رنگ مرگ...


مرگ شبیه یه غروب پاییزیه.


یه غروب ابری و گرفته که آسمونش پر از ابرهای خاکستریه ولی خورشید با تمام قدرت نور قرمزش رو از لابه لای ابرها هل می‌ده روی زمین. آسمون صورتیه و زمین نارنجی و برگهای زرد و قرمز درختها توی این نور بیشتر از همیشه می‌درخشن.


وقتی مرگ این شکلیه عجیب دوستش دارم. حس می‌کنم زنده است، تازه است، درخشان و پرنوره و و پر از رمز و رازهایی که کشفشون می‌تونه خیلی لذت‌بخش باشه.



شما اگه یه روز بخواین مرگ رو نقاشی کنین، چی می‌کشین؟


نظرات 27 + ارسال نظر
سایه دوشنبه 2 آذر 1388 ساعت 11:21 http://didarema.persianblog.ir

راستش من از مرگ میترسم و اگه بخوام نقاشیش کنم حتما فقط از رنگهای سیاه و خاکستری و سفید استفاده میکنم . البته این فقط نقاشی خود مردنه نه دنیای بعدش .

گلدونه دوشنبه 2 آذر 1388 ساعت 11:21 http://gharibe0001.blogfa.com



فکر کنم رنگ مرگ واسه هرکس فرق کنه.. از آدمی به آدم دیگه...

مثلا همین دکتر کردان ِ خودمون! به قول سمیه توحید لو کاش می شد بیاد برامون بگه اونجا الان چجوریه و مرگش چه رنگیه؟

خانمه دوشنبه 2 آذر 1388 ساعت 11:44

یه آسمون پر از ابرهای سیاه و خاکستر که تازه بارونش تموم شده

هلیا دوشنبه 2 آذر 1388 ساعت 12:39

خب من غروب یه زسمتون رو می کشم با یه عالمه درخت که روش برف نشسته تو یه جای خلوت با صدای اذان (نمیدونم چرا تصورم از مرگ همیشه با فروغ قاطی میشه)

:) این تصویر رو هم دوست دارم

ماه مون دوشنبه 2 آذر 1388 ساعت 12:44

دوسش ندارم مرگ رو
ولی اگر بخوام بکشمش یه لب خند میکشم ...
و زیرش می نویسم
یه بار جستی آدمک
دو بار جستی آدمک
آخر گیرت آوردم آدمک

مریسام دوشنبه 2 آذر 1388 ساعت 13:02

مرگ از نظر من اگه برای خودم اتفاق بیفته سفیده.

پاییزبان دوشنبه 2 آذر 1388 ساعت 13:05 http://paeeezbaan.blogfa.com/

و ساعت چهار بار نواخت....
منم زمستون رو ترسیم میکنم و یه روز سرد بارونی رو...ولی خیلی سرد....شاید دی ماه....تصورم مرگم اینه که تو دی ماه...شاید واسه اینه یه عزیز و تو دی ماه از دست دادم...یه روز سرد زمستونی...
+ولی نظرم باهات موافقه...مرگ پر چیزای تازه اس

رز دوشنبه 2 آذر 1388 ساعت 13:21 http://roz_e_sokhte.persianblog.ir

سلام
من در مورد مرگ یک بار نوشتم البته به پای نوشته های شما که نمی رسه. اما به نظر من مثل چاله فضایی موج های آبی مومونه
http://roz_e_sokhte.persianblog.ir/1388/2/

سلانه (دختر بابایی) دوشنبه 2 آذر 1388 ساعت 14:07

سلام:)
کروکی رو برات میل زدم

غزلک دوشنبه 2 آذر 1388 ساعت 14:57 http://yeghazalak.blogspot.com

فکر کنم رنگ مرگ واسه هرکس بستگی به تصورش از مرگ داره.
مال تو که خیلی قشنگ بود یه جورایی آرامش بخش.
به نظر من شکل غروب دریاست.

بی تا دوشنبه 2 آذر 1388 ساعت 19:01 http://bitsin.persianblog.ir

من از مرگ یه غذا میکشم...
هر چه اعمالت بهتر و پاک تر این غذا خوشمزه تر و لذیذ تر...در ضمن این غذاییه که خودت پختی و باید بخوریش!
وای اگر بدمزه و بد شکل و بو باشه..

پرنده خانوم دوشنبه 2 آذر 1388 ساعت 19:58 http://purelove.blogsky.com/

ایممممم
یه شمع خاموش
با یه دود خاکستری
اولین چیزی که میاد توی ذهنم، فکر کنم سرد بودن مرگه
سرد
سرد_ سرد

نازبانو دوشنبه 2 آذر 1388 ساعت 20:04

حالا آخه موضوع بهتری نبود دختر جون!!!
ببخشید به خاطر آقای زیپ خیلی به هم ریخته ام...

رامک دوشنبه 2 آذر 1388 ساعت 20:15 http://letterbox.blogfa.com

من با آهنگ madame butterfly!
اگر نشنیده ای آدرس میلت را بده برایت بفرستم.

باران دوشنبه 2 آذر 1388 ساعت 20:31 http://barancheckcheck.blogfa.com

نور و نور و نور...........با سفیدی

سوسن جعفری دوشنبه 2 آذر 1388 ساعت 21:44

سفید، درخشان ... نورانی ... با ته مایه‌ای آبی یا سبز.




در مورد اونی که پرسیدی والله فک کنم من خیلی پیاده می‌باشم! آخه من ران می‌کنم برنامه را و اون قفل طلایی می‌افته گوشه سمت راست دسک تابم ولی نمی‌تونم وارد فیسبوک بشم! این IE منظورت چیه؟
لطف می‌کنی توضیح بدی به من

شهره دوشنبه 2 آذر 1388 ساعت 22:26 http://http://kocheyezendegi.blogfa.com/

تصویر یه دریای آرام شاید حتی توی یه روز آفتابی...بایه جفت کفشی که کنار ساحل باقی مونده.....!

ثمر دوشنبه 2 آذر 1388 ساعت 22:27

به تو چه آخه؟!

پشت لحظه ها دوشنبه 2 آذر 1388 ساعت 23:04

یه صفحه ی خالی و سفید ...

خودمم سه‌شنبه 3 آذر 1388 ساعت 02:17 http://www.mandalayz.blogfa.com

یه آسمونه کبود با یه صندلیه خالی رو زمین با یه بادکنک رها شده بالای صندلی

آژم !!

صورتی سه‌شنبه 3 آذر 1388 ساعت 06:24 http://www.bandarstudents.blogfa.com/

مرگ تصویر مبهمی از زندگی در ذهنم می کارد
همیشه وقتی به مرگ می اندیشم زندگی دوباره ای به خاطرم مراجعه میکند
تصویر ذهن من از مرگ سبز است
نه اینکه فرد نا امیدی هستم
نمیدانم چرا احساس میکنم اگه بخوام یه نقاشی از مرگ بکشم باید یک صفحه کاغذ رااز بالا تا پایین به رنگ سبز رنگ آمیزی کنم
به وبلاگ تازه ژای من هم سری بزنید خوشحال میشم
منتظر نظرات سبز شما هستم

بهاره سه‌شنبه 3 آذر 1388 ساعت 10:10 http://rouzmaregiha.blogsky.com

حالا که تو به این خوبی توصیفش کردی.... شاید منم شکلی بکشم شبیه شکلی که تو گذاشتی اینجا... شایدم یه دریا بکش به رنگ آبی روشن و کنارش ساحلی بکشم پر از شنهای کرم رنگ

!الهام سه‌شنبه 3 آذر 1388 ساعت 10:59 http://vyonna.blogfa.com

نمیدون واقعا مرگ چه شکلیه ولی چیزی که الان تو ذهنمه اینه که یه دره پر از مه میکشم که شاید زیر دره یه دشک ابری کلفت باشه و وقتی افتادم توش چیزیم نشه شادیم صخره و تمساح و اینها
خدا میدونه!!!!!!!!!!

مستانه سه‌شنبه 3 آذر 1388 ساعت 13:48

سلام
راستش من زیاد اهل پارک و.. این جورجاها نیستم چون خیلی از جاهایی که مردم زیاد رفت و آمد میکنن خوشم نمیاد ولی به نظر میاد پارکی که تو پست قبلی معرفی کردی جای دنج وخلوتی باشه (البته دیگه فکر نمیکنم)
به هر حال ...
میشه آدرسشو هم بدید

سایه سه‌شنبه 3 آذر 1388 ساعت 15:32 http://sayeh86.wordpress.com/

مرگ رو چه شکلی بکشم؟...فکر میکنم آبشاره!یه آبشار خیــــــــــــــیل بزرگه

نیما سه‌شنبه 3 آذر 1388 ساعت 21:18 http://www.mehrnima.blogsky.com

سلام.
۳سال دیر اما تبریک میگم.
وب قشنگی دارید.
خوشحال میشم به ماهم سر بزنید.
اگه میتونم لینکتون کنم بگید با چه اسمی.
ممنون

دزی چهارشنبه 4 آذر 1388 ساعت 11:05

من مرگ رو تقریبا مثل هلیا می بینم ..
منتها فرقی که برام داره اینه که من مرگ رو یه جاده پاییزی که توش پر از برگای رنگارنگه می بینم با یه صدای اذان و یه عالمه آرامش

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد