چرخ و فلکی


ساعت دوازده شبه و من به زور چوب کبریتهایی که لای پلکهام گذاشتم، چشمهام رو باز نگه داشتم. تازه از خونه‌ی دایی متین اومدیم بیرون و حداقل چهل و پنج دقیقه تا خونه‌مون راهه. بابای متین پیشنهاد می‌کنه از یه مسیر دیگه بریم که ترافیکش کمتر باشه.


از میدون گلها که رد می‌شیم یادم میاد که متین همیشه با یه حس عجیب از خونه‌ی کودکیش توی میدون گلها حرف می‌زنه.


یادم می‌ره که چقدر خوابم میومد. بهش می‌گم دلم می‌خواد این خونه رو ببینم. متین با تردید می‌پیچه توی خیابون و ...


این مدرسه‌ی راهنماییمه... این نونوایی بربریمونه... این خونه‌ی اکبره...این بقالیمونه...این دبستانمه...خونه‌مون ته این کوچه است...


متین توی خاطراتش غرق شده و من بهش حسودیم می‌شه. بهش حسودیم می‌شه که به یه گوشه‌ از این شهر احساس تعلق می‌کنه. بهش حسودیم می‌شه که می‌تونه توی پنج دقیقه تمام کودکیهاش رو مرور کنه.


کوچه تنگه و ماشین توش نمی‌ره. بهش اصرار می‌کنم که ماشین رو یه گوشه‌ای بذاره و بقیه‌ی راه رو تا خونه‌شون پیاده بریم.


این خونه‌ی عالم خانومه... این خونه‌ی هادیه...این خونه‌ی اکرمه...


و جلوی در کوچیک یه خونه‌ی کوچیک وایمیسه و نگاه می‌کنه و اشکهایی که تا حالا به زور توی چشمهاش نگه داشته بی‌اختیار جاری می‌شه...


بهش حسودیم می‌شه چون خاطرات من توی این شهر پراکنده‌اس. من هر تکه از کودکیم رو یه گوشه‌ی این شهر جا گذاشتم.


اینجا، آره همین‌جا تیله بازی می‌کردیم... همین جا گل کوچیک می‌زدیم... بابا چرخ و فلکی همین‌جا وایمیساد و صدا می‌کرد و من به زور یه دو تومنی از بابا می‌گرفتم و میومدم که پنج دور سوار چرخ و فلک بشم...


دست متین رو می‌گیرم و برمی‌گردیم توی ماشین. از متین قول می‌گیرم که یه روزی من رو ببره توی تمام این شهر بچرخونه تا من هم تکه‌های گمشده‌ی کودکیم رو پیدا کنم.


مستانه نمی‌دونم ازت ممنون باشم یا گله کنم...





پ.ن:


اتاقمون گرمه و کلی هم لباس تنمه.


اما یه سرمای بی حس کننده از نوک انگشتای ‌پام شروع شده و کم کم داره میاد بالا.


پاهام هیچ حس خاصی نداره. انگار تک تک سلولهاش متلاشی شدن.


نمی‌دونم اگه از روی این صندلی بلند شم می‌تونم راه برم یا نه.



و من اکنون در راه،                        

                                و هم آغوشی سرما.


باید اما بروم...!!


نظرات 18 + ارسال نظر
ناتانائیل شنبه 19 بهمن 1387 ساعت 10:11 http://letterbox.blogfa.com

احساس تعلق به جایی داشتن خیلی حس خوبیه!!!

سیندخت شنبه 19 بهمن 1387 ساعت 10:35

منم فقط به یه خونه توی این شهر احساس تعلق دارم...درک میکنم ...

مجی شنبه 19 بهمن 1387 ساعت 10:47 http://albumezendegi.blogfa.com/

پس همه شهر مال توست.

کشکول شایسته شنبه 19 بهمن 1387 ساعت 10:57 http://shayeste.net

جالب بود

خانمه شنبه 19 بهمن 1387 ساعت 11:15

علیرضا شنبه 19 بهمن 1387 ساعت 11:38 http://azmayeshgah2004.persianblog.ir

ای کلک یه تجدید خاطره نیم ساعته رو جاش یه تهران گردی هفت شبانه روزی میخواهی !!!

سرور شنبه 19 بهمن 1387 ساعت 13:10 http://ssoorroor.blogsky.com

ممنون از حس قشنگی که براش تداعی شده

ییلاق ذهن شنبه 19 بهمن 1387 ساعت 13:45 http://yzehn.com

من که عاشق خاطرات کودکی و روزهای بچگیم خیلیهاش یادمه و لمسشون برام خیلی دوست داشتنیه

تینا شنبه 19 بهمن 1387 ساعت 14:25

چه خوب

ساچلی شنبه 19 بهمن 1387 ساعت 14:43 http:// sacheli.blogfa.com/

مستانه چون پست مربوط به سفرت رو الان خوندم (چند روزی نبودم )به نظر من بیایید طرفهای آستارا یه روز آستارا بمونید(هتل جهانگردی آستارا) .بعد بیاییداردبیل یه روز هم مهمون ما باشید و یه روز هم سرعین (هتل امپراطور)

ببین چه دختر خوبیم و چه خوب هم برنامه ریختم

قربونت برم که این همه ماهییییییییی

ساچلی شنبه 19 بهمن 1387 ساعت 14:45 http:// sacheli.blogfa.com/

کامنت قبلیم رو یه جمله ناتموم داشت


مستانه چون پست مربوط به سفرت رو الان خوندم (چند روزی نبودم )الان نظرم رو می نویسم...................

گلدونه شنبه 19 بهمن 1387 ساعت 15:20 http://www.gharibe0001.blogfa.com

گلدونه دلش یه عالمه فیلم میخواد...

هل من ناصر ینصرنی؟ هوم؟

شمع سحر شنبه 19 بهمن 1387 ساعت 15:28 http://bahareomr-2.blogfa.com

چه خاطره ی زیبایی .خوش به حال متین منم مثل تو خاطره هام پراکندست.ولی باید ازت ممنون باشه.

زهرا شنبه 19 بهمن 1387 ساعت 18:07 http://deepemotions.parsiblog.com

من یه زمانی قبلا اومده بودم اینجا. تنها چیزی که می دونم اثینه که به وبت نمیاد ۲۶ سالت باشه

فهیم شنبه 19 بهمن 1387 ساعت 18:08 http://zendegiyesade.blogfa.com/

عکس های قشنگی انتخاب می کنی

روناک شنبه 19 بهمن 1387 ساعت 18:08 http://www.ronaak.blogfa.com

وااااااااااااااااااااااااای خیلی نازه این عکس

روانی شنبه 19 بهمن 1387 ساعت 19:03

وای اون کفشا چقدر جیگرن
ادم دلش نی نی میخواد

خانوم خونه یکشنبه 20 بهمن 1387 ساعت 14:25 http://www.tarhi-no.blogfa.com

من بیشتر خاطرات کودکیم مال همین خونه ای هست که الان توشم
شاید واسه همین قدرشو نمی دونم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد