X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 18 اسفند 1388 10:00
که سفر تقدیر ماست واسه همیشه


دارم وسایلم رو جمع می‌کنم. به درد نخورهاش رو دور می‌ریزم و به درد بخوراش رو می‌ریزم توی یه کیسه که ببرم خونه. در اتاقمون رو بستم که کسی اشکام رو نبینه. که کسی نبینه رفتن چقدر برام سخته. که کسی نفهمه رها کردن پنج سال خاطره، اونم بهترین خاطرات زندگیم و دل کندن چه قدر برام مشکله.


*     *     *

دلم می‌خواد برم به رئیسمون بگم که من بیشتر از اون به این محیط وابستگی دارم. برم بهش بگم که یه روزی اینجا همه زندگی من بود. نهایت آرزوهام بود. اون موقعی که اینجا فقط من بودم و پنج تا آدم دوست‌داشتنی که کلی انگیزه داشتن برای به ثمر رسوندن اینجا، اون کجا بوده؟ اصلا اسم اینجا رو شنیده بوده؟ 


برم بهش بگم، دارم از اینجا می‌رم که بیشتر از این نبینم سر اون آدمهای باانگیزه و این محیط دوست داشتنی چی داره میاد...


دارم می‌رم یه جای دیگه که از اول شروع کنم به امید اینکه دیگه کسی با ندونم کاریاش زحمتهامون رو به باد نده...


اما نمی‌رم پیشش. نمی‌رم که اشکهام رو نبینه. نمی‌رم که از دیدن اشکهام خوشحال نشه. تمام سعیم رو می‌کنم که توی این یه هفته حتی چشمم توی چشمش نیفته...


*      *      *


لابه‌لای وسایل و کاغذایی که مدتهاست دارن ته کشوم خاک می‌خورن یه چیزایی پیدا می‌کنم که حسابی حالم رو جا میاره...


اولین فیش حقوقیم که با کلی پاداش و تشویق شده بود 200 تومن...


یه لیست که یه هفته قبل از عروسی نوشته بودم و کارهایی رو که باید می‌کردم توش لیست کرده بودم...


چندتا نامه به متین و جوابهاش...


و یه عالمه دست نوشته:


"دلم سفر می‌خواد. سفر به یه جای جدید. یه جای ناشناخته. دلم می‌خواد سوار ماشین بشیم و راه بیفتیم. بدون هیچ نقشه‌ای.


یکی از جاده‌ها رو بگیریم و بریم. اما نه تا تهش. وسطاش بپیچیم توی یه خاکی. شیشه‌ها رو بکشیم پایین که خاک بره توی چشمهامون و اشکمون رو دربیاره، اونوقت دیگه حتی جاده رو هم نبینیم.


یه جاده پر پیچ و خم که پشت هر پیچ منتظر یه چیز جدید باشیم..."



نظرات (38)
سه‌شنبه 18 اسفند 1388 ساعت 10:33
میبینی ادم خیلی زود به همه چی عادت میکنه.امروز واسه ما دارن یه مدیره جدید میارن .امیدوارم مدیر خوبی باشه ان شاالله.اما منم به اون مدیره خیلی عادت داشتم.منم خیلی زود به همهچی و همه کس عادت میکنم.ان شالله همه ی خوبیا تو جای جدید نصیبت بشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
امیدوارم مدیر خوبی باشه براتون
سه‌شنبه 18 اسفند 1388 ساعت 10:33
اره میدونم بعد از ژنج سال سخته جدایی از محل کار من خودمم این روزهارو همین امسال تجربه کردم . حتما یادته . ولی امیدوارم تو جای جدید انقدر کارهات خوب پیش بره که هیچ وقت احساس دلتنگی نکنی . راستی رئیستون موافقت کرد ؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه. امضا نکرد. اما مهم نیست...
سه‌شنبه 18 اسفند 1388 ساعت 10:57
گریم می گیره ها مستانه...
من همیشه می گم خاطرات چه خوب باشن چه بد..یادآوریشون آدم رو اذیت می کنه..
امضا نکرده می خوای بذاری و بری؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
امضاش اونقدرا که خودش فکر می کنه مهم نیست
سه‌شنبه 18 اسفند 1388 ساعت 10:57
دل کندن کلا خیلی سخته.حالا محیط کار که خوبه.دل کندن از شهر و دیارت خیلی وحشتناکه و من به زودی اینو تجربه می کنم.دارم می رم آبادان/ باید کارمو ول کنم و معلوم نیست اونجا کی شاغل بشم و چقدر دووم بیارم.برام خیلی دعا کن.
امیدوارم محیط جدید برات پر از برکت و شادی داشته باشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره. هرچی دل بستگی بیشتر باشه دل کندن هم سخت تر میشه و آدمها خیلی به شهرشون دل بسته اند...
امیدوارم این دل کندن حسنهایی برات داشته باشه که رفتن رو برات ساده تر کنه
سه‌شنبه 18 اسفند 1388 ساعت 11:00
امضا نکرد؟
واقعا خنده داره...

اینجا یه چیز جالبی که داره، تغییرات ِ باهالشه.. مثلا یه بار میای یه عنوان، یه بار دیگه میای یه عنوان دیگه اونم از شعر سیاوش میبینی!!!

ما همینیم، جنگل بدون ِ ریشه...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:))

خوب آدم کم کم پیشرفت می کنه.
سه‌شنبه 18 اسفند 1388 ساعت 11:15
امید داشته باش به روزای خوب در آینده هر چند خاطرات همه جورش شیرینه و دل کندن ازش سخت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
امید که دارم. اگه نداشتم رفتن خیلی سخت تر بود.
سه‌شنبه 18 اسفند 1388 ساعت 11:31
خیلی سخته!من خودم ۸ ماهه ش رو تجربه کردم.پنج سال که دیگه...
امیدوارم جایی که می ری بیشتر قدر بدونن.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم امیدوارم...
سه‌شنبه 18 اسفند 1388 ساعت 11:39
درکت می کنم خیلی سخته. امیدوارم در کار جدیدت از همه لحاظ موفق باشی و آرامش داشته باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون عزیز دلم
سه‌شنبه 18 اسفند 1388 ساعت 11:57
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:)
سه‌شنبه 18 اسفند 1388 ساعت 11:59
انشا... جای جدید پر باشه از لحظه های ناب و تازه و هر لحظش برات پر باشه از معجزه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون غزلم
سه‌شنبه 18 اسفند 1388 ساعت 12:04
آخ که منم وقتی ۸ سال پیش داشتم از شرکت قبلیم میزدم بیرون چه حس خوبی داشتم... حس آزادی و رها شدن... حس اینکه دیگه مجبور نیستم تو اون شرکت فسیل بشم... فرقش با تو این بود که تو کارت رو دوست داشتی و من نداشتم... نه کارم و نه محیط کارم... از دست هر دوش راحت شدم!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم حس آزاد شدن دارم... اما بدجوری که به اینجا دل بسته ام...
سه‌شنبه 18 اسفند 1388 ساعت 12:25
روزگاره دیگه باید از خیلی چیزها دل کند
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تازه اینا که چیزی نیست
سه‌شنبه 18 اسفند 1388 ساعت 12:46
دل کندن سخته مخصوصا برای تو که از محل کارت کلی خاطره های خوب داری
یاد نوشته هات افتادم در مورد دوربین های اداره که تو و متین جوری از مقابلشون رد می شدبن که انگار اصلا همو نمی شناسین
ولی عوضش داری میری که کارت رو با عشق و علاقه شروع کمی و من مطمئنم موفق میشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:)
تو که بدتر خاطراتم رو زنده کردی...

وای خیلی برام جالب بود که یادته
سه‌شنبه 18 اسفند 1388 ساعت 12:57
اوه! این روناک چه چیزایی یادشه!!! بدتر از همسر ِما!!!


مستانه اگه یه روزی تو جنوبی ترین جاها یا شمالی ترین جاهای دنیا شنیدی یکی داره زندگی ِ خودتو به خودت به عنوان یه داستان تعریف میکنه، اصلا تعجب نکن! چون ظاهرا کل دنیا همه چی رو یادشونه

راستی این سفرهایی که یه جاده رو بگیری وبری بالاخره یه امنیتی گفتن، چیزی گفتن! یه ماشین دیگه هم همراهتون بیاد بد نیست! خود دانید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ببین این یه تیکه از نوشته های چندسال پیش بود. مطمئن نیستم هنوزم همین چیزا رو بخوام...
سه‌شنبه 18 اسفند 1388 ساعت 13:23
زندگی گذره.باید بریم و دل بکنیم .مسافر به پشت سر نگاه نکن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فقط یه نیم نگاه...
سه‌شنبه 18 اسفند 1388 ساعت 14:00
چه حس غمگینیه...امیدوارم سر پیچ بعدی زندگیت یه سورپرایز گنده جالب منتظرت باشه تا این تلخی ها رو از یادت ببره
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون عزیزم
سه‌شنبه 18 اسفند 1388 ساعت 14:06
سلام
خوب دل کندن از خاطره ها و چیزی که این قدر برات عزیز بوده سخته ولی بهتره رییست کسی باشه که برات شیرینی بیاره نه این که خون به دلت کنه و اشک به چشمهات بیاره!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کاملا موافقم
سه‌شنبه 18 اسفند 1388 ساعت 14:14
جواب بده دیگه

راستی عکس از خودت؟

قاب عکس که از خودت نیس؟

(امروز روز پر حرفیه منه..)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه عکس از خودم، نه قاب عکس
سه‌شنبه 18 اسفند 1388 ساعت 14:42
ولی اینی که گفتی پر از هیجانه و نمی شه منکرش شد چه واسه امروزت باشه چه چندسال پیش

ماکه هوایی شدیم رفت!
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 18 اسفند 1388 ساعت 15:57
منم روزی که از شرکت قبلیم در اومدم گریه کردم... چون دلم برای یکی دو نفر از همکارام خیلییییییییییییی تنگ میشد... اما به محض تموم شدن اون روز تازه فهمیدم چه بار سنگینی از رو دوشم برداشته شد... عزیز دلم یه حس عمیقی بهم میگه آینده ی کاری روشنی منتظرته
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 18 اسفند 1388 ساعت 16:32
امیدوارم جای جدید که می ری خیلی خیلی زود احساس رضایت از کار .سنگینی خیلی چیزا رو از رو دوشت برداره مطمئنم این طور می شه.
راستی این همه آرزوی خوب که دوستات برات کردن حتما یکیش به آسمون می رسه . واییییییییییی چی بشه اون موقع
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 18 اسفند 1388 ساعت 20:09
می فهمم ...تجربه کردم این حس رو ...
امیدوارم تغییرات قشنگ و مثبتی در انتظارت باشه ...
:)
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 19 اسفند 1388 ساعت 01:15
با روحیه ی خوبی که تو داری حتما به محیط جدیدتم عادت می کنی و ایشالا بهتر بهتر از قبل میشه برات با خاطرات خوب.
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 19 اسفند 1388 ساعت 11:22
همیشه از روحیه جالبت کیف میکنم....خودت هم درد رو میشناسی هم درمون رو نسخه میکنی.....اما یاد یه جمله از یکی از استادهای قدیمم افتادم که میگفت:عادت کنیم که عادت نکنیم....این بهترین راهه مستانه جون!
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 19 اسفند 1388 ساعت 12:18
وابستگی باعث رکود میشه. تغییر سخته ولی لازم!

راستی آدرس اصلی تون http://baadbaadak.blogsky.com/ نبود؟ چرا این آدرس یه چیزه دیگه شده... یا من اشتباه می کنم؟
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 19 اسفند 1388 ساعت 13:13
سلام زندگی و دنیا همینه باید همیشه اماده بود چه بسل در این تعغیرات پیشرفت ما نهفته باشد یا حق علی علی
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 19 اسفند 1388 ساعت 16:14
دلم گرفت ...
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 19 اسفند 1388 ساعت 16:30
الهی! چقدر دل دخترم گرفته :)
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 19 اسفند 1388 ساعت 18:10
سفرت به خیر ..ایشالا خیرت تو همین کاره
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 19 اسفند 1388 ساعت 19:24
قصه ی همیشه تکرار...
هجرت و ...
هجرت و ...
هجـــــرت...
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 19 اسفند 1388 ساعت 20:23
ایشالله به سلامتی و بهروزی
غصه نخور ایشالله این جای جدیدی که میری خاطره های بهتری میسازی
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 20 اسفند 1388 ساعت 06:23
آپدیت کردم. حتماْ بهم سر بزن و نظرتو بگو
http://irseks.blogspot.com
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 20 اسفند 1388 ساعت 07:41
ای باباااااا... ۵ سال که چیزی نیست که...

فراموشت میشه... گریه که نداره که!!!

میری یه جای بهتر... با حقوق بیشتر....

سفر؟

بیاید دزفول.... برید تو جاده ی سردشت... شهیون.... همه جاش دست نخورده و تمیزه....

تا هوا خوبه پاشید بیاید....
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 20 اسفند 1388 ساعت 09:17
بهترین ها رو برات آرزو می کنم.
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 20 اسفند 1388 ساعت 11:14
پس کجاااااااااااااااایی مستانه ی عزیز؟
امتیاز: 0 0
جمعه 21 اسفند 1388 ساعت 13:44
چه خوب که با کلی امید و انگیزه میری جای جدید. خاطره ها رو هم...خوباشو نگه دار...بدهاش رو هم جا بگذار برای همون آقای رییس عتیقه
امتیاز: 0 0
جمعه 21 اسفند 1388 ساعت 20:56
گاهی اینجور بار و بندیل بستن ها حکم قربانی کردن اسماعیل های وجودی و وابستگی هامون رو داره!
سخت هست اما آدم سبک میشه...
حتی گاهی حکم یه تولد نو رو داره!
دلت سبز باشه همیشه دوستم
امتیاز: 0 0
شنبه 22 اسفند 1388 ساعت 00:31
آره عزیزم واقعا حس زیباییه. بهت پیشنهاد میکنم هر چه زودتر تجربه اش کنی.
چون بیشتر حوصله داری و هر چی زمان بگذره مطمئن باش معجزه نمیشه
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی