X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 16 اسفند 1389 08:23
چگونگی آغاز یک سفر

 

صحنه اول:

صبح جمعه است و هوا هنوز روشن نشده. برف از دیشب بدون وقفه می‌باره و حدود بیست سانت برف روی ماشین نشسته. متین ماشین رو روشن می‌کنه تا گرم شه. چمدون و کیف رو می‌ذاریم توی ماشین. متین جلوی ماشین و من پشت ماشین تلاش می‌کنیم که برفها رو پاک کنیم و یه روزنه‌ای برای دیدن پیدا کنیم.

مشغولیم که یهو یه صدای تق میاد و در ماشین قفل می‌شه! ماشین روشن، همه وسایل از جمله بلیط‌ها توی ماشین، من و متین بیرون ماشین و در ماشین قفل! اونم یه جایی که حداقل یک ساعت با خونه‌مون و کلیدهای یدکی ماشین فاصله داریم...


صحنه دوم:

متین با یه سیخ که نمی‌دونم توی این برف از کجا پیداش کرده، سعی می‌کنه ادای دزدهای حرفه‌ای رو در بیاره. زوار بغل شیشه رو درمیاره و سیخ رو فرو می‌کنه توی سوراخ زیرش. نمی‌شه، در باز نمی‌شه.

سیخ رو خم می‌کنه و بالا و پایین می‌کنه. می‌شه... در باز می‌شه...


صحنه سوم:

متین پاش رو گذاشته روی گاز و توی اتوبان خالی با سرعت بی‌نهایت رانندگی می‌کنه و با صدای بی‌نهایت سیاوش گوش می‌ده.


صحنه چهارم:

یه جرثقیل سفید به طرفمون میاد. یه جرثقیل که یه بخارشور(!) عظیم به جلوش وصله. بخارشور رو روشن می‌کنه و باهاش برفهای روی سقف و بالهای هواپیما رو آب می‌کنه و به قول خودشون دی‌آیسینگ‌مون می‌کنه.


صحنه پنجم:

روی آسمونیم. بالاتر از برف‌ها و ابرها...

 


 

پ.ن۱: بادبادک فیلتر نشده baadbadak.blogsky.com

پ.ن۲: اینجا می توانید کامنت بگذارید.

 

نظرات (11)
دوشنبه 16 اسفند 1389 ساعت 08:54
به به مسافرت بودین . کجا رفته بودین به سلامتی ؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شیراز بودیم...
دوشنبه 16 اسفند 1389 ساعت 08:54
وای مستانه چه عکسایی گذاشتی اول صبحی روح آدم تازه میشه
امتیاز: 0 0
دوشنبه 16 اسفند 1389 ساعت 09:25

کجا رفته بودین به سلامتی
عکسا مثل همیشه خوشگل و سرحال کننده
امتیاز: 0 0
دوشنبه 16 اسفند 1389 ساعت 09:51
وای چه عکسایی
و چه جراتی
تو هواپیما بشینیین بخصوص تو این برفا
امتیاز: 0 0
دوشنبه 16 اسفند 1389 ساعت 10:22
امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه
امتیاز: 0 0
دوشنبه 16 اسفند 1389 ساعت 10:57
ایشالا که خوش گذشته بهتون حسابی
امتیاز: 0 0
دوشنبه 16 اسفند 1389 ساعت 11:20
ایشالا که همیشه شاد باشی و سفرای یهویی پیش بیاد تند تند...
واسه ما که یهویی بود سفرتون..شما رو نمی دونم!!
امتیاز: 0 0
دوشنبه 16 اسفند 1389 ساعت 11:54
عجب عکسایی...دلم آب شد.
دوستم امیدوارم خوش گذشته باشه بهتون
امتیاز: 0 0
دوشنبه 16 اسفند 1389 ساعت 12:30
وای منم هر روز از این قفل شدن در ماشین میترسم همسریمم توجه نمی کنه
آخه ما هر روز دم کارت زنی از ماشین پیاده میشیم کارت میزنیم و بعد ماشین رو همسری میبره پارکینگ ماشین روشن رو با شیشه های بالا درشو میبنده و میره سمت کارت زنی منم اگه حواسم باشه در ه سمت خودمو باز میزارم ولی اگه نباشه که هیچی به همسریت بگو به ما یاد بده شاید به دردمون خورد
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 17 اسفند 1389 ساعت 08:12
رسیدن بخیر... چه دلم تنگ شده بودا....
پ.ن. حالا می فهمم اهمیت این موضوع رو که من و سالار هر کدوم یه سوئیچ جداگانه داریم...
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 17 اسفند 1389 ساعت 08:41
مستانه ی عزیزم .... ساعت ۸ صبح از مطب این خانوم دندونپزشکه زنگیدن و گفتن فردا ساعت 5 و نیم اونجا باشم..... دلم کلی گرفت... کلی برای دیدنت خوشحال بودم... کلی حرف داشتم باهات
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی