اول راهنمایی که بودیم یه معلم ریاضی داشتیم که هر چند وقت یه بار که دلش میگرفت زنگ تفریح میومد توی حیاط و هر ۲۰۰تامون رو جمع میکرد. همهمون دستامون رو میدادیم به هم و یه حلقهی بزرگ دور تا دور حیاط مدرسه میبستیم. حلقه که بسته میشد خودش هم یه جا توی حلقه وایمیساد و شروع میکرد به خوندن و ما هم همراهیش می کردیم:
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد
کین درد مشترک
هرگز جدا جدا
درمان نمیشود
دشوار زندگی
هرگز برای ما
بی رزم مشترک
آسان نمیشود
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد
کین درد مشترک
هرگز جدا جدا
درمان نمیشود
همراهیش میکردیم اما تا قبل از این روزا نمیدونستیم اون درد مشترکی که ازش حرف میزنه چیه.
دلم خیلی برای اون روزا تنگ شده. برای روزایی که نه میدونستیم درد چیه و نه میدونستیم دروغ و فریب و ریا چیه.
چقدر توی این دو سه هفته بزرگ شدیم. چقدر توی این دو سه هفته مجبور شدیم از دنیای کوچیک و رویاهای کوچیکمون فاصله بگیریم و وارد دنیای آدم بزرگها بشیم.
پ.ن: با تمام این حرفها زندگی هنوز هم جاریست...
جادهی چالوس به سمت یوش
عکسها ادامه دارد...
آره گلم.... بزرگ شدیم.... مثه همه اونایی که توی سالهای جنگ یه شبه ره صد ساله رفتن و یه روزه بزرگ شدن
سفرت بخیر اما
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی ...
آرزوی دست نیافتنی ای شده این روزا خوابیدن و بیدار شدن و دیدن اینکه همه چیز کابوس بود و خلاص!
کاش خدا همراهمون باشه... همین ما را بس.
حوادث بزرگ آدمها رو خیلی زود تر از طبیعت بزرگ میکنه.
خیلی قشنگ بود!!! با این حساب معلومه فردا امروز کجایی!!
گفتن با خودتون قران ببرین که نتونن بهتون حمله کنن . تو رو خدا به هر کی میتونی خبر بده.........
موفق باشید...............
manzoram az farda emroz iran bod!!!
shanbeeeeeeeeeeee
sat 4
چه قد بغض داشت نوشته ات
چه قد فشنگ بود مسیر سفرت
سلام مستانه جون
وای که چقدر شعرت به جا بود. راستش عصر پنجشنبه پاراگراف اول این شعر روی توی تظاهرات دیدم که روی مقوا نوشته بودن و به قول خودم حفظش کردم ولی به خونه نرسیده یادم رفت. چقدر به جا بود...مرسی
من تو رو کاملا می شناسم
بگذریم که الان بهم می گی خوب وبلاگمو نخون !!
برای ما چرت و پرت نگو آخه بچه کلاس اول راهنمایی معنی این شعر رو می دونه؟ اصلا می فهمه یعنی چی؟؟توی ۱۰ دقیقه زنگ تفریح ۲۰۰ نفر دستای همو میگرفتین؟؟چه سرعت عملی ماشالله!!!
چند نکته:
1- برام مهم نیست که منو می شناسی. اینجا چیزی نمی نویسم که بخوام به خاطرش بترسم!
2- منم نوشتم که ما اون موقع نمی فهمیدیم درد مشترک چیه و ... ولی به هر حال اونقدر فهم و شعور داشتیم که تا یه حدی معنی این شعر رو بفهمیم
3- ما دو تا زنگ تفریح نیم ساعته داشتیم! زنگ نهار و زنگ نماز!
4- برام مهم نیست که وبلاگمو می خونی یا نه!
عکسات چه سبز بودند و چقدر آرامش بخش....
عزیزم چرا کامنتای من ثبت نمیشه؟
عصبانی نشو تو رو خدا! کامنتی ازت نیومده...
خانوم خانوما سلام.خیلی وقته که تو وبلاگت ننوشتم.هر روز وبلاگتو می خونم.اما از سیاست بدم میاد.حالم از سیاست بهم می خوره.واسه همین چیزی نمی نوشتم.عکسای امروزتو که دیدم کلی دلم باز شد.مستانه بازم عکس بذارو خاطراته سفرتو بنویس لطفا.خواهش میکنم.مرسی
حداقل به احترام مخاطبت بد نبود وقتی کامنتی را که منتشر شده حذف میکنی یه توضیح ناقابل هم بدی. برای پست قبلی من دو تا کامنت داشتم که دومیش بعد از انتشار حذف شده. اکی! مهم نیست! اما وقتی در یک فضای کوچک بدون هیچ توضیحی برای نظر دیگران احترام قائل نیستیم باید هم فضای جامعه در ابعاد بزرگتر به این جا کشیده بشه و دیکتاتورهای به این گندگی داشته باشیم. خوش باشی و خدانگهدار.
عصبانی نشو! مجبور شدم اون کامنت رو حذف کنم. شاید تو توی فضایی زندگی می کنی که محدودیتی برای حرف زدن نداری ولی من اینجا محدودیتای زیادی دارم...
من عصبانی نشدم دوست گرامی فقط متاسف شدم که بدون توضیح حذفش کردی. محدودیتای شما را هم درک میکنم.
خوش به حالت یه جوری خودتو خالی کردی....منو بگو که جمعه کنکور دارم
خدایا خودت بمون رحم کن.من میترسممممممم.امروز آزادی غوغا بوده.ای خدا...اگر تو حوزه کنکورمون بمب گذاشتن چی؟حلالم کنییییین
بالایی من بودم
مرسی که هیچ وقت جواب ای میلمو ندادی
وای خدای من! به خدا به فکرش بودم اما نمی تونستم فکرم رو متمرکز کنم و برات بنویسم
این درد مشترک برای الانه و اینجا به درد میخوره و این شعر برای همین روزاس. راستی عکسا هم خیلی زیبا هستن یه لحظه فکر کردم الان اونجام تو عکسا.
درد مشترک دیگه به استخون رسیده..چاره ای جز فریاد نیست!
جدی جدی بزرگ شدیم