X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 31 خرداد 1391 13:01
دوباره بادبادک


اون اسم و اون قالب قبلی انگار سنگین بود! اون وبلاگ رو باید یه آدم بزرگ می‌نوشت که من نبودم! حس می‌کنم این جوری بهتره... سبکتره... راحت تر می تونم بنویسم و بسپرمش به دست باد...اصلا این عکس بالا رو که می بینم حالم بهتر می‌شه... خیلی بهتر...

  

چهارشنبه 31 خرداد 1391 12:29
خانه‌ی روشن...


عدسها رو تند تند پاک کردم و شستم و ریختم توی قابلمه. پیاز رو خورد کردم و سرخ کردم و گوشت چرخ کرده رو هم همون جوری یخ زده ریختم کنار پیازها تا سرخ بشه. یک کمی هل اضافه کردم و داشتم دنبال گلاب می‌گشتم که زنگ در رو زدن.


مامانم بود. اومد بالا و روبوسی کردیم و احوالپرسی.


قابلمه و ماهیتابه رو که رو گاز دید گفت برای چی غذا درست کردی؟ من که غذا آوردم. خندیدم و گفتم خوب نگفتین، از کجا می‌دونستم؟


عدسها که پخت همراه با برنج ریختمش توی پلوپز و یک کمی دیگه پیاز سرخ کردم و کشمش رو هم همراه دارچین سرخ کردم.

یواشکی در قابلمه مامان رو باز کردم. یه قابلمه لوبیاپلوی خوشمزه. قایمش کردم توی یخچال.


عدس پلو رو کشیدم توی دیس و روش رو با گوشت و کشمش تزئین کردم.


سفره رو انداختم روبه‌روی تلویزیون و زدم شبکه پنج. ناهار خوشمزه‌ام رو خوردیم و تولدی دیگر رو هم دیدیم.

یک کمی حرف زدیم و یک کمی خوابیدیم. بیدار که شدم زنگ زدم خونه مادربزرگ. گفتم مامانم اینجاست، شما هم بیاین. خونه‌مون به خونه مادربزرگ (خونه بچگیهامون) خیلی نزدیکه.


تخم مرغها رو با همزن زدم و شیر و روغن و پودر کیک رو مخلوط کردم. داشتم مواد رو می‌ریختم توی قالب که زنگ رو زدن.


مادربزرگ بود، همراه با خاله. اومدن بالا و روبوسی کردیم و احوالپرسی.

کیک رو گذاشتم توی فر و تایمر گاز رو تنظیم کردم. نشستیم، حرف زدیم، خندیدیم. کیک و بستنی خوردیم و ...


طالبی رو ریختم توی مخلوط کن و یک کمی هم شکر و یخ ریختم روش. مخلوط کن رو روشن کردم که زنگ رو زدن.


بابا بود. همراه خواهرم. اومدن بالا و روبوسی کردیم و احوالپرسی.

نشستیم، حرف زدیم، بابا اخبار گوش داد. خواهرم شال جدیدی که خریده بود، نشون داد که زنگ در رو زدن.


متین بود...


و خونه‌ای که دیشب روشن روشن بود...


 


سه‌شنبه 30 خرداد 1391 09:45
امروز :)

  

روز خوبیه روزی که وقتی بیدار می شم و جلوی آینه می رم، پشت چشمهام پف نداشته باشه و زیر چشمهام کبود نباشه...

 

   

سه‌شنبه 23 خرداد 1391 18:57
بغض

  

می گن وقتی یکی یه چیزی راجع به آدم می گه و یه قضاوتی می کنه که آدم رو خیلی ناراحت و دلخور می کنه، به خاطر اینه که اون قضاوت در واقع درسته و اون آدم یه همچین خصوصیتی رو داره ولی مدتهاست که اون رو توی نیمه تاریک وجودش پنهان کرده. یه جوری پنهان کرده که خودش هم باورش شده یه همچین خصوصیتی نداره.


می گن اگه غیر از این باشه، آدم نسبت به اون قضاوت یا اون تهمتی که فکر می کنه بهش زده شده، خیلی احساسی نداره. راحت می تونه ازش بگذره. خیلی روح و روانش رو درگیر نمی کنه.


نمی دونم چقدر این حرفها درسته، که البته به نظر میاد درست باشه. ولی چند روز پیش یه دوستی یه چیزی بهم گفت که راستش هنوز که هنوزه نتونستم هضمش کنم. یه قضاوتی راجع بهم کرد که خیلی برام سنگین بود. از اون آدم ذره ای ناراحت نیستم. ولی باورم نمی شه کاری که من کردم و تمام تلاشهام برای حل یه مشکل از بیرون برعکس دیده بشه و این جوری قضاوت بشه که من داشتم تلاش می کردم که همه چیز رو خرابتر کنم...


راستش اگه اون آدم انقدر برام مهم نبود، یا اگه اونقدر به حل اون مشکل فکر نمی کردم و براش تلاش نمی کردم، پذیرفتن قضاوتش این همه برام سخت نبود. ولی حالا اون قدر برام سخته که بعد از چند روز هنوز هم یه بغض گنده توی گلوم گیر کرده...

    

یکشنبه 21 خرداد 1391 09:05
فرزند شاد


خب گاهی هم وسط خوردنها و خوابیدنها و ول‌چرخیدنها و فیلم دیدنهام، یکی دو ساعتی هم از این کتابهای تربیت کودک می‌خونم. البته راستش تا حالا هرچی خوندم به نظرم خیلی کاربردی نبوده. یعنی حس می‌کنم بچه‌ی آدم باید به دنیا بیاد، دو سه ساله بشه، آدم شخصیتش و رفتارهاش رو بشناسه، بعد اگه مشکلی داشت دنبال راه حلش بگرده.


ولی از بین این کتابها، کتاب کلیدهای پرورش فرزند شاد رو دوست داشتم. که 101 روش را برای دو سال اول پیشنهاد کرده تا کودک در آرامش باشه و روحیه شادی داشته باشه.



در واقع بیشتر روشهاش تاکید بر اینه که بچه باید احساس امنیت و آزادی داشته باشه. تاکیدش روی اینه که توی دو سال اول اصلا تلاش نکنین بچه بغلی و لوس نشه یا مستقل شه یا یه همچین چیزهایی. برعکس همیشه باید کنارش باشین و تا اونجایی که میشه توی آغوش پدر مادر باشه. حتی کالسکه رو هم پیشنهاد نمی‌کنه.

از اون طرف هم تاکید داره که بذارین بچه هرکاری می‌خواد بکنه و هی بکن نکن و به این دست نزن و به اون دست نزن و اینا نداشته باشین!


خلاصه که پیشنهاداتش به ایده‌آلهای من نزدیکه! حالا در عمل این کارا چقدر ممکن باشه، ایشالا یکی دو سال دیگه خبرش رو بهتون می‌دم. 

 

  

   

یکشنبه 21 خرداد 1391 09:04
99-

پسرک دلبندم

 

زندگی آن نیست که دیگران از آن حرف می‌زنند و در کتابهایشان از آن می‌نویسند...

زندگی چیزی است که کسی از آن حرفی نمی‌زند و در هیچ کتابی چیزی از آن نمی‌نویسد.

زندگی کاغذ سفیدی است که تو خود باید لمسش کنی، نقاشی‌اش کنی، رنگش کنی و زندگی اش کنی.

 

  

و اگر گاهی نقاش بزرگ در نقاشی‌ات دستی برد به او و دستهای استادانه‌اش اعتماد کن.

  

شنبه 20 خرداد 1391 09:09
خرید

   

دیروز بالاخره رفتم و اولین مانتوی بارداریم رو خریدم، حتی اولین شلوار بارداریم رو. خریدن اینها هم بیشتر از اینکه واقعا بهشون نیاز باشه در راستای این بود که هم خودم و هم متین باورمون بشه که زمان زیادی تا اومدن پسرک نمونده. وگرنه هنوز هم همون لباسهای قبلیم قابل پوشیدن بود بسکه لباسهام همیشه گشاد بوده! خلاصه اینکه از آدمی که اولین لباس بارداریش رو تازه دیروز خریده نمی‌شه توقع داشت برای سیسمونی کاری کرده باشه!


البته پنجشنبه مامانم که نمی‌دونم وبلاگم رو خونده بود یا چی شده بود، گفت بریم تخت و کمد ببینیم. رفتیم دلاوران. خیلیهاشون از روی مدلهای تخت و کمدهای مارک دار مثل کپل پا و ارژن و ... ساخته بودن و کمتر از نصف قیمت اونها می‌دادن. جنسهاشون هم بد نبود واقعا. یعنی اونجوری نبود که خیلی با مال اونها متفاوت باشه.


خلاصه یکی دو مدل رو پسندیدم. دلم می خواد نه خیلی جینگیل پینگیل باشه که شیش هفت سالش شد بگه اینا بچه گونه‌ است و دلش رو بزنه و نه خیلی هم سر و ساده باشه. حالا این هفته شاید بریم و یکیش رو سفارش بدیم و سیسمونی خریدن رو افتتاح کنیم!

  

   1       2       3    >>

پشتیبانی