X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 21 دی 1388 10:23
در پشتی


دلم می‌خواد پاشم برم بانک پول بریزم به حسابم و بیام اینترنتی دوتا بلیط رقص زمین و دوتا بلیط هر شب‌ تنهایی بخرم و بعد ذوق‌زده از همین دوتا اتفاق کوچیک برگردم سرکارم و با انرژی گزارش درپشتی رو که باید تا فردا تمومش کنم رو همین امروز تموم کنم و تحویل بدم و خلاص!


ذهنم اما اینا رو نمی‌خواد. می‌خواد همین‌جا بنشینم و گوش به زنگ باشم. هی پشت سر هم بهم می‌گه شاید الان فلانی زنگ بزنه. شاید اون اتفاقی که نباید بیفته، بیفته. شاید، شاید، شاید... و همه چیز رو به بدترین شکل ممکن برام تصویر می‌کنه.



ذهنم رو هیچ وقت دوست نداشتم. یعنی نه اینکه دوستش نداشته باشم، اما ترجیح می‌دم بیشتر توی دلم زندگی کنم تا توی ذهنم. ولی بعضی وقتها ذهنم کاملا غلبه پیدا می‌کنه و هیچ جوری نمی‌تونم از دستش خلاص بشم. به این حالت می‌گم ذهن‌زدگی.


و مشکل اینجاست که یه مدتیه به شدت ذهن‌زده شدم. برای همینه که بعضیهاتون گفته بودین نوشته‌های بادبادک مثل قبل نیست. تفاوتش دقیقا همین جاست. اون وقتها مستانه با دلش می‌نوشت و این روزها با ذهنش می‌نویسه. اون روزها با دلش زندگی می‌کرد و این روزها توی ذهنش زندگی می‌کنه.

باید توی ذهنم یه درپشتی پیدا کنم و ازش فرار کنم، قبل از اینکه اونقدر توی این حالت بمونم که بهش عادت کنم...


نظرات (24)
دوشنبه 21 دی 1388 ساعت 10:47
پیرو پست قبلی فقط می شنوم و برای رهایی از ذهن زدگیت دعا می کنم... حالا مرد نیستم که نیستم....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چه خوب که هستی و می شنوی
دوشنبه 21 دی 1388 ساعت 11:14
گاهی اتفاقت بدی رو که ذهن دلش می خواد تصور کنه آدم توی خواب می بینه! عجب اوضاع نابه سامانی می شه و عجب خواب بدی! نه؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواب؟ کدوم خواب؟
دوشنبه 21 دی 1388 ساعت 11:21
راستی این هرشب تنهایی رو آزادی که هنوز نذاشته! ملت داره؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ملت داره
دوشنبه 21 دی 1388 ساعت 11:32
تو همیشه نوشته هات قشنگه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تو هم همیشه به من لطف داری
دوشنبه 21 دی 1388 ساعت 11:37
از ذهنت یه پنجره باز کن به دلت . بعد بشین کنار پنجره همون طور که به دلت نگاه میکنی تصمیم بگیر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه واسه تصمیم گرفتن بلکه واسه زندگی کردن به دلم نیاز دارم.
دوشنبه 21 دی 1388 ساعت 12:27
توی ذهن زندگی کردن خیلی بده.امیدوارم هر چه زودتر به دلت برگردی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم امیدوارم...
دوشنبه 21 دی 1388 ساعت 12:29
به نظر منم همیشه نوشته هات قشنگه . خوب که نگاه کنی می بینی این دوتا مکملند. حتی وقتایی که فک می کنی یه تصمیمی از ته دلته بعدش میبینی ذهنتم این وسط بیکار نبوده و نقششو ایفا کرده و برعکس.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مشکل اصلا تصمیم گیری نیست. مشکل اینه که کجا رو برای زندگی کردن انتخاب می کنم
دوشنبه 21 دی 1388 ساعت 12:33
منظور از ذهن و دل همون جدال عقل و عاطفه معروفه دیگه نه؟خیلی سخته به نتیجه رسیدن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه جدال منظورم نیست... دل که اهل جدال نیست...
دوشنبه 21 دی 1388 ساعت 13:01
متعادلش خوبه!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تعادل...
دوشنبه 21 دی 1388 ساعت 13:04
خب چرا با دلت زندگی نمیکنی؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ذهنم بهم اجازه نمی ده
دوشنبه 21 دی 1388 ساعت 13:14
از دلت به ذهنت یه در بزن برای رفت و آمد همیشه این شریان ها باشه تا وقتی زندگی ادامه داره
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:) ایده قشنگیه ولی در عمل... نمی دونم...
دوشنبه 21 دی 1388 ساعت 13:18
من همیشه تو ذهنم زندگی می کنم راستش هیچوقت متقاعد نشده ام که زندگی تو دل بهتر باشه.

البته همینه که اذیت میشم!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هرکس یه جا راحت تره گلی. شاید تو توی دلت راحت نیستی
دوشنبه 21 دی 1388 ساعت 14:20
خوبه دیگه زندگیت از یکنواختی در می یاد.. ذهن به تنهای یا دل به تنهایی جواب نمیده...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حداقل میزان دلش بیشتر باشه. نمی شه؟
دوشنبه 21 دی 1388 ساعت 14:25
این روزها نمی شه زیاد با دلت زندگی کنی... همون بهتر که با ذهنت یا مغزت کار کنی... اینجوری نه پشیمون داره و نه سختی و نه استیصال...
سراغ ما بیا شاید بد نباشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دارم میام پیشت عزیزم...
دوشنبه 21 دی 1388 ساعت 15:10
اوهوم
ایممممم
به نظر من تنها راهش اینه که بهش فکر نکنی
اینطوری خودش کم کم کمرنگ میشه و راحتت میذاره
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 دی 1388 ساعت 18:11
این ذهن زدگی هم خیلی وقتا بدجور ادمو تو فکر می بره..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
راه حلی هم براش پیدا نمی کنه آدم...
دوشنبه 21 دی 1388 ساعت 20:25
مطمئنی همه دلمشغولی های ذهنت همین هاست؟
یا همه چیزهایی که توی دلت جمع شده؟
شاید یه چیزهایی توش جمع شده که نمیگی حتی به خودت؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
راستش اصلا نمی دونم چمه...
دوشنبه 21 دی 1388 ساعت 21:03
سلام دوستم
خب این قضیه خیلی طبیعه، برا همه پیش میاد
حالا بعضی ها متوجه میشن و بعضی ها نه
برای تاب آوردن تو این دنیای پر از رنگ و بی رنگی باید گاهی به احساس استراحت داد
می دونی دوستم من مدتیه با احساس و دلم فکر می کنم ولی با عقل و ذهنم اون فکر رو عملی می کنم، این طوری تصمیم های منطقیم رنگ و طعم احساسمم داره
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من دلم می خواد توی دلم زندگی کنم. هرچقدر هم که سخت باشه...
دوشنبه 21 دی 1388 ساعت 23:56
ذهن بازی این روزها اپیدمی شده
باید ساخت تا بگذره
اون پایین مایینا یه اتفاق جالب افتاده
می شی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نفهمیدم چه اتفاق جالبی افتاده. توی وبلاگتمو که اومدم نفهمیدم. می گی چی شده؟
سه‌شنبه 22 دی 1388 ساعت 08:35
منم گاهی وقتا اینجوری میشک ولی من ذهنمو بیشتر از دلم دوست دارم چون دلم خیلی احساساتیه و ...... ولی ذهنم منطقی!!!!

من خیلی وقته وبلاگتو میخونم ولی... یه جورایی چراغ خاموش!!!

میشه لینکت کنم؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
معلومه که میشه عزیزم
سه‌شنبه 22 دی 1388 ساعت 11:45
به نظرم همین ذهنیتهایت هم عاطفی و لطیفه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
قربونت برم محیا جان
سه‌شنبه 22 دی 1388 ساعت 12:55
منم زیاد درگیر ذهن زدگی هستم و همین نشاط زندگیم رو می گیره!
اما به نظرم نوشته هات اونطوری نیست! حس لطیف داره توش.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ولی من دلم دلم رو می خواد
سه‌شنبه 22 دی 1388 ساعت 14:09
چقدر قشنگ مینویسی مستانه واقعا دوست دارم اینجا رو ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نظر لطفته عزیزم...
چهارشنبه 23 دی 1388 ساعت 01:31
یا بهتر، این دو رو یکی کرد. ذهنی پر از احساس، قلبی پر از عقل. چه زندگی با شعوری بشه...
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی