صبح توی اون یه ربعی که از خونه داشتیم میومدیم شرکت رادیو روشن بود و یه خانومه داشت حرف میزد. یعنی حرف که چه عرض کنم. رسما چرت و پرت میگفت. مثلا اینکه توی خونهی یه پیرزنه شونصد تا گربه پیدا شده و چندتا چیز دیگه که یادم نمیاد. بعد من با خودم فکر میکردم خوب وقتی حرفی ندارن مگه مجبورن برنامه بسازن؟ چی میشه مثلا به جای این دو ساعت برنامه یه موسیقیه آروم پخش کنن؟
بعد با خودم فکر کردم تو اگه لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمیبره؟ مگه کم پیش اومده روزایی که هیچ حرفی نداشتی ولی نتونستی از خیر نوشتن توی بادبادک بگذری و مجبور شدی چرت و پرت بنویسی؟
بعد فکر میکنین بعد از کلنجار رفتن با خودم به چه نتیجهای رسیدم؟ به این نتیجه که وقتی حرفی ندارم اینجا چیزی ننویسم و وقت خودم و شما رو تلف نکنم؟
به هرحال فعلاً یه عالمه دوستتون دارم.
بهترین تصمیم رو گرفتی.اعتماد به نفس!!!
ما هم تو رو دوست داریم مستانه!
حرفای یه دوست هیج وقت بی ربط و جرت نیس مستانه.... در مورد خط آخر منم
هرکاری بکنی و هرجوری باشی به شدت عزیزی
خدایی بعضی برنامه ها همش چرت و پرته.
ما هم دوستت می داریم مستانه جون
سلام. کی چرند نوشتی که ما خبر نداریم!! شما به هیچ وجه حق نداری نخ بادبادکت رو ببری. فهمیدی؟؟!!!
لطف میکنی دعوت نامه رو برام بفرستی. نیازمند یاری سبزتان هستیم :دی
ایمیلت رو برام بذار. توی وبلاگت هم پیداش نکردم.
از بعد ا ن ت خ ا ب ا ت خیلی کم تی وی می بینم و رادیو باز می کنم.حرفهای اینا به درد خودشون می خوره.
ما فعلا نه...همیشه و در همه حال دوستت دارم مستانه خانوم
نه نخ این بادبادکو هیچ وقت هیچ وقت نبر
مام خیلی دوست داریم

سری پیش خیر سرم اومدم از این خاموشی دربیام و یه حرفی بزنم ...گفتم تاییده؟ تا اومدم بقیه اش رو ( توی کامنت دیگه ) بنویسم هی ارور داد آخر از خیرش گذشتم ...
واسه اون کامنت بی سرو ته معذرت
سلاممممممممم:)
بعد مستانه خب چه ربطی داره؟ اون داره تو رادیوی ملی(؟؟!!؟!؟!!؟) حرف میزنه تو داری تو وبلاگت حرف میزنی خب!
می شود حالا حالا ها بنویسی؟
آهای فلانی
فردا که میآیی
برایم کمی خدا در کوله بارت می گذاری؟
اینجا کمبود خداست
راستی برایم یک فنجان باران هم بیاور
چشمانم از خواب زمستانی پف کرده
حالا که زحمت میکشی یک قاشق هم بیاور
میخواهم از این زندان دنیا فرار کنم!
اینجا وبلاگ تو هست و تو میتونی هر وقت دوست داری هر چی دوست داری توش بنویسی...