X
تبلیغات
رایتل
شنبه 7 اسفند 1389 08:04
نسل معترض


روبه‌روی پاساژ وایساده و دستش رو زده به کمرش و یه جوری به مامانش نگاه می‌کنه که یعنی من از اینجا تکون نمی‌خورم.


دو سه سالش بیشتر نیست و قدش از نیم متر تجاوز نمی‌کنه.



مامانش می‌شینه کنارش و درگوشش یه چیزی می‌گه.


دستهاش رو عین یه آدم بزرگ توی یه بحث خیلی مهم، تکون می‌ده و به جای اینکه غر بزنه و بگه من خسته‌ام و بغلم کن و ... می‌گه: "این چه وضعیه آخه! این مردم چقدر خرید دارن!!" 


مامانش چپ چپ نگاهش می‌کنه و خنده‌اش رو قورت می‌ده. ولی من اگه جای مامانش بودم، خودش رو درسته قورت می‌دادم...

 


نظرات (8)
شنبه 7 اسفند 1389 ساعت 10:45
وای مستانه نمی دونی با چه سختی پیبدات کردم .هرچی اغدرستو میزدم می نوشت فیل تر...مبارکه وبلاگت باشه و ممنون به خاطر خصوصیت
امتیاز: 0 0
شنبه 7 اسفند 1389 ساعت 11:29
آخی...
دیروزم یه بچه حدوداً ۲ ساله توی یافت آباد نشسته بود روی زمین و پاشو گرفته بود و می گفت:
ای خدااااااا..پام درد گرفت..بسههههههههههههه
امتیاز: 0 0
شنبه 7 اسفند 1389 ساعت 13:06
ای جان
امتیاز: 0 0
شنبه 7 اسفند 1389 ساعت 13:42

امان از بچه های این دور و زمونه!
تو اتوبوس یه دختری به مامانش میگفت: مامان چرا وقتی منو صدا میکنی بهم نمیگی عسلم، مامانش برگشت گفت: باشه عسلم
یه کم گذشت، مامان برگشت به دخترش یه چیزی گفت، دختره برگشت گفت: باز که نگفتی عسلم، بگو عسلم، هی بگو عسلم،
مامانش گفت اصلا میخوای اسمتو عوض کنم بذارم عسل
گفت: آره
مامانش برگشت گفت: خب پس پولاتو جمع کن بریم شناسنامه تو عوض کنیم،
و پیاده شدن و نمیدونم بحثشون به کجا کشید
امتیاز: 0 0
شنبه 7 اسفند 1389 ساعت 13:45
منم یه خاطره این مدلی دارم پسره فینگیلی هی به مامانش می گفت این آخرین بارت باشه من رو آوردی اینجا... این آخرین بارت باشه به من اینجوری گفتی وای نمیدونی با یه عصبانیتی هم می گفت که اصلا شوخی نداشت با کسی...
امتیاز: 0 0
شنبه 7 اسفند 1389 ساعت 15:24
امتیاز: 0 0
شنبه 7 اسفند 1389 ساعت 17:33
امان از دست این بچه ها
امتیاز: 0 0
دوشنبه 9 اسفند 1389 ساعت 10:50
دلم می خوادت... بیا دیگه
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی