X
تبلیغات
رایتل
شنبه 16 بهمن 1389 09:11
دل نازک


نمی‌دونم تازگیا چرا سر فیلم دیدن انقدر دل نازک شدم و هر فیلمی می‌تونه احساساتم رو تحریک کنه و اشکم رو دربیاره. نه به اون وقتها که توی فیلم آدم هم جلوم کشته می‌شد، ککم نمی گزید، نه به حالا که...


دیشب فیلم "دو زن"  رو دیدم. چیزی که احساساتم رو تحریک کرد، نه اتفاقات توی فیلم که صحنه های دانشگاه بود. آمفی تئاتر روباز علم و صنعت، خوابگاه، شبهایی که با بچه ها تا صبح توی محوطه خوابگاه روی چمنها دراز می کشیدیم و حرف می زدیم. بچه هایی که خیلیهاشون دیگه مدتهاست توی این کشور نیستن.


چند شب پیش هم فیلم "آفساید" جعفــــر پنــاهی رو دیدیم. موضوعش این بود که چندتا دختر می خواستن توی بازی ایران و بحرین وارد استادیوم بشن و فوتبال ببینن. خیلی خوش ساخت و جذاب بود.


راستش اصلا هم صحنه غم انگیز نداشت. ولی آخرش که ایران برنده شد و مردم ریختن توی خیابونا به شادی کردن یهو دلم گرفت و اشکهام  سرازیر شد. دلم تنگ شد برای این جور شادی های دسته جمعی. برای احساس افتخار، احساس رضایت...


آخرین باری که این جوری همه با هم شاد بودیم کی بوده؟ از کی بود که به جای اینکه در کنار هم شاد باشیم، مجبور شدیم هرچندوقت یه بار، یه مهمونی بگیریم و برای جدایی از یه نفر دیگه دور هم جمع بشیم....  

 

نظرات (12)
شنبه 16 بهمن 1389 ساعت 10:07
من که همیشه دل نازک بودم. وقتی المپیک یه مدال یکی می گرفت من بغض می کرذم و اشکم می ریخت. دل من هم از اون شادی های دست جمعی می خواد. از اونا که از ته دله.
------
کمی که نوشتنت دیر می شه دلم تنگ می شه ها
امتیاز: 0 0
شنبه 16 بهمن 1389 ساعت 11:02
منم با فیلم آف ساید گریه کردم
چند سال پیش بود
امتیاز: 0 0
شنبه 16 بهمن 1389 ساعت 11:03
چه جوری تظر خصوصی بذارم برای رمز؟؟
اینجا که تاییدی نیست
امتیاز: 0 0
شنبه 16 بهمن 1389 ساعت 12:29
این حس رو منم دارم . اتفاقا هفته ی پیش سر موضوع چهارشنبه سوری داشتیم با بچه های یکی کلاسا می گفتیم که چرا مثلا ما لحظه ی تحویل سال جشن های ملی و یا مثلا روز 22 بهمن مون که یه جورایی شاید تو مایه های جشن استقلال بعضی کشورای دیگست شادیمون اینقدر کمه اونا می ریزن تو خیابون همه تا می تونن !! شادی می کنن . ما حتی داریم از شادی چهارشنبه ی آخر سالمون هم منع می شیم. ولی عوضش وقت عزا و ناراحتی که می شه ... این وسط یه جروایی فکر کنم تعادل به هم خورده
امتیاز: 0 0
شنبه 16 بهمن 1389 ساعت 13:22
سلام مستانه جان
به نظرم این جور وقت ها اون چیزی که باعث گریه می شه خود فیلم نیست. موضوعاتی که واسه آدم تداعی می شه. وقتی کوچیک تر بودم و پدر و مادرها می گفتن یادش بخیر اون قدیم ها همه چیز خیلی بهتر بود واقعا درکشون نمی کردم. اما الان باهاشون موافقم. اون وقت ها واقعا همه چیز خوب تر بود. بچه های زمون ما با کارتن زبلخان سر گرم می شدن، با رفتن به پارک شاد می شدن، با هدیه گرفتن یک جامدادی از طرف خانم معلم بدون اینکه بدونن مامانشون واسشون خریده خوشحال می شدن. همین دهه فجر چه قدر برای ما باعث شادی و خوشحالی بود. اما حالا چی؟؟ همه چیز شکلش عوض شده. شاد شدن سخت شده. آدمها دلتنگ شدن. فقط عزا و عزاداریه که پا برجاست....
امتیاز: 0 0
شنبه 16 بهمن 1389 ساعت 14:15
آی گفتی مستانه جون
امتیاز: 0 0
شنبه 16 بهمن 1389 ساعت 14:28
تو اینو میگی، من چی بگم مستانه جونم
موقع زایمان دوستم وقتی از اتاق عمل اوردنش اینقدر گریه کردم، اصلا دست خودم هم نبود، ولی خیلی آبرو ریزی شد، چون بعدش همه ازش پرسیده بودن چرا دوستت اینقدر گریه کرده
گریه من از خوشحالی بود و اینی که دوستم مادر شده ولی فکر کنم خیلی بد شد
امتیاز: 0 0
شنبه 16 بهمن 1389 ساعت 14:56
آره واقعن !
منم گاهی خیلی سر فیلما دل نازک میشم و سر کوچکترین چیزا بغضم میگیره .
مخصوصن موقع تماشای شادی های ناب.
آفساید رو دو - سه سال پیش دیدم.
اتفاقن صحنه آخرش خیلی غم انگیزه
امتیاز: 0 0
شنبه 16 بهمن 1389 ساعت 16:16
سلام
منم همینطور شدم
زود گریه ام میگیره.وقتی فیلم میبینیم. چند رو ز پیش خیلیدورخیلی نزدیک را دیدم. برای بار چندم و با اینکه خیلی گریه آور نبود. ولی بازم گریه کردم.
البته به نظرم این فیلم قشنگترین فیلمی بوده که دیدم. میخواستم یه پت راجع بهش بنویسم. یادم رفت.
فیلم آفساید را دیدم.
آره یادمه بازیهای مقدماتی 98 و جام جهانی 98. خوشحالی مردم را یادمه. شاید اون مووقع یک کمی. فقط یکی کمی از زیادی شلوغ کردن مردم حرص میخوردم.
ولی وقای یاد اون شور و شوق و خوشحالی مردم میام. بدجور دلم میسوزه. که اون موقع مردم اون قدر انرژی و شور و نشاط پنهان داشتند که با یه برد فوتبال کلی شادی کنند. ولی الان...
حتی اگه ایران بر فرض محال اول جام جهانی هم بشه فکر نیمکنم اندازه اون وقت ذوق کنند.
مسئله فوتبال نیست اصلا. مسئله اینکه دل مردم دیگه خوش نیست.
امتیاز: 0 0
شنبه 16 بهمن 1389 ساعت 16:18
تو خصوصی ها برات رمز گذاشتم
امتیاز: 0 0
شنبه 16 بهمن 1389 ساعت 21:39
آخ!
گفتی دل نازک و ما را یاد خودمان انداختی!
امتیاز: 0 0
یکشنبه 17 بهمن 1389 ساعت 09:15
منم همینطورم
اشکم درمیاد خیلی هم حس خوبی دارم
همین الانم این قسمت نوشتت روخوندم اشکم دراومد!(آخرش که ایران برنده شد و مردم ریختن توی خیابونا به شادی کردن یهو دلم گرفت و اشکهام سرازیر شد. دلم تنگ شد برای این جور شادی های دسته جمعی. برای احساس افتخار، احساس رضایت...



امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی