X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 29 دی 1389 07:11
مرغ گمشده!


بعد از شرکت رفتم حسینیه ارشاد. هم از کتابخونه کتاب گرفتم و هم رفتم سر کلاس دکتر مهدوی. دلم برای دکتر تنگ شده بود. چند روز پیش داشتم سخنرانی‌های دکتر سروش در مورد تفسیر مثنوی رو گوش می‌دادم و به نظرم این دوتا آدم عجیب شبیه هم بودن. حرفهاشون. صداشون. طرز حرف زدنشون. نوع نگاهشون و خلاصه همه‌چیشون! گوش دادن همون سخنرانی‌ها باعث شد به شدت دلم دکتر مهدوی رو بخواد.


کلاس حدود ۷ تموم شد. سوار اتوبوس شدم و رفتم توی فکر:

شام چی درست کنم. متین وقتی برسه خونه حسابی گرسنه و خسته است.

منم خسته بودم ولی وسط راه پیاده شدم و یک کمی مرغ خریدم که بتونم یه غذای سریع درست کنم.

دوباره سوار اتوبوس شدم و بالاخره رسیدم خونه.


لباسهام رو عوض کردم و اومدم توی آشپزخونه که دست به کار شم ولی هرچی گشتم مرغها رو پیدا نکردم. نبود که نبود.

روی صندلی اتوبوس جاش گذاشتم...

دلم سوخت. یک کمی برای مرغها و بیشتر برای متین که وقتی میاد شام نداره. 

حالا خدا کنه یکی پیداش کنه و برش داره و ببره خونه و بپزه و بخوره و فکر هم نکنه صاحبش ممکنه راضی نباشه.

توی این فکرها بودم که متین زنگ زد و گفت یه کاری پیش اومده و شب نمیاد خونه! 

خوب شد مرغها گم شد! چون اگه غذا درست می‌کردم و بعد متین می‌گفت نمیاد دلم بیشتر می‌سوخت...



پ.ن: چیه چی شده؟ خیلی بی مزه بود؟ شما هم اگه دیشب دو سه ساعت بیشتر نخوابیده باشین که پروژه‌تون رو تموم کنین بعد الان بفهمین که پروژه رو اشتباه انجام دادین و امشب رو هم باید بشینین سرش نمی‌تونین نوشته بامزه‌تری بنویسین!‌
 


نظرات (24)
سه‌شنبه 28 دی 1389 ساعت 23:39
آخی عیبی نداره مرغه الان تو یه قابلمه داره پخته میشه حتما طرفم گشنه بوده .خدا میخواسته به وسیله تو این طوری یک گشنه رو سیر کنه .اتفاقا منم امروز می خواستم بیام کلاساشونو . ولی از هفته دیگه قراره با دوستم بریم .امیدوارم تو حل پروژه موفق باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یعنی ممکنه هفته دیگه همو ببینیم!
چهارشنبه 29 دی 1389 ساعت 01:17
سلام
تا حالا کتابای استاد مهدوی رو نخوندم اما به فکر افتادم یکیشو بخونم ....مرسی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کتاب؟ این دکتر مهدوی که من ازش حرف می زنم فک نکنم کتاب داشته باشه!
چهارشنبه 29 دی 1389 ساعت 07:40
سلام
نوشته ات دلنشین بود . اما جان کلام را در بخشندگی موجود در روح ات دیدم .
بدون اغراق نوشته ات مثبت بود و حس خوبی داد .
خودت را یکوقت جا نگذاری !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خودم رو هم قبلا جایی جا گذاشته ام...
چهارشنبه 29 دی 1389 ساعت 08:06
مستانه چه قلب مهربونی داری.راجع به راضی بودنت از خورده شدن مرغ توسط یکی دیگه میگم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
وا، قلب مهربون نمی خواد که. خوب هرکی دیگه هم بود راضی بود!
چهارشنبه 29 دی 1389 ساعت 08:15
فک کن! این مرغ روزی یکی دیگه بوده و چه برنامه ریزی ای داشته کائنات که به اون آدم روزی برسونه!

دکتر مهدوی زیاده که! منظورت کدومه؟ یکی که روانشناسه خیلی خوب حرف می زنه؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه. این دکترای عرفان داره.
چهارشنبه 29 دی 1389 ساعت 08:23
این اخریه خیلی زور داره هااااااااااا
امیدوارم دلشون با اون مرغه شاد شده باشه
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 دی 1389 ساعت 08:33
بسی خندیدیم هم به مرغ گم شده اتان هم به پروژه اشتباهیتان .. نه خدایی فکر نمی کنی یک ذره زیادی هواست جمعه
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 دی 1389 ساعت 08:41
ما کی گفتیم بی مزه بود؟؟
شما هر چی بنویسی به خدا ما دوست داریم. دعوا نکن
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 دی 1389 ساعت 08:57
مستانه خداکنه این مرغه دست کسی برسه که خیلی وخته مرغ نخورده باشه...یه مستحق
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 دی 1389 ساعت 09:59
اصلا بی مزه نبود خیلی هم جالب بود. قسمت جالبترش اینکه مرغو حلالش کردی
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 دی 1389 ساعت 10:08
می تونی راجب این کلاسا، موضوعاتش و مکانش بیشتر بگی؟مرسی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه شنبه ها ساعت ۵ کلاس تفسیر قرآنه و پنجشنبه ها تفسر مثنوی. مکان هم حسینیه ارشاد
چهارشنبه 29 دی 1389 ساعت 10:17
عجججججججججججججججب!
منم می خواستم بگم یه وخت خودتو جا نذاری...بعد دیدم اون جواب رو به کامنت قبلی دادی دیگه نمی گم!
فقط می گم :
امیدوارم همیشه همینقدر بخشنده و دل گنده باشی عزیزم..نه واسه خاطر یه مرغ..خودت می دونی دیگه..بیشتر توضیح نمی دم!
هرگز نمی تونم شب زنده داری کنم.حتی اگه پای آبروم و پول و کار و درس وسط باشه!
در ضمن نوشته هات همیشه مثل خودت شیرین و دوست داشتنیه!
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 دی 1389 ساعت 11:10
بی مزه نبود ولی چه کاری پیش اومده که شب نبومده خونه ینی؟
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 دی 1389 ساعت 11:25
مستانه جون عکست که خیلی واضح نبود ولی واقعا دوست داشتنی به نظرم اومدی...تورو باصورتی کشیده و لاغرتر تصور کرده بودم..مرسی بابت رمز
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 دی 1389 ساعت 11:47
همه چیز این نوشتت یه طرف این درست کردن شام یه طرف ... آخ آخ آخ
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 دی 1389 ساعت 11:47
کلاساشون توی حسینیه برگزار میشه؟
خسته نباشی و خدا قوت برای امشب و ادامه کار
چه حکایتی داشتن مرغا ولی کار خدا رو ببین همسرت هم نیومده و باعث شده غم نخوری بابت جا گذاشتنشون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله. سه شنبه و پنجشنبه ساعت ۵
چهارشنبه 29 دی 1389 ساعت 13:32
خوش به حال اون آدم که روزیشو خدا به توسط تو رسونده
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 دی 1389 ساعت 17:50
خدا کنه یه محتاج مرغها رو برداشته باشه
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 دی 1389 ساعت 18:08
چقدر دلم سوخت وقتی گفتی مرغ رو جاگذاشتی.
ایشالا امشب پروژت رو به بهترین شکل ممکن انجامش میدی
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 30 دی 1389 ساعت 00:30
سلام مستانه جون.امیدوارم خوب باشی.
میشه روز و ساعت سخنرایی دکتر مهدوی و بهم بگی.
مرسی.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
۳شنبه ساعت ۵ کلاس تفسیر قرآن
۵شنبه ساعت ۵ کلاس تفسیر مثنوی
پنج‌شنبه 30 دی 1389 ساعت 00:59
مرسی عزیزم از رمز. خیلی دوست دارمت. ناز و ملیح و فوق العاده خانوم چهره ات
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 30 دی 1389 ساعت 01:40
مگه رشته‌ی عرفان داریم؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فکر می کنم شاخه ای از فلسفه باشه. در دکترا
پنج‌شنبه 30 دی 1389 ساعت 15:17
جدا بعضی از ماها وقتی یه چیزی رو پیدا میکنه چون نمیدونه صاحبش کیه ممکنه ازش استفاده نکنه!
این در مورد پول صادقه... اما نمیدونم اگه مرغ پیدا کنم چیکارش میکنم...
اگه پیدا کنم میگم نکنه مال یه آدم فقیری باشه و دنبالش بیاد؟! شاید برگردم همونجا تا شاید ببینمش..
اگر هم برش دارم به یه فقیری میبخشم
امتیاز: 0 0
جمعه 1 بهمن 1389 ساعت 18:51
نازی! اول بگم اونجوری که فکر میکردم نبودم! فکر میکردم شیطون تر از این باشی! ولی خب محجبه بودنتو یه حدسهایی می زدم! به صرافت افتادم ببینمت
حالا تهران یه کم جا گیر شدم اگه مایل بودی البته
زمان خوابگاه برای یکی از بچه های ما هم همین اتفاق افتاد مرغو تو اتوبوس دانشگاه جا گذاشت!
امیدوارم دست مستحقش رسیده باشه
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی