X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 13 دی 1386 22:42
به نام او

آقای آبدارچی رادیو رو روشن کرده و داره فوتبال پیروزی سپاهان رو گوش می ده. من و متین توی اتاقمون تنهاییم و هرکی داره کار خودش رو می کنه.

رئیس کوچیکه این هفته رو مرخصیه. البته از ترس اینکه من و متین مثل اون دفعه دودر کنیم و بریم، از قبل چیزی بهمون نگفته. ولی خدا این خانم منشی رو برای ما نگه داره که همیشه لطفش شامل حال ما بوده. توی این فکرم که اقلاً فردا یه جا بریم، اما هوا انقدر سرد و برفیه که ...

هر بار که سپاهان یک گل به پیروزی می زنه آقای آبدارچی به متین خبر می ده. متین هم که استقلالی! دیگه از خوشحالی روی صندلی بند نیست.

به متین می گم: "دلم می خواد یک وبلاگ داشته باشم که توش پر زندگی باشه." یک جایی که از ترس شناخته شدن مجبور نشم اونقدر مبهم بنویسم که خودمم چیزی از نوشته هام نفهمم. اما می ترسم تکرار روزمرگیها مانع نوشتنم بشه.

بهش می گم: "من اگه آدم بودم، توی همون دفتر خاطراتمون می نوشتم."

می گه: "بنویس. هرجا که دلت می خواد. هر زمانی که می تونی. شاید نیاز داری خونده بشی."

راست می گه. یعنی راستش نه فقط نیاز به خونده شدن، بلکه روابط و دوستی های قشنگی که توی دنیای وبلاگ جاریه به نوشتن وادارم می کنه...

<<    1       ...       156       157       158       159       160   

پشتیبانی