رفتیم توی کافی شاپ نشستیم. هر سه تامون ساکت بودیم. من و تو بیشتر. اون گاهی یه چیزی از ته ذهنش پیدا می کرد و برامون تعریف میکرد.
تو بستنی سفارش دادی. اونم بستنی سفارش داد. من ولی دلم فالوده میخواست.
چند دقیقه دیگه نشستیم. حالا تو و اون ساکت بودین و من گاهی یه حرفی میزدم.
بستنیهاتون رو آورد و فالودهی من رو. توی سینی سه ورق فال حافظ گذاشته بود. پشت و رو. هر کدوم یه رنگ. ارغوانی و نارنجی و زرد.
فال ها رو از توی سینی برداشتم و گرفتم جلوش تا یکی رو انتخاب کنه. ارغوانی رو برداشت. تو نارنجی رو برداشتی و زرد موند واسه من.
اول هرکسی فال خودش رو خوند. واسه من از خوشبختیای گفت که دیگران بهش حسادت میکنن. راست میگفت من خوشبخت بودم. ولی نباید حرفی از حسادت میاورد. اونجا جاش نبود.
کاغذم رو انداختم لابهلای خرت و پرتهای توی کیفم تا دست کسی بهش نرسه.
تو فالت رو بلند خوندی. برای تو هم از خوشبختی گفته بود و از مشکلاتی که سر راه داری.
اون کاغذش رو داد به من. نتونستم بلند بخونم. از تنهایی گله داشت و از بیکسی شکایت.
بستنیهاتون داشت آب میشد. تو در سکوت با بستنی بازی میکردی و اون خیره شده بود به یه نقطهی دور.
و من به این فکر میکردم که اگه تو کاغذها رو از توی سینی برداشته بودی و اول جلوی من میگرفتی من اون کاغذ ارغوانی رو برمیداشتم و اون وقت هم تو خوشبخت بودی و هم اون و هم این بستنیها الان آب نشده بود.
زبانت درکش ای حافظ زمانی حدیث بیزبانان بشنو از نی
پ.ن:با اجازهتون بعضی از کامنتهای این نوشته رو تایید نمیکنم.
مستانه جون این خاور خانم یکمی کلاساش بالاست باید قبلش بهش زنگ بزنی بعد بهت ساعت بگه بعد بری.
اگر خواستی بری بگو بهت شماره بدم ولی از جایی که این رستوران و به قول خودمون سفره خونه ی خاور خانم بالای کوه هست الان بری یخ می زنی تابستون و بهارش خوبه
خیلی وقت بود اینطور ننوشته بودی بادبادک ...
حافظ هم با توئه مستانه... براش دعا کن... دعا کن مثل تو به آرامش برسه... میگم خوش به حالت که حافظ انقدر باهات دوستهها!!
راستی این عکسی که گذاشتی روی میز تحریر منم هست...
تقدیر آدم ها خیلی عجیبه
با دقت که کنیم میبینیم خیلی از مهم های زندگی رو تغییرات لحظه ای رقم میزنه ...
میگم اون اونی که گفتی همونی نیست که من و احتمالا بقیه فکر میکنن؟
اگه اونه یعنی ایشالا که دیگه براتون مشکل ساز نمیشه که؟
نه مشکلی نیست. نگران نباش
خب قسمت اون تو فال این بوده و قسمت شمادو تا هم این یعنی همون آرامش و خوشبختی که الانم دارین خدا رو شکر.
چقد قشنگ تعریف کرده بودی مستانه...
این از اون پستا بود که سر در آوردن ازشون آدم رو دچار یاس فلسفی می کنه ها:دی
خوبی دوست جونم؟
نمی دونم چی بگم :(
خوشبختی واژه ای ست زیبا
خانمی فال زرد مال تو بود.شک نکن.حافظ به کسی دروغ نمیگه
اونقدر ذهنم درگیره که نمیتونم بشینم ببینم یعنی اون دو نفر دیگه کیا بودن . فقط یه چیز رو خوب میدونم حافظ تا بحال بدجوری بهم راستش رو گفته طوری که گاهی از عریانی حقیقت حرفهاش ترسیدم .
انگار بدجوری قاطی کردم
هرچی فک میکنم یادم میاد کامنت گذاشته بودم واسه این پست
مستانه آدم هیچ وقت خوشبختی رو از کس دیگه ای نمیگره تا مال خودش بکنه
اگه این اتفاق نمی افتاد اونوقت هر سه به سرگذشت فال اون دچار میشدین به سردرگمی و تنهایی
فکر می کنم می تونم حدس بزنم شخص ثالث کی بوده... شرایط سختی بوده ... و این فالا هم قضیه رو آزاردهنده تر کرده ...
سلام به مستانه خانوم


خیلی از طرز نوشتنت خوشم اومد یعنی اگه اون به تو اول میداد چی میشدِش ؟
واقعا بعضی لحظات زندگی آدمو رقم میزنه !
خوشحال میشم به کلبه ی منم سر بزنی
فکر کنم حدس بزنم نفر سوم کی بوده
. . .
مستانه ما تو این دنیا فقط مسوول رفتار خودمون هستیم
تنهایی طرف سوم حتما برات دردناکه ولی حداقل تو و متین نمی تونین براش کاری انجام بدین
من نمی دونم چرا مستانه هروقت حرف از وجود این شخص سوم می زنی دلم به درد میاد
شایدم می دونیم شاید من هم تو اینده نچندان دور بشم شخص سوم یه زندگی، هر چند حضور فیزیکی به این شکل نداشته باشم ولی یادم با اون هست مثل یه سایه سنگین...
خواهش می کنم ما که کاری نکردیم شما هم که خجالتی و تعارفی....ما هم که غذاهامون همه مون!
به گلدونه هم گفتم این بار نشد اصلا حرف بزنیم ایشاله دفعه ی بعدی نوبت ماست......
به سادگی انتخاب ورقهای فال زندگی و سرنوشت آدما رقم میخوره
خوشبختی
غم
شادی
.
.
.
مستانه حتما اگه قرار بود اون برگه قسمت نفر سوم باشه میشد دیگه .
منم حدس می زنم کی بوده
ولی به خافظ شک نکن
چیزی که واقعا برای تو بوده بهت افتاده
تو این دنیا خیلیا تنهان...
یا جفتشونو پیدا نکردن ویا دیدنش و اشتباهی از دست دادنش
خدا رو شکر کنیم که قدر لحظه هامونو دونستیم !
سلاممممممم:)
من که به حقیقت جوابای حافظ ایمان دارم.. حالا چه زبان در بکشه چه در نکشه! خوشبختی آدما تا حد زیادی دست خودشونه.. چه بسا اون یکی هم بخواد خوشبخت باشه دفه بعد همون زرده به اون برسه!
قهوه ات را بنوش و باور کن / من به فنجان تو نمی گنجم
دیده ام در جهان نما چشمی / که به تکرار می کشد فالم
یک نفر از غبار می آید / مژده ی تازه ی تو تکراریست
یک نفر از غبار آمد و زد / زخم های همیشه بر پر و بالم
فال هر کی ما ل خودشه... اگر تو کارتا رو گرفتی تقدیر این بوده... و اگر صد دور هم می چرخید.. زرد مال تو بود...
تفسیر قشنگی بود. در واقع زندگی همینه. شانسها و موقعیتهای مختلف.
مستانه جان من برای دانلود کردن عکس و گذاشتن در صفحه وبلاگم مشکل دارم می شه بهم بگی شما از چه سایتی استفاده می کنید. ممنون می شم همینجا بهم جواب بدی
من از سایت persiangig.com استفاده می کنم ولی http://marmolak.net هم خوبه
نمید ونم چه خبره ولی اینو میدونم که خیلی قشنگ نوشتی
راستی جشن پرشین بلاگ میای؟ دوست دارم ببینمت
نه فکر نکنم بیام
مستانه کجایی؟
زندگی به همین شکل است/قصه سرگردانی ما قصه لحظه هاست که با کمی تاخیر همیشه بدانجا می رسیم/تنها مانده را نه رنگ ارغوانی چاره است و نه رنگ زرد/تنهایی زخمی است که فقط با زلالی دل شاید التبام یابد./
خوشبختی همین حسیه که تو داری... همین که دلت می خواد فال زرد رو اون ور می داشت...
خوشبختی همینه دیگه مستانه من
حافظ همیشه مهربونه...دلم هوای شیراز رو کرد یهو!
اون وقت شاید جای شعرها عوض می شد. از کجا معلوم؟