گردن شوهرت.
چهارشنبه 11 شهریور 1388 ساعت 15:17
اتفاقا این اتفاق واسه منم افتاده
ترم قبل که واسه امتحانا رفته بودم خوابگاه یه روز صبح شوشو زنگید و صحبت کردیم و بعد از حدودا نیم ساعت یادم اومد که یه چیزی به شوشو نگفتم منم تند تند آخرین شماره که به اسم شوشو بود و خودش زنگ زده بود رو گرفتم یهو دیدم مامانش گوشی رو برداشت و کلیییییی احوالپرسی و اینا و خوشحال شدم و قربونت برم و اینا (بیچاره فکر کرده بود چه عروس خوبی از اون سر دنیا دلش تنگ شده زنگ زدی حال مامی شوشو بپرسه!!!!)
آخرشم خودش گفت مزاحمت نمیشم خرجت زیاد میشه و مهلت نداد بگم گوشی شوشو دست شماست؟خودش کجاست؟بعد که قطع کردم دیدم ای بابا شوشو آخرین بار از خونشون زنگیده بوده نه موبایلش و منم که موبایل و خونه شون رو توی یه پروفایل به اسم شوشو گذاشته بیدم
خلاصه اینم از توفیق اجباری ماولی دیگه تکرار نشده همون یه بار بود!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بازم تو اون سوتی آخرش رو ندادی!
چهارشنبه 11 شهریور 1388 ساعت 15:49
وااای خدا مستانه!!!! یعنی شاهکاری! به طرز استثنایی‌ای شاهکاری!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش می کنم! شاهکاری از خودتونه!!!
چهارشنبه 11 شهریور 1388 ساعت 17:17
صداقتت منو کشت!!!! مثل خودمی!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کشت؟
چهارشنبه 11 شهریور 1388 ساعت 19:35
سلام
میدونم من بیمعرفتم ولی جای تو تو کامنت دونی وبلاگم خیلی خالیه
امروز داشتم وبگدر رو چک میکردم دیدم تو همین امروز ۲۶ نفر از طریق وبلاگ دوست خوبی مثل تو اومدم وبلاگم
رو آدرست کلیک کردم و وقتی متنتو خوندم و اسمت رو دیدم خیلی دلم برات تنگ شد
یاد ویونا و کامنت هات افتادم اگه وقت میکنی خوشحال میشم بیا و داشتان جدید رو بخونی و مثل ویونا با نظرات نوشته هام رو بهتر کنی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:)
چهارشنبه 11 شهریور 1388 ساعت 20:26
ای بانو! ای دوست! ای مستانه! عزیزمی! نکن اینطوری
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم :دی
چهارشنبه 11 شهریور 1388 ساعت 21:30
سلاممممممم:)
یعنی فک کنم مامان متین واقعن تحت تاثیر صداقتت قرار گرفته باشه ها!!!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به چیز دیگه که نمی تونه دلش رو خوش کنه!
چهارشنبه 11 شهریور 1388 ساعت 23:00
منم امروز یه همیچن گندی زدم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دستت درد نکنه!
چهارشنبه 11 شهریور 1388 ساعت 23:20
همش به کتاب راز و راندا برن مربوط میشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چه جوری؟
پنج‌شنبه 12 شهریور 1388 ساعت 00:08
زدی تو برجکشون که! بابا صداقت چیه دیگه؟!

منم بدم میاد الکی زنگ بزنم جایی که دوست ندارم!
تازه من دوستامو از فامیل خیلی بیشتر دوست دارمُ خیلی هااااااااااااا!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلیت خیلی غلیظ بودااا. یک کمی رقیقترش کن.
پنج‌شنبه 12 شهریور 1388 ساعت 05:46
یه ذره سیاست به خرج میدادی میگفتی دلم تنگ شد خواستم صداتونو بشنوم حالا صداقت در اینجا زیادم لازم نبود البته بگم این مسئله دقیقا مشکل منم هست
امتیاز: 0 0
پاسخ:
متینم همین و بهم گفت ولی دیگه کار از کار گذشته بود.
پنج‌شنبه 12 شهریور 1388 ساعت 09:03
سلام مستانه خانوم
کجای سفری همسفر خبری ازت نیست
هیچی نمیگی!
خب ما دل داریم خو
دلتنگ همسفرمون میشیم خب
امتیاز: 0 0
پاسخ:
الان میام پیشت
پنج‌شنبه 12 شهریور 1388 ساعت 09:03
دلت میخواد اسم دوستت چی باشه :
منتظر کامنتهای محبت آمیزتون هستم ، این شانس همین یک بار نصیب شما شده پس بشتابید بشتابید .....[گل]
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 12 شهریور 1388 ساعت 10:58
منم برام سخته زنگ بزنم یه خانواده همسرم معمولا هم خودش زنگ می زنه و حرف می زنه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چه مشکل مشترکیه!
پنج‌شنبه 12 شهریور 1388 ساعت 13:23
عجب عروس بی سیاستی هستی دختر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عوضش عروس صادقیم! این به اون در!
جمعه 13 شهریور 1388 ساعت 20:13
سلام
امتیاز: 0 0
پاسخ:
علیک سلام
جمعه 13 شهریور 1388 ساعت 23:45
کار خوبی کردی....صداقتت برای اونا با ارزشتره!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خداکنه این طوری باشه
شنبه 14 شهریور 1388 ساعت 10:01
وای نگو که منم از این کار بیزارم و خانواده همسری من نصف زندگیشون به اینه که تلفن بزنی!
حالا فکرشو بکن عید بعد سال تحویل داریم میریم خونشون ( طوری که یه ساعت بعد سال تحویل خونشون بودیم ) زنگ زدن ناراحت که چرا زنگ نزدین!!
اونوقت جاریه زنگ زده بعد سال تحویل اونوقت روز ۱۰ اومد خونشون اصلا ناراحت نبودن!
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی