پنج‌شنبه 22 شهریور 1397 11:57
ورزش در خانه


خیلی وقت بود حس می کردم، بدنم نیاز به ورزش داره. چندبار هم توی کلاس بدنسازی ثبت نام کردم و چند جلسه ای رفتم ولی به دلیل مشغله کاری و جور نبودن برنامه های پسرک با برنامه های کلاس و ... رهاش کردم.


اما بالاخره این بار یک تصمیم جدی گرفتم و به خودم قول دادم که هرجوری شده بهش پایبند بمونم. حدود یک ماه پیش یک برنامه ورزشی مناسب با بدنم،  از مربی بدنسازی گرفتم که نیازی به دستگاه نداره و به سادگی توی خونه قابل انجام هست. 


الان حدود سه هفته است که روزی حدود یک ساعت توی خونه ورزش می کنم و خیلی بیشتر از قبل حس شادابی و سرزندگی می کنم. 

البته که وزنم هم یک کمی کم شده ولی وزن کم کردنم بیشتر شبیه قیمت دلاره که موقع بالا رفتن روزی 1000 تومن می ره روش، موقع پایین اومدن، خیلی خودش رو بکشه روزی 100 تومن، 200 تومن کم میشه!


 

دسته بندی: زندگی جاریست...
دوشنبه 19 شهریور 1397 17:00
بردیا

  

پسرک سه سال مهدکودک رفت و توی این سه سال دوستهای زیادی پیدا کرد. گرچه معمولا دوستیهای این سن دوستیهای پایدار و موندگاری نیستند و با فاصله افتادن، کاملا فراموش می شوند. اما یکی از دوستان پسرک به اسم بردیا، خیلی براش مهم بود و توی دوسه ماه تابستون خیلی براش ابراز دلتنگی می کرد.


تا اینکه چند روز پیش برحسب اتفاق توی پارک بردیا رو دیدیم. هیجان و خوشحالی توی چشمهای پسرک پر شد و ساعتها با هم بازی کردند و از خوشی خندیدند.

و هیجان انگیزتر اینکه فهمیدیم با هم همسایه هستیم و خونه بردیا توی کوچه خودمونه. 


خلاصه اینکه امروز بردیا اومد خونه مون و یکی از خوشحالترین روزهای علی بود و برعکس همیشه که آروم و بی سروصداست، در کنار بردیا تبدیل شد به یه بچه شیطون و پرحرف و پرسروصدا.


اما یکی از زیباترین چیزها برای من این بود که بردیا چیزهایی رو توی خونه می دید که هیچ آدم بزرگی وقتی میاد مهمونی خونه آدم، اونها رو نمی بینه. جزئیاتی که خیلیهاش رو ما از بس دیده بودیمش بهشون عادت کرده بودیم و برای بردیا با دید کودکانه اش، زشت یا زیبا بود و خیلی صادقانه و بدون تعارف اونها رو بیان می کرد.

  

  

یکشنبه 18 شهریور 1397 18:54
روزهای پایانی

 

روزهای  آخر شهریوره  و بعد از سالها این روزها دوباره برام رنگ و بوی متفاوتی داره.

 رنگ و بوی مهر، مدرسه، رنگ و بوی دوستیهای جدید، رنگ و بوی یاد گرفتنیهای جدید، رنگ و بوی بازیهای جدید.


مهم نیست که نقشم این بار با نقش قبلیم فرق می کنه. مهم نیست که از این به بعد به جای دانش آموز، نقش ولی دانش آموز رو بازی می کنم. 

  

مهم اینه که هنوز هم مثل همون روزها هیجان دارم و خوشحالم. برای پسرک خوشحالم. 

 امیدوارم که مدرسه اش براش جای تجربه های جدید و دوست داشتنی باشه، همون جوری که برای من بود. 

امیدوارم که انتخابی که براش کردیم، انتخاب درستی باشه و آینده قشنگی رو براش تصویر کنه.


  


پ.ن1: فکر می کردم حالا که بعد از سالها دارم اینجا می نویسم، دیگه آشنایی اینجا رو نمی خونه و می تونم با خیال راحت اینجا بنویسم.  اما  پسرک که خوندن رو دست و پا شکسته یاد گرفته، کنارم نشسته و داره سعی می کنه اینجا رو بخونه و سردربیاره اینجا کجاست. 

 

پ.ن2: اگر اینجا نوشتنم دووم بیاره، سعی می کنم مثل قبل فقط از دوست داشتنیهام بنویسم. چون مطمئنم سالها بعد وقتی اینجا رو می خونم، برام مهم نیست که قیمت دلار چند بوده و زندگی چقدر سخت شده بوده توی این روزها، که هرجوری هست سخت و آسون می گذره و فقط یه سری خاطره ازش باقی می مونه.

  

  

یکشنبه 12 مهر 1394 11:08
اینساید اوت!


من قبل از علی خیلی تلویزیون می دیدم. حالا یا فیلم و سریال یا اینکه همینجوری برای اینکه خونه سوت و کور نباشه الکی تلویزیون رو روشن می کردم.

بعد از علی اما به خیلی دلایل تلویزیون دیدنم کم شد و الان تقریبا فقط متین که میاد خونه تلویزیون رو روشن می کنیم و خندوانه رو می بینیم و بعدشم خاموشش می کنیم.


علی هم خوشبختانه خیلی علاقه ای به تلویزیون و کارتون نداره که اصراری داشته باشه به روشن بودن تلویزیون.


خلاصه اش اینکه دیروز بعد یه عمری یه انیمیشن پیکسار رو که شنیده بودم خیلی خوبه با دوبله فارسی گرفتم که علی هم ببینه. اسمش inside out هست. بسیار لطیف و زیبا و دوست داشتنی و ... اگه ندیدین حتما ببینینش.



اما مشکل کجا بود! مشکل اینجا بود که این انیمیشن لطیف، قد یه اپسیلون خشونت توش داشت! در این حد که مثلا یه موجودی داد می زنه! اون وقت علی شب تا صبح کابوس می دید و با گریه از خواب بیدار می شد می گفت چرا گذاشتی من ببینمش. من دوستش نداشتم. من ترسیدم...


هیچی دیگه خلاصه همه لذت دیدنش دود شد و رفت هوا و درس عبرتی شد که فعلا از دیدن هر نوع فیلم و سریالی صرفنظر کنیم و به همون خندوانه بسنده کنیم.

         

یکشنبه 12 مهر 1394 10:41
دلشوره

        

دلم شور می زنه...


ده یازده روز از مهر گذشته و من هنوز هیچ کاری برای پروژه ای که آخر مهر باید تحویل بدمش نکردم. هی میام فایلهام رو باز می کنم و می شینم سرش اما فکرم می ره این ور و اون ور و اونقدر برای خودش می چرخه که می بینم ظهر شده و باید برم علی رو از مهد بیارم.

  

علی رو...علی که بزرگ شده...سه ساله شده...مردی شده برای خودش...دیگه همه کارش رو خودش می تونه بکنه...دیگه زیاد به من وابسته نیست...دیگه بدون من هم می تونه خوشحال باشه...می تونه بهش خوش بگذره... 


   

حالا تنها نیازش به من اینه که باهاش بازی کنم، بغلش کنم، ببوسمش و ....


می دونم یه روزی میاد خیلی زود که دیگه این نیازهاش هم کمرنگ و کمرنگتر می شه و من می مونم و یه دوگانگی عجیب. خوشحال از مستقل شدنش و دلتنگ وابسته بودنش.


دلم شور می زنه...

سه‌شنبه 29 اردیبهشت 1394 18:13
کپل


صبح بهم میگه من گربه ام و تو موش. میام می خورمت.


بعد یه کمی یا خودش فکر می کنه. می گه اون موش توی شهرموشهایی*.... کپل!!!


هیچی دیگه، نامردم اگه از فردا صبح پا نشم برم پیاده روی!




* فیلم شهرموشها تنها فیلمیه که توی سینما دیده وقتی حدود دو سالش بوده و الان بعد هفت هشت ماه هنوز گاهی حس می کنم که مث یه خاطره شیرین، مزه مزه اش می کنه.

   


سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1394 15:30
دلم کبابه


چند روز پیش یهو به سرم زد که دوچرخه ام رو از توی انباری دربیارم و تر و تمیزش کنم تا بعد یه فکری هم برای جای دوچرخه سواری بکنم. به سختی آوردمش توی خونه و توی حموم با همراهی علی شستمش و دوباره بردمش پایین تو پارکینگ. همونجا به ذهنم رسید که می تونم روزها که معمولا پارکینگ خالیه همونجا بازی کنم.

خلاصه فرداش و چند روز بعدش دوتایی با علی توی پارکینگ دوچرخه سواری و چهارچرخه بازی کردیم.


ولی دیشب وقتی رفتم توی پارکینگ دوچرخه عزیزم نبود. قفلش باز شده بود و برده بودنش. خیلی دلم سوخت. خیلی. خیلی دوستش داشتم. یه جور خاصی اصلا. یادگار یکی از بهترین روزای زندگیم بود. 


یعنی میشه یه جوری دوباره برگرده سرجاش؟


علی از صبح که فهمیده دوچرخه گم شده، هروقت می بینه تو فکرم میاد بغلم می کنه می گه: "نگران نباش عزیزم، برات دوچرخه می خرم!"

    

دسته بندی: زندگی جاریست...
   1       2       3       4       5    >>

پشتیبانی