X
تبلیغات
رایتل
شنبه 4 تیر 1390 09:10
تابستون

 

همه عشقم این بود که تابستون بشه و دخترخاله چندشب بیاد خونه‌مون و از صبح تا عصر سه‌تایی کش‌بازی و آب‌بازی کنیم و عصری که بابا اومد خونه همراه خاله و مامان‌بزرگ بریم پارک یا شهربازی یا ...


عاشق تابستون بودم که عموها و عمه‌ها و دخترعموها از اصفهان بیان تا باهام بازی کنیم و حرف بزنیم و بریم گردش و خرید و ...



حالا اما دیگه تابستون و زمستون فرقی برام نمی‌کنه. زندگی توی همه فصلها و توی همه‌ی روزها شبیه هم شده.


حالا دیگه دخترخاله به جای اینکه شبهای تابستون بیاد خونه‌ی ما و تا صبح برای هم قصه تعریف کنیم و حرف بزنیم و بخندیم، دخترش رو می‌فرسته خونه‌ی دخترخاله‌هاش!


حالا دیگه عمه‌ها و عموها به جای اینکه تابستون از اصفهان بیان تهران، می‌رن دوبی، چین و ... 

حالا دیگه تنها نشونه‌ای که از تابستون مونده اینه که وقتی پام رو از خونه می‌ذارم بیرون، آفتاب مغز سرم رو بخار می‌کنه و و وقتی برمی‌گردم خونه باید ساعتها زل بزنم به صفحه مانیتور و سعی کنم برنامه‌ای رو بنویسم و تحویل استاد بدم که هیچ ایده‌ای نسبت بهش ندارم!

 

نظرات (6)
شنبه 4 تیر 1390 ساعت 09:20
راستی ها... چرا اینجوری شده زندگی؟
دیگه هیچی مثل قبل نیست... هیچی
امتیاز: 0 0
شنبه 4 تیر 1390 ساعت 09:52
اره چقدر ذوق تابستون و بعد مدرسه و بعد عید رو داشتیم اما الان همش مثل همه
امتیاز: 0 0
شنبه 4 تیر 1390 ساعت 11:29
من الان اینقده خوشحالم که می تونم برات کامنت بزارم که کامنتم از یادم رفت...
امتیاز: 0 0
شنبه 4 تیر 1390 ساعت 20:07
اره..همه چی عادی شده..حتی زندگی کردن
امتیاز: 0 0
شنبه 4 تیر 1390 ساعت 22:04
فرق ما با شما این بود که ما می اومدیم تهران پیش دختر خالمون. یادش بخیر خیلییییییی.
بخصوص پارک ارم رفتن.
امتیاز: 0 0
یکشنبه 5 تیر 1390 ساعت 00:12
تابستونا هفته ای 3 چهار روز با پسرعمو وپسرعمه میرفتیم خونه پدربزرگ..آتیش به پا میکردیم....یادش بخیر
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی