X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 8 آذر 1388 08:29
زنـ ـدان!


دست دوتا از عروسکهاش رو گرفته بود و کشون کشون برد و پرتشون کرد زیر میز.


- چی کار می‌کنی یاسین؟ واسه چی پرتشون کردی اون زیر؟


خیلی جدی گفت: "من پلیسم. این دوتا دزدی کرده بودن. انداختمشون توی زندان"


یه انار رو براش دون کرده بودم، ریختم توی کاسه و گذاشتم جلوش.


با ماشین پلیسش بازی می‌کرد و ظاهرا داشت یه خلاف‌کار رو تعقیب می‌کرد.



یه دونه انار از دستش افتاد روی زمین و با ماشین لهش کرد و فرش قرمز شد. خودش ناراحت شد. محکم زد توی سرش و دوید و رفت زیر میز.


- کجا رفتی یاسین جان. بیا بقیه انارت رو بخور.


بازم خیلی جدی گفت: " نه من لیاقت ندارم. من باید توی زندان باشم تا آدم شم."


خنده‌ام گرفته بود. احتمالاً داشت حرفهای مامانش رو تکرار می‌کرد.


- بیا بیرون عزیزم. تو که کاری نکردی. تو فقط یه اشتباه کوچولو کردی. زندان مال آدماییه که کارای خیلی بدی کردن!


راضی نمی‌شد بیاد بیرون. زیر میز نشسته بود و لب ورچیده بود.


خیلی باهاش حرف زدم تا باور کرد لازم نیست به خاطر هر اشتباه کوچیکی خودش رو بندازه توی زندان و راضی شد از زیر میز بیاد بیرون.


یاسین حرفم رو باور کرد، حرقی رو که خودم ذره‌ای باورش نداشتم. فقط امیدوار بودم قبل از اینکه اونقدر بزرگ بشه که بفهمه بهش دروغ گفتم، هیچ آدمی بی‌گناهی توی زندان نمونده باشه.


نظرات (15)
یکشنبه 8 آذر 1388 ساعت 09:07
ما هم امیدواریم.مستانه دیدی چی برات گذاشتم تو صفحه ام؟
امتیاز: 0 0
یکشنبه 8 آذر 1388 ساعت 09:19
الهی آمین
عیدت مبارک دوستم
امتیاز: 0 0
یکشنبه 8 آذر 1388 ساعت 09:25
عیدت مبارک . حالا این آقا یاسین کین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ممنون که اون چیزی که خواسته بودم برام فرستادی
امتیاز: 0 0
یکشنبه 8 آذر 1388 ساعت 09:56
چقدر سخته از واقعیات این دنیای لعنتی با کودکان معصوم صحبت کردن./
امتیاز: 0 0
یکشنبه 8 آذر 1388 ساعت 10:19
طفلک!!!!!! به نظرم تربیت کردن و بار آوردن بچه‌ها از سخت ترررررررررررررین کارهای دنیاست. آدم احساس می‌کنه مسؤول همه‌ی زندگی و آینده‌شونه!!
امتیاز: 0 0
یکشنبه 8 آذر 1388 ساعت 11:11
همه ی فلصلفه های زندگیمون زیر و رو شدن! واقعا آدم نمی دونه دیگه چه جوری بدون دروغ گفتن چیزای درست رو یاد بچه بده!
امتیاز: 0 0
یکشنبه 8 آذر 1388 ساعت 11:27
اگه همونجا و تو همون آب و خاک بزرگ بشه مطمئن باش نیاز نیست خیلی بزرگ بشه..به زودی دستت رو میشه مستانه ی گلم!
امتیاز: 0 0
یکشنبه 8 آذر 1388 ساعت 14:06
SALAAM
DOKHTAREMANAM AZ SOBH TA SHAB POLICE YA DOZDE YA DARHALE DASTIGIRYE DOZDAAST..NEMIDUNAM CHI DIDE KE EENTORI SHODE:d
امتیاز: 0 0
یکشنبه 8 آذر 1388 ساعت 14:50
این مطلب واقعا مصداق زندگی جاریست بود
امتیاز: 0 0
یکشنبه 8 آذر 1388 ساعت 15:37
یاسین هم می فهمه که وقتی با ماشین اناری رو زیر کرد و خون ناحقی رو ریخت باید مجازات بشه
امتیاز: 0 0
یکشنبه 8 آذر 1388 ساعت 15:53
منم امیدوارم وقتی یاسین بزرگ شد بی گناهی توی زندان نباشه چون اگه باشه از شما حتما میژرسه چرا توی این کشور همه چیز بر عکسه؟
*موافقی تبادل لینک کنیم؟*
امتیاز: 0 0
یکشنبه 8 آذر 1388 ساعت 16:17
پست زیبایی بود
امتیاز: 0 0
یکشنبه 8 آذر 1388 ساعت 18:46
امتیاز: 0 0
یکشنبه 8 آذر 1388 ساعت 20:09
میفهمه چون میبینه!
امتیاز: 0 0
دوشنبه 9 آذر 1388 ساعت 08:03
کاش این دروغها....واقعیت بود...کاش واقعا اینطوری که میگی بود!
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی