X
تبلیغات
رایتل
شنبه 10 بهمن 1388 10:11
نوستالژی


مامان می‌رفت سرکار و خاله راضیه می‌رفت مدرسه. مامان‌بزرگ دست من رو می‌گرفت و با هم می‌رفتیم تا سر خیابون. اونجا دوتا بلیط می‌دادیم و سوار اتوبوس می‌شدیم.



باید تا پنج می شمردم. ایستگاه شیشم پیاده می‌شدیم و چند قدم جلوتر سوار یه اتوبوس دیگه می‌شدیم. اتوبوس دو طبقه بود و من عاشق این بودم که برم طبقه بالا و کنار پنجره بنشینم و از اون بالا آدمها و ماشینها رو نگاه کنم.



جلوی فروشگاه فردوسی از اتوبوس پیاده می‌شدیم. تنها جایی که یادمه پله‌برقی داشت. مامان‌بزرگ دستم رو می‌گرفت و از پله‌ها می‌رفتیم بالا.



مامان‌بزرگ اول من رو می‌برد جلوی اسباب‌بازی فروشی. گاهی یکی دو تا کتاب و گاهی یه عروسک برام می‌خرید و بعد از پله‌ها میومد پایین و خریدهای خودش رو می‌کرد.



کارش که تموم می‌شد از فروشگاه می‌رفتیم بیرون و اون طرف خیابون وایمیسادیم تا اتوبوس بیاد. مامان‌بزرگ با اینکه کلی بار دستش بود به خاطر من از پله‌ها میومد بالا و طبقه دوم رو برای نشستن انتخاب می‌کرد.


من عاشق مامان‌بزرگ بودم/ هستم... خدا برامون نگهش داره...


نظرات (40)
شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 10:26
الهی....

همه ی پدر بزرگ مادر بزرگا اینجوری اند!

خدا نگهشون داره برامون....
(علامت بوس نداره اینجا؟)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه علامت بوس نداره اینجا!
شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 10:29
این بلیطه هم خیلی باحال بود!!!!!!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره. خودمم کلی لذت بردم
شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 10:35
انشاا... خدا مادربزرگتو زنده نگه داره
واییییییییییی یادش بخیر خیلی خوب بود حیف که زود گذشت اون دوران
راستی برات یک پیغامه خصوصی گذاشتم امیدوارم بتونی کمکم کنی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی زود...خیلی... یهو همه چیز تغییر کرد...
شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 10:43
خدا بهشون سلامتی بده
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون عزیزم. خدا مادربزرگ تو رو هم رحمت کنه
شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 11:11
یاد خودم افتادم چرا همه مادر بزرگا مثه همن.. خوب و مهربون... خدا برا مات که نکرد برا شما حفظش کنه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خدا رحمتشون کنه
شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 11:12
زنده باشین الهی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون محیا جان
شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 11:40
خدا حفظشون کنه. یاد پست های خودم افتادم که راجع به مادربزرگم نوشتم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم هروقت اون پستای تو رو می خوندم یاد مامان بزرگ خودم میفتم
شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 11:47
واااااااااااااای مستانه بااین تصویرا و خاطرات منو بردی به کجاها دختر .. یادش بخیر !
مثل همیشه بازم بابازکردن این صفحه انرژی گرفتم
راستی صبح شنبت بخیر خانوم گل
امتیاز: 0 0
پاسخ:
این عکسا من رو هم کلی هوایی کرد.

ظهر تو هم بخیر عزیزم
شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 11:47
الهی آمین
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:*
شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 12:00
ما هم با این اتوبسها میرفتیم خونه داییم .یادش بخیر . چه حالی داشت .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره...خیلی...
شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 12:14
خدا حفظشون کنه
قدر مادر بزرگت رو بدون و تا اونجا که میتونی بهش محبت کن .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کاش بتونم...
شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 12:19
خدا حفظش کنه.
آللاه بیر بیریزه چوخ گورمه سین : معادل فارسی نداره یعنی خدا براتون نگهش داره.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:) ممنونم گلی جان
شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 12:41
آخی... یاد مامان بزرگم افتادم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
الهی... اگه هستن خدا نگهشون داره و اگه نه خدا رحمتشون کنه
شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 12:44
من همیشه از داشتن این حسای خوب و خاطره ها محروم بودم...دلم خواست مستانه...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چرا محروم بودی عزیزم؟
شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 13:20
این همه سال
این همه سوال
این همه حرف
این همه خاطره ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
...
شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 13:24
سلام
خدا همیشه سایشون رو بالای سرتون نگهداره
یه چیزایی هیچوقت از ذهن آدم بیرون نمیرن حتی اگه خیلی زمان ازشون گذشته باشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره... خازره ها همیشه زنده می مونن
شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 13:56
خدا حفظش کنه انشالله ... نوستالژی قشنگی بود
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون گلم
شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 14:04
منو بردی به دوران شیرینه بچگیام.همیشه ارزو داشتم وقتی سوار این اتوبوس دو طبقه ها میشم برمو بالا بشینم اونم بالایه سره راننده اما این اتفاق نیافتاد.حتی امسال هم تو نمایشگاه مطبوعات اون انوبوس دو طبقه هارو که دیدم دلم قیلی ویلی رفت تا برمو به ارزوی دورانه کودکیم برسم.جالب بود اخه اون اقاهی که متصدی هم بود اومدو بهم گففت می خواین سوار شین؟و من از خجالت همکارم روم نشد که سوار شم.حالا ببینم میشه یه روزی رفت و اون طبقه بالا اونم رو سره راننده سوار شم یا نه؟؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ایشالا قسمتت بشه!!!
شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 17:51
عالم بی خبری طرفه بهشتی بودست
حیف و صد حیف که ما دیر خبر دار شدیم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شعر قشنگیه
شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 18:46
منم هر وقت می یومدم تهران کلی التماس مامانم می کردم ما رو سوار این اتوبوسا کنه اونم طبقه دوم .
خدا مادربزرگت رو حفظ کنه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوبه پس همه مون تجربه اش رو داریم
شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 19:01
مهربونتر از مادربزرگها و پدربزرگها پیدا نمیشه کرد.....رفتم به کودکیها مستانه جون!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره واقعا پیدا نمی شه
شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 20:14
سلام.بیشتر پدربزرگ ها و مادر بزرگ ها عاشقند و عاشق می مانند.آنهایی هم که عاشق نیستند عاقل نیستند.سربلند باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:)
شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 20:53
یادش بخیر خاطرات فسقولکی...
راستی سلام
لینکت رو از بلاگ زنجبیل دیدم، مزاحم شدم...
خاطرات قشنگی برام زنده شد. خدا حفظ کنه مادربزرگت رو...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
زنجبیل واقعا لطف کرده
شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 21:37
من را بردی اون روزها... ممنون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
قابلی نداشت
شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 21:40
چه حس نوستالیژیک قشنگی
خدا مادربزرگتو نگه داره برات
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون عزیزدلم
یکشنبه 11 بهمن 1388 ساعت 01:57
من دوست ندارم به گذشته فکر کنم چون پدر بزرگم که با اینکه روحانی بود دستمونو می گرفت و کیفمونم وسط راه از دستمون می گرفت و می برد مدرسه دیگه نیست.. چون مادر بزرگم که برامون حرز امام جواد نوشته بود تا بذاریم دور گردنمون و محفوظ بمونیم دیگه نیست.. چون پدر بزرگم که همیشه برامون عکس برگردون می خرید و مداد رنگی دیگه نیست.. این نوستالوژیت اشکمو در آورد
حالا ازون چهار تا آدم دوست داشتنی فقط یه مادربزرگ مهربون دارم.. خدا همشونو نگه داره..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
الهی... ایشالا خدا سایه این مادربزرگت رو همیشه روی سرتون نگه داره
یکشنبه 11 بهمن 1388 ساعت 08:59
یاد بچه گی هامون بخیر. خدا براتون نگه ش داره.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون ترانه جان
یکشنبه 11 بهمن 1388 ساعت 09:35
خدای من چقدر منو یاده مادربزرگه مهربون ودوست داشتنی ام انداختی که خیلی زود درسن ۵۵ سالگی ودر سال ۶۹ من وتنها گذاشت ورفت.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آخی... خدا رحمتشون کنه
یکشنبه 11 بهمن 1388 ساعت 10:24
ادم با خاطراتش زندگی میکنه . عکس اون بلیطه منو برد به سالهای قبل مستانه یعنی داریم پیر میشیم؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره ظاهرا
یکشنبه 11 بهمن 1388 ساعت 10:42
خدا حفظشون کنه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون خانوم گلی
یکشنبه 11 بهمن 1388 ساعت 12:29
منم خاطره دارم از اون اتوبوسای دوطبقه. یه بار دم پنجره اش نشسته بودم از بغل درختا که رد شد شاخه ی درخت گرفت به صورتم زخم شد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پس خاطره ی تو تلخه!
یکشنبه 11 بهمن 1388 ساعت 12:49
salam mastanay aziz niazmande komake shoma hastam. modati hast ke tasmim gereftam man ham weblogi dashte basham vali nemidunam chejori bayad in kar ra anjam bedam ehsas kardam shoma betavanid mano rahnamaei kunin mamnoon misham khanumi ke kumakam kunid
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بهت ایمیل می زنم
یکشنبه 11 بهمن 1388 ساعت 13:41
سلام من از وبلاگ "مجموعه خانواده من" اومدم اینجا و چه جای خوبی هم اومدم
وای یاد اتوبوس دوطبقه ها به خیر. چه ذوقی می کردم وقتی با بابام می رفتیم طبقه بالا و اولین طندلی روبروی پنجره می شستیم. کاش دوباره اون روزا برگرده
وبلاگ عکساتم عالی بود. خیلی عکسای قشنگی توش بود
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ستاره جان از آشنایی باهات خوشحالم
یکشنبه 11 بهمن 1388 ساعت 14:31
salam mastanay aziz niazmande komake shoma hastam. modati hast ke tasmim gereftam man ham weblogi dashte basham vali nemidunam chejori bayad in kar ra anjam bedam ehsas kardam shoma betavanid mano rahnamaei kunin mamnoon misham khanumi ke kumakam kunid
امتیاز: 0 0
یکشنبه 11 بهمن 1388 ساعت 14:47
سلام مستانه جون.دیدم دنبال خونه می گردین گفتم اگه تا ۱۲۰ میلیون می تونیدُ ما به خونه ۶۰ متری توی بلوار فردوسُ بهار شمالی گرفتیم.خیلی خوب و بزرگه.البته خودمون توش نیستیم.به اونجا هم یه سر یزنید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم زهرا جان ولی ما اینهمه پول نداریم
یکشنبه 11 بهمن 1388 ساعت 15:43
چقدر گریه ام گرفت یکهو!
دلم تنگ شد!
نوستالوژی ات واقعا نوستالوژی بود!
خدا مادربزرگ رو براتون حفظ کنه!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:)

ممنون گلم
یکشنبه 11 بهمن 1388 ساعت 20:22
سلامممممممممممم:)
راستش الان که فکرشو می کنم نمیفهمم ماها چرا هممون عاشق طبقه دوم اتوبوس بودیم!!! تا جایی که یادم میاد طبقه دومش جای دیگه ای نمیرفت!!!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اینم حرفیه والا!
یکشنبه 11 بهمن 1388 ساعت 23:22
مردها چرا سکوت می کنند ؟ اصلا چی میشه که میرن تو سکوت ؟ چه جوری میشه فهمید که یه مرد رفته تو سکوت ؟ توی این وضعیت خانومش باید چیکار کنه ؟ مردها دوست دارن خانومشون دقیقا چه واکنشی داشته باشه نسبت به سکوتشون ؟
(واقعا برام سواله . اگه لطف کنین جواب بدین ممنون میشم)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نجمه جان می گم متین بهت جواب بده
یکشنبه 11 بهمن 1388 ساعت 23:39
خدا نگهش داره...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون
دوشنبه 12 بهمن 1388 ساعت 09:07
مستانه؟ ... کجایی؟!
یه روز که نمی نویسی انگار یه چیزی کمه ... هی میام و سر میزنم ببینم پست جدید گذاشتی یا نه ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من اینجام!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی