X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 31 شهریور 1389 16:56
بیسکوییت تلخ


بچه که بودم یه دفعه با زن‌بابای بابام رفتم فروشگاه قدس. برام یه بسته بیسکوییت خرید. بیسکوییتهاش سیاه سیاه بود. یه دونش رو که خوردم عاشقش شدم. عاشق طعم تلخی که با شیرینی همراه شده بود. بقیه‌اش رو یواش یواش خوردم که زود تموم نشه. دیگه بعد از اون تا مدتها چشمم دنبال یه بیسکویتی بود که اون رنگی باشه...



حالا گاهی که زندگی سخت می‌شه و تلخ، یاد طعم اون بیسکوییت می‌افتم. همیشه یک کمی شیرینی گوشه کنارای زندگی پیدا می‌شه. شیرینی رو قاطی اون تلخی می‌کنم و زندگی رو با لذت گاز می‌زنم...


نظرات (8)
چهارشنبه 31 شهریور 1389 ساعت 17:04
شما یادتون نمیاد اسم این فروشگاه قدس فروشگاه کوروش بود و من با مامانم به عشق پله برقیش می رفتم تا میدون خراسون...!!!
بعدش هم تا تلخی نباشه شیرینی اصلاً شیرین نیست...
می فهمین که؟
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 31 شهریور 1389 ساعت 18:36
:)
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 31 شهریور 1389 ساعت 22:52
قبل انقلاب اسمش کورش بود مامانم برام تعریف کرده چقدرم ازش خاطره داره هردفعه فروشگاه میریم یاد بچگیاش و فروشگاه کورش میکنه
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 31 شهریور 1389 ساعت 23:27
نوشته هات به من یاد میده چطور تو اوج تلخی ها شاد باشم. ممنونم. از پستی که راجع به قهوه تلخ گذاشته بودی هم بی نهایت لذت بردم. آرزوی من شادی همیشگی توست.
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 1 مهر 1389 ساعت 03:22
عاشق طرز فکرتم می دونی؟
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 1 مهر 1389 ساعت 03:30
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 1 مهر 1389 ساعت 11:19
اتفاقا من دیشب کیکشو خوردم یک حالی داد جات خالی
امتیاز: 0 0
یکشنبه 4 مهر 1389 ساعت 18:15
من عاشق این طعمم
ولی برای خوردن نه توی زندگی
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی