X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 21:13
چرخ می چرخد...

 

آدم هیچ‌وقت نمی‌دونه چی پیش میاد. هیچ‌وقت نمی‌دونه فردا چی براش رقم می‌خوره و زندگیش به چه سمت و سویی می‌ره.

وقتهایی که آدم می بینه یهو همه‌چی بر خلاف پیش بینی‌هاش پیش می‌ره و مسیر دیگه‌ای رو انتخاب می‌کنه، وقتهایی که می‌بینه هرچی که رشته بوده پنبه شده و ... این جور وقتها چندتا راه داره.


تسلیم بشه و با جریان زندگی همراه بشه.


مقاومت کنه. با جریان زندگی همراه نشه. همون‌جا بایسته و جلوی جریان رو بگیره. کوتاه نیاد. پنبه‌ها رو از روی زمین جمع کنه و دوباره رشته‌شون کنه و رشته‌ها رو تبدیل کنه به تاروپود و زندگیش رو از نو ببافه.


دست به مبارزه معکوس بزنه. هر طرفی که جریان زندگی رفت، جهت برعکسش رو انتخاب کنه و با تموم وجود دست و پا بزنه. حتی اگه این وسط یه چیزایی له بشه... خراب بشه...


راستش نمی‌شه گفت توی هر موقعیتی چه کاری درست‌تره. به خیلی چیزا بستگی داره. من اما معمولا آدم مقاومت کردن، آدم دست و پا زدن نبودم و نیستم. من اما بیشتر اوقات شاید تسلیم شدن رو انتخاب کنم.

 

این بار اما نخواستم که تسلیم بشم. گاهی معکوس رفتم و گاهی مقاومت کردم. اما هرچی که بود زندگیم انقدر برام ارزش داشت و داره که به هیچ وجه راه اول رو انتخاب نکنم. معکوس رفتن هم اما اشتباه بود. راهش این بود که مقاومت کنم. که پنبه‌ها رو از روی زمین بردارم و از نو ببافمشون.


نمی‌دونم واقعا چقدر موفق بودم؟ نمی‌دونم انتهای این راه به کجا می‌رسه؟ نمی‌دونم این بار اون چیزی که می‌سازم چقدر در برابر طوفان و زلزله و ... مقاومت می‌کنه؟ جواب هیچ‌کدوم از این سوالها رو نمی‌دونم. هیچ کس نمی‌دونه. اما من تمام تلاشم رو می‌کنم و بقیه‌اش رو می سپارم به مهربونترین مهربونها...


 


پ.ن: از این به بعد می‌خوام فقط بنویسم. می‌خوام فقط دستم رو بذارم روی کی‌برد و بذارم کلمه‌ها جاری بشن. بدون اینکه اهمیتی داشته باشه نوشته قشنگی از آب در میاد یا نه. بدون اینکه اهمیتی داشته باشه کسی از نوشته‌ام سردرمیاره یا نه؟ بدون اینکه اهمیت داشته باشه نوشته ام کسی رو نگران می کنه یا نه و ....

راستش خسته‌ام از سنگینی حرفهایی که تمام این مدت قورتشون دادم...

    

نظرات (14)
یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ساعت 22:09
دارم نگران می شوم بانوجان.بنویس هرآنچه دلت می خواهدوهرگونه که می خواهی ...
امتیاز: 0 0
یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ساعت 22:59
هرچه میخواهد دل تنگت بگو
امتیاز: 0 0
یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ساعت 23:05
می خونم:) هرچی دلت میگه بنویس..من می خونم
امتیاز: 0 0
یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ساعت 23:24
عزیزم هر چی دوست داری بنویس چون اصلش هم همینه..
زندگی بازیهای زیاد و عجیبی داره .دعا میکنه این بازیش برای تو ختم به خیر بشه
امتیاز: 0 0
یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ساعت 23:40
چی شده مستانه؟ دلم یه جوری شد
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ساعت 00:10
مستانه جان نمی خوای بگی چی شده
والا من که 5 سالی هست خواننده نوشته هاتم دیگه حسابی نگران شدم
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ساعت 00:22
البته منظورم این نیست که چرا ما رو نگران می کنی منظورم اینه که اگر اتفاق اینقدر بهم ریخته تو رو،
خوب ما رو هم شریک کن شاید انرژی مثبت و دعا ما گره از کار باز کنه
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ساعت 06:37
مستانه این وبلاگ شخصیه تو هستش پس هرجور که فکر میکنی راحت تری بنویس گلم
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ساعت 08:31

مستانه جون اینجا هر چی دلت خواست بنویس و توی خودت نگه ندار ما هم میخونیم و واست دعا میکنیم و که بهت نیرو و قوت خدا بده
راستی حال بابا خوبه بد نیست فعلا که بیمارستانه
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ساعت 08:39
خب راستش خیلی وقتها نگرانت میشم اما بنویس . حتما بنویس چون خیلی بهتر از اینه که توی خودت بریزی و از درون خودت رو عذاب بدی . بنویس مستانه جان ... اما قول بده که مواظب خودت باشی و به خودت خیلی برسی ... مشکلات هر چی که باشه بالاخره حل میشه . یعنی مطمئنم که تو بهترین راه حل رو براش پیدا می کنی . برات دعا می کنم . الهی که دلت خیلی زود آروم بشه و سختی ها بگذره تا بتونی از لحظات نویی که داری این روزها لذت ببری
راستی هر کاری و کمکی از من بر میاد بدون تعارف در خدمتم
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ساعت 13:42
می دونی مستانه جان یه موقع هایی آدم دلش می خواد فقط حرف بزنه و طرفش فقط گوش بده .نه اینکه پند و اندرز تحویلش بده.اینجام دفتریه که تو حرفاتو می زنی و ما خواننده هات همون گوشی هستیم که احتیاج داری .هر وقت دلت خواست بگو و سبک شو
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ساعت 22:20
به دل نشست
و من همیشه آدم مبارزه کردن و برخلاف جریان شنا کردن هستم و بودم و حالا احساس می کنم خیـــــــــــــــلی خسته ام. شاید واقعا تسلیم شدن خیلی بهتره
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ساعت 10:19
راحت بنویس ..در قید و بند فکر و نگاه بقیه نباش..اگه کلمات راحتت میکنند بذار ریخته شه بیرون
امتیاز: 0 0
شنبه 23 اردیبهشت 1391 ساعت 19:18
کی گفته زن خوب اونه که همه حرفا رو قورت بده
اون حرفا یه روزی مثل بمب منفجر میشه همیشه یه سوپاپ انفجار لازمه
مشکلت رو نمیدونم و حقیقتش نمی خوام بدونم چون اگه یخواستی خودت توضیح میدادی ولی امیدوارم حاد نباشه و بتونی از پسش بر بیای
اما یه چیزی رو دوستانه بت بگم بجای قورت دادن حرفات سعی کن خواستت رو با زبانی که هر کس میفهمه بش برسونی
فکر نکنی منظورم اینه که هربار خودت رو به یه رنگی دربیاری نیستا
منظورم اینه که آدما متفاوتن نمیتونی با یه نوع زبون حرفت رو برسونی برا یکی فقط یه گوشه چشم نازک کردن هزار حرف داره برای یکی دیگه باید یه طومار حرف بزنی برا یکی دیگه اصلاً نگاش نکنی حرفت رو میگیره
ولی نکته مهم اینه که چیزی رو رو دلت تل انبار نکن مگر اونکه بیانش زندگی رو از هم بپاشه
دل آدم جنسش از شیشه هست نباید اذیتش کرد
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی