X
تبلیغات
رایتل
شنبه 3 اسفند 1392 17:12
ادامه و نتیجه ورطه های هولناک
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
دسته بندی: زندگی جاریست...
دوشنبه 21 بهمن 1392 18:04
چهارشنبه 9 بهمن 1392 19:22
شونزده ماه و خورده ای!


پسرک نازنینم حسابی شیرین و بازیگوش و دوست داشتنی شده و واقعا دلم از بودن باهاش غنج می ره.


دیگه خیلی از کلمات رو می گه و خیلی از کلمات رو هم سعی می کنه بگه و هرچی رو بهش می گم سعی می کنه تکرار کنه و اگه نتونه کامل بگه دوتا حرف اولش رو می گه.


اگه بخوام همه چیزایی رو که می گه بنویسم طولانی میشه ولی یه جور بامزه ای به شیر می گه: "ایش!" کلا این مدت یک کمی با مسئله شیر درگیر بودیم. شیر دادن دیگه خیلی برام آزار دهنده شده برای همین دارم سعی می کنم یواش یواش از شیر بگیرمش. شیر روزش رو تقریبا قطع کردم و با شیر پاستوریزه جایگزینش کردم. کلا روزها میشه باهاش حرف زد و قانعش کرد که بزرگ شده و دیگه نباید شیر بخوره. ولی شبها هیچی حالیش نیست و با هیچی هم حواسش پرت نمیشه. اینه که شیر شبش هنوز سر جاشه.


دیگه عاشق اینه که بره پشت مبلها و جاهای تنگ. یا وایسه روی اپن و با اف اف بازی کنه.


از ساعت پنج به بعد هم یک سره یا دم در خونه است. یا روی مبلی که زیر پنجره است. چرا؟ چون منتظره باباش بیاد و یکسره و بدون وقفه می گه بابا. منم یاد گرفتم تا می گه بابا، می گم اومد؟ می گه: نه. و می ره یه ذره بازی می کنه و دوباره دو دقیقه بعد.


روزهایی هم که می رم سرکار، خونه مامانم گریه و زاری راه می ندازه و ناراحته.


یه کتاب شعر داره که بیشتر شعرهاش رو حفظ شده و از روی عکسهاش کلماتی رو که توی شعر هست می گه. "عم!"، "آتیش"، "بابا" و ....

  

کلی هم برای خودش راننده شده و خودش سوار ماشین میشه، کمربندش رو می بنده (حداقل سعی می کنه ببنده)، چراغهاش رو روشن می کنه، گاز می ده و دنده عوض می کنه. فقط دوتا مشکل کوچیک داره! یکی اینکه ترمز کردن بلد نیست و دوم هم اینکه فرمون رو بلد نیست بچرخونه!


 

اینم یه عکس با بادمجون زیر چشمش به عنوان یادگاری. مال دو سه هفته پیشه.

دسته بندی: پسرک قصه‌ی ما...
چهارشنبه 2 بهمن 1392 09:04
ورطه های هولناک!


من شاید جز آدمهای بی خیال دسته بندی نشم، اما آدمیم که وقتی توی ورطه های هولناک  گیر می کنه و می بینه کاری از دستش برنمیاد خودش رو می زنه به بی خیالی و انقدر فکرش رو مشغول چیزهای دیگه می کنه که از هولناکی قضیه براش کم بشه.


راستش فکر کنم اگه این مدلی نبودم، توی این دو سال اخیر یه بیست سالی پیرتر شده بودم، بسکه هی ورطه هولناک جلوم سبز شد و هی استرس، نگرانی، غم و ... پشت سرهم برام اومد.


حقیقت اینه که همه مشکلاتمون هم ختم به خیر شدن. ولی هنوز از زیر بار یکیشون بیرون نیومده یه مشکل جدید میاد سر راهمون و یه دغدغه و یه نگرانی جدید...


البته وجود آرامش بخش متین، وجود امن و نازنین متین رو هم توی آرامش همه این روزهای سخت نمی شه نادیده گرفت...


دسته بندی: زندگی جاریست...
یکشنبه 8 دی 1392 20:03
فرهاد حسن زاده

کتابهایی که بسیار دوستشان دارم...


در باره کتاب (+)


درباره کتاب (+)

 

یکشنبه 8 دی 1392 19:41
دعوا


توی سرم هزارتا فکر پیتی کو پیتی کو می کنن.

 

از فکر شام شب گرفته تا فکر جواب آزمایشها که امروز و فردا میاد. از فکر اختراع یه بازی جدید برای علی گرفته تا فکر خریدن "شاملا". 


این دو روز اخیر رو اصلا دوست نداشتم. اعصاب خودم رو هم نداشتم چه برسه به اینکه علی خوش اخلاق و آروم هم یکسره بخواد بدقلقی کنه.

 

فقط دلم می خواست یه جای ساکت پیدا کنم و بشینم فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم.


راستش از شما که پنهون نیست دیروز فقط دلم می خواست یکی رو پیدا کنم که باهاش دعوا کنم. هربار که علی غذاش رو تف می کرد و می گفت: "نه نه نه" عصبیتر و عصبیتر می شدم. راستش سر همین یک کمی هم دعواش کردم. ولی کم بود دعوای بیشتر دلم می خواست. داد و بیداد دلم می خواست.


تا اینکه علی شروع کرد به یه بازی پر سروصدا. یه چیزی تو مایه های پرت کردن ماشینهاش روی زمین و دست زدن برای خودش! اگه فکر می کنین این بازی پرسروصدا شد عامل یه دعوای درست حسابی درست فکر می کنین. البته که نه با علی.


علی داشت بازی می کرد که یکی اومد محکم کوبید به در. همسایه پایینی بود. با توپ پر اومده بود. خداییش این یکی دیگه از تحملم خارج بود. تا کوچیکترین سروصدایی می کنیم، تا دوتا دونه گردو می شکونیم تا یه ذره بدو بدو می کنیم سریع چادرش رو می اندازه روی سرش و میاد بالا. دفعه های قبل با احترام برخورد می کرد و منم با احترام باهاش برخورد می کردم. اندفعه ولی بد حرف زد و بد حرف زدم. داد زد و داد زدم.


تا حالا هیچ وقت توی زندگیم این مدلی دعوا نکرده بودم. ولی وقتی رفت آروم شده بودم. حالم بهتر بود.

   

بعد که رفت علی گوشی رو آورد داد دستم و هی به گوشی اشاره می کرد و هی به در خونه. فکر کنم منظورش این بود که زنگ بزن برای بابا متین تعریف کن چی شده.

    

دسته بندی: زندگی جاریست...
شنبه 30 آذر 1392 08:53
خوش شانس


متین با دوستش رفته بوده رستوران. رستورانه هم اون روز قرعه کشی می کرده. نمی دونم قرعه کشی هفتگی یا ماهانه! کلا هم یه جایزه داشته. بعد فکر می کنین کی جایزه برده؟ بعله، متین. بعد فکر می کنین چی برده؟ یه ماشین شارژی!


خلاصه که حسابی خوش به حال علی شده. البته از اولش معلوم بود علی خیلی آدم خوش شانسیه. اگه خوش شانس نبود که ما پدر و مادرش نبودیم!


فقط یه مشکل کوچیک وجود داره. اونم اینه که یادشون رفته شارژرش رو به متین بدن و فعلا ما مجبوریم نقش شارژر رو بازی کنیم و علی رو هل بدیم این ور و اون ور. که البته اینم به شانس علی ربطی نداره و مشکل ماست!

 

دسته بندی: پسرک قصه‌ی ما...
<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       160    >>

پشتیبانی