X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1394 15:30
دلم کبابه


چند روز پیش یهو به سرم زد که دوچرخه ام رو از توی انباری دربیارم و تر و تمیزش کنم تا بعد یه فکری هم برای جای دوچرخه سواری بکنم. به سختی آوردمش توی خونه و توی حموم با همراهی علی شستمش و دوباره بردمش پایین تو پارکینگ. همونجا به ذهنم رسید که می تونم روزها که معمولا پارکینگ خالیه همونجا بازی کنم.

خلاصه فرداش و چند روز بعدش دوتایی با علی توی پارکینگ دوچرخه سواری و چهارچرخه بازی کردیم.


ولی دیشب وقتی رفتم توی پارکینگ دوچرخه عزیزم نبود. قفلش باز شده بود و برده بودنش. خیلی دلم سوخت. خیلی. خیلی دوستش داشتم. یه جور خاصی اصلا. یادگار یکی از بهترین روزای زندگیم بود. 


یعنی میشه یه جوری دوباره برگرده سرجاش؟


علی از صبح که فهمیده دوچرخه گم شده، هروقت می بینه تو فکرم میاد بغلم می کنه می گه: "نگران نباش عزیزم، برات دوچرخه می خرم!"

    

دسته بندی: زندگی جاریست...
شنبه 12 اردیبهشت 1394 20:41
سن قشقرق

   

خیلی وقت بود منتظرش بودم. یعنی شنیده بودم که بین یه سال و نیم تا سه سالگی باید منتظرش باشم. منتظر چی؟ منتظر یه مجموعه رفتار که به طور خلاصه بهش می گن قشقرق. مجموعه ای از جیغ، گریه، کوبیدن دست و پا و ... 


وقتی علی یه سال و نیمه شد و هر مخالفتی رو خیلی منطقی پذیرفت، وقتی دو ساله شد و خیلی راحت با مسائلش کنار اومد، وقتی دو سال و نیمه شد در برابر ناملایمات فقط یه اخم و برفرض یه گریه کوچیک کرد. باورم شد که علی یه پارچه آقاست و خلاصه از این حرفها. ولی حالا دقیقا توی دو سال هفت ماهگیش با این پدیده وحشتناک رو به رو شده ایم و تا به حال چندین و چندبار در معرض قشرق به اشکال مختلف قرار گرفته ایم و باید اعتراف کنم که دست و پای خود را هم گم کرده ایم حتی.


باشد که خدا در این روزهای عزیز به ما صبری جزیل و به علی اشکی قلیل عنایت فرماید.


راستی عیدتون مبارک و التماس دعا...

          



دسته بندی: پسرک قصه‌ی ما...
جمعه 11 اردیبهشت 1394 09:33
دیدار تصادفی


اصلا قرار نبود دیروز برم پاساج (به قول علی). انقدر قرار نبود برم که حتی کارت بانکمم جا گذاشته بودم و قد اینکه یه بستنی برای علی بخرم پول نداشتم. خلاصه که امروز قرار نبود برم اونجا. ولی اگه نمی رفتم مصی رو هم نمی دیدم و چه خوشحالم از این دیدار تصادفی هیجان انگیز بعد از این همه سال آشنایی وبلاگی.

چه خوشحالم از دیدن نیکان کوچولویی که سه روز با علی تفاوت سن دارن و از دیدن مامان نیکان که توی دوران بارداری و نوزادی و ... کلی دغدغه مشترک باهم داشتیم.

راستش رو بخواین یه ذره هم خوشحالم از اینکه نیکانم تقریبا هم قد علی بود و مث بعضی از بچه های همسن، دو برابر علی قد نکشیده بود!!!!

    

دسته بندی: زندگی جاریست...
چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394 20:14
علی و کلاه قرمزی


بعد از یه هفته بیماری و بیحالی و لاجرم توی خونه بودن و گذروندن بیشتر وقتش در حالت خواب یا در حال دیدن کلاه قرمزی و زی زی گولو، امروز یه کم سرحال شده و توی خونه راه افتاده و پشت سر هم حرف می زنه و شعر می خونه. هروقت هم که آب بینیش میاد دستمال به دست می دوه پیش من و می خونه: 

"باز دماغم راه افتاد/دلم  به تاپ تاپ افتاد/آآآآمد بهاران!!!"

دسته بندی: پسرک قصه‌ی ما...
چهارشنبه 5 آذر 1393 18:25
گلاب به روتون!!!

   

صبح طی اکتشافاتش یه شیشه گلاب از توی کابینت پیدا کرده. براش توضیح دادم که گلاب همینجوری خوشمزه نیست و باید با غذا بخوریمش تا خوشمزه باشه. صد البته که تا وقتی یه ذره اش رو نچشید قانع نشد. وقتی چشید با خودش گفت: "گلاب با غذا خوشمزه است" و گذاشتش تو کابینت و رفت.


ظهر وقتی غذا رو کشیدم و آوردم سر میز و صداش کردم که بیاد ناهار بخوره دیدم رفت توی آشپزخونه و گلاب رو از توی کابینت برداشت و آورد.

هیچی دیگه یه لقمه لوبیا پلو می خورد یه قلپ گلاب. با خودشم تایید می کرد که " گلاب با غذا خوشمزه است"...

دسته بندی: پسرک قصه‌ی ما...
دوشنبه 5 آبان 1393 14:24
آبله مرغون

علی آبله مرغون گرفته. یکی دو هفته ای بود که منتظرش بودم و البته امیدوار که نگیره. دیروز وقتی با تب از خواب بیدار شد تقریبا مطمئن بودم که خودشه. ولی وقتی به جای جوش آثار سرماخوردگی ظاهر شد تعجب کردم. دلم نمی خواست سرما بخوره. یعنی به نظرم دردسرای سرماخوردگی از آبله مرغون بیشتره و حداقل برای بچه های کوچیک اون سخت تره.


اما شب بود که کم کم سر و کله جوشها هم پیدا شد.


امروز حالش از دیروز بهتره. یعنی آثار سرما خوردگی و تبش کم شده و سرحالتره. فقط جوشاش داره زیاد می شه که اونا هم هنوز خارش و اذیت نداره. 

 

دسته بندی: پسرک قصه‌ی ما...
سه‌شنبه 29 مهر 1393 18:11
باران که می بارد...


جاتون خالی امروز من و علی توی اوج بارش بارون توی پیاده رو های ولیعصر دوتایی با هم می دویدیم. راستش اصلا عجله ای نداشتیم. می تونستیم مثل بقیه مردم بریم زیر یه سقف پناه بگیریم. ولی عجیب کیف داشت زیر اون بارون دویدن همراه با صدای غش غش علی که می گفت تندتر بدو. خیلی چسبید. مخصوصا خنده های از ته دل علی.





پ.ن: یاد این نوشته و نظراتی که می گفتن این کار رو نمی کنی به خیر: + 


<<    1       2       3       4       5       ...       160    >>

پشتیبانی