مامان میرفت سرکار و خاله راضیه میرفت مدرسه. مامانبزرگ دست من رو میگرفت و با هم میرفتیم تا سر خیابون. اونجا دوتا بلیط میدادیم و سوار اتوبوس میشدیم.
باید تا پنج می شمردم. ایستگاه شیشم پیاده میشدیم و چند قدم جلوتر سوار یه اتوبوس دیگه میشدیم. اتوبوس دو طبقه بود و من عاشق این بودم که برم طبقه بالا و کنار پنجره بنشینم و از اون بالا آدمها و ماشینها رو نگاه کنم.
جلوی فروشگاه فردوسی از اتوبوس پیاده میشدیم. تنها جایی که یادمه پلهبرقی داشت. مامانبزرگ دستم رو میگرفت و از پلهها میرفتیم بالا.
مامانبزرگ اول من رو میبرد جلوی اسباببازی فروشی. گاهی یکی دو تا کتاب و گاهی یه عروسک برام میخرید و بعد از پلهها میومد پایین و خریدهای خودش رو میکرد.
کارش که تموم میشد از فروشگاه میرفتیم بیرون و اون طرف خیابون وایمیسادیم تا اتوبوس بیاد. مامانبزرگ با اینکه کلی بار دستش بود به خاطر من از پلهها میومد بالا و طبقه دوم رو برای نشستن انتخاب میکرد.
من عاشق مامانبزرگ بودم/ هستم... خدا برامون نگهش داره...
الهی....
همه ی پدر بزرگ مادر بزرگا اینجوری اند!
خدا نگهشون داره برامون....
(علامت بوس نداره اینجا؟)
نه علامت بوس نداره اینجا!
این بلیطه هم خیلی باحال بود!!!!!!!
آره. خودمم کلی لذت بردم
انشاا... خدا مادربزرگتو زنده نگه داره
واییییییییییی یادش بخیر خیلی خوب بود حیف که زود گذشت اون دوران
راستی برات یک پیغامه خصوصی گذاشتم امیدوارم بتونی کمکم کنی
خیلی زود...خیلی... یهو همه چیز تغییر کرد...
خدا بهشون سلامتی بده
ممنون عزیزم. خدا مادربزرگ تو رو هم رحمت کنه
یاد خودم افتادم چرا همه مادر بزرگا مثه همن.. خوب و مهربون... خدا برا مات که نکرد برا شما حفظش کنه
خدا رحمتشون کنه
زنده باشین الهی
ممنون محیا جان
خدا حفظشون کنه. یاد پست های خودم افتادم که راجع به مادربزرگم نوشتم
منم هروقت اون پستای تو رو می خوندم یاد مامان بزرگ خودم میفتم
واااااااااااااای مستانه بااین تصویرا و خاطرات منو بردی به کجاها دختر .. یادش بخیر !
مثل همیشه بازم بابازکردن این صفحه انرژی گرفتم
راستی صبح شنبت بخیر خانوم گل
این عکسا من رو هم کلی هوایی کرد.
ظهر تو هم بخیر عزیزم
الهی آمین
:*
ما هم با این اتوبسها میرفتیم خونه داییم .یادش بخیر . چه حالی داشت .
آره...خیلی...
خدا حفظشون کنه
قدر مادر بزرگت رو بدون و تا اونجا که میتونی بهش محبت کن .
کاش بتونم...
خدا حفظش کنه.
آللاه بیر بیریزه چوخ گورمه سین : معادل فارسی نداره یعنی خدا براتون نگهش داره.
:) ممنونم گلی جان
آخی... یاد مامان بزرگم افتادم...
الهی... اگه هستن خدا نگهشون داره و اگه نه خدا رحمتشون کنه
من همیشه از داشتن این حسای خوب و خاطره ها محروم بودم...دلم خواست مستانه...
چرا محروم بودی عزیزم؟
این همه سال
این همه سوال
این همه حرف
این همه خاطره ...
...
سلام
خدا همیشه سایشون رو بالای سرتون نگهداره
یه چیزایی هیچوقت از ذهن آدم بیرون نمیرن حتی اگه خیلی زمان ازشون گذشته باشه
آره... خازره ها همیشه زنده می مونن
خدا حفظش کنه انشالله ... نوستالژی قشنگی بود
ممنون گلم
منو بردی به دوران شیرینه بچگیام.همیشه ارزو داشتم وقتی سوار این اتوبوس دو طبقه ها میشم برمو بالا بشینم اونم بالایه سره راننده اما این اتفاق نیافتاد.حتی امسال هم تو نمایشگاه مطبوعات اون انوبوس دو طبقه هارو که دیدم دلم قیلی ویلی رفت تا برمو به ارزوی دورانه کودکیم برسم.جالب بود اخه اون اقاهی که متصدی هم بود اومدو بهم گففت می خواین سوار شین؟و من از خجالت همکارم روم نشد که سوار شم.حالا ببینم میشه یه روزی رفت و اون طبقه بالا اونم رو سره راننده سوار شم یا نه؟؟؟
ایشالا قسمتت بشه!!!
عالم بی خبری طرفه بهشتی بودست
حیف و صد حیف که ما دیر خبر دار شدیم
شعر قشنگیه
منم هر وقت می یومدم تهران کلی التماس مامانم می کردم ما رو سوار این اتوبوسا کنه اونم طبقه دوم .
خدا مادربزرگت رو حفظ کنه.
خوبه پس همه مون تجربه اش رو داریم
مهربونتر از مادربزرگها و پدربزرگها پیدا نمیشه کرد.....رفتم به کودکیها مستانه جون!
آره واقعا پیدا نمی شه
سلام.بیشتر پدربزرگ ها و مادر بزرگ ها عاشقند و عاشق می مانند.آنهایی هم که عاشق نیستند عاقل نیستند.سربلند باشی
:)
یادش بخیر خاطرات فسقولکی...
راستی سلام
لینکت رو از بلاگ زنجبیل دیدم، مزاحم شدم...
خاطرات قشنگی برام زنده شد. خدا حفظ کنه مادربزرگت رو...
زنجبیل واقعا لطف کرده
من را بردی اون روزها... ممنون
قابلی نداشت
چه حس نوستالیژیک قشنگی

خدا مادربزرگتو نگه داره برات
ممنون عزیزدلم
من دوست ندارم به گذشته فکر کنم چون پدر بزرگم که با اینکه روحانی بود دستمونو می گرفت و کیفمونم وسط راه از دستمون می گرفت و می برد مدرسه دیگه نیست.. چون مادر بزرگم که برامون حرز امام جواد نوشته بود تا بذاریم دور گردنمون و محفوظ بمونیم دیگه نیست.. چون پدر بزرگم که همیشه برامون عکس برگردون می خرید و مداد رنگی دیگه نیست.. این نوستالوژیت اشکمو در آورد
حالا ازون چهار تا آدم دوست داشتنی فقط یه مادربزرگ مهربون دارم.. خدا همشونو نگه داره..
الهی... ایشالا خدا سایه این مادربزرگت رو همیشه روی سرتون نگه داره
یاد بچه گی هامون بخیر. خدا براتون نگه ش داره.
ممنون ترانه جان
خدای من چقدر منو یاده مادربزرگه مهربون ودوست داشتنی ام انداختی که خیلی زود درسن ۵۵ سالگی ودر سال ۶۹ من وتنها گذاشت ورفت.
آخی... خدا رحمتشون کنه
ادم با خاطراتش زندگی میکنه . عکس اون بلیطه منو برد به سالهای قبل مستانه یعنی داریم پیر میشیم؟
آره ظاهرا
خدا حفظشون کنه
ممنون خانوم گلی
منم خاطره دارم از اون اتوبوسای دوطبقه. یه بار دم پنجره اش نشسته بودم از بغل درختا که رد شد شاخه ی درخت گرفت به صورتم زخم شد.
پس خاطره ی تو تلخه!
salam mastanay aziz niazmande komake shoma hastam. modati hast ke tasmim gereftam man ham weblogi dashte basham vali nemidunam chejori bayad in kar ra anjam bedam ehsas kardam shoma betavanid mano rahnamaei kunin mamnoon misham khanumi ke kumakam kunid
بهت ایمیل می زنم
سلام من از وبلاگ "مجموعه خانواده من" اومدم اینجا و چه جای خوبی هم اومدم


وای یاد اتوبوس دوطبقه ها به خیر. چه ذوقی می کردم وقتی با بابام می رفتیم طبقه بالا و اولین طندلی روبروی پنجره می شستیم. کاش دوباره اون روزا برگرده
وبلاگ عکساتم عالی بود. خیلی عکسای قشنگی توش بود
ستاره جان از آشنایی باهات خوشحالم
salam mastanay aziz niazmande komake shoma hastam. modati hast ke tasmim gereftam man ham weblogi dashte basham vali nemidunam chejori bayad in kar ra anjam bedam ehsas kardam shoma betavanid mano rahnamaei kunin mamnoon misham khanumi ke kumakam kunid
سلام مستانه جون.دیدم دنبال خونه می گردین گفتم اگه تا ۱۲۰ میلیون می تونیدُ ما به خونه ۶۰ متری توی بلوار فردوسُ بهار شمالی گرفتیم.خیلی خوب و بزرگه.البته خودمون توش نیستیم.به اونجا هم یه سر یزنید
ممنونم زهرا جان ولی ما اینهمه پول نداریم
چقدر گریه ام گرفت یکهو!
دلم تنگ شد!
نوستالوژی ات واقعا نوستالوژی بود!
خدا مادربزرگ رو براتون حفظ کنه!
:)
ممنون گلم
سلامممممممممممم:)
راستش الان که فکرشو می کنم نمیفهمم ماها چرا هممون عاشق طبقه دوم اتوبوس بودیم!!! تا جایی که یادم میاد طبقه دومش جای دیگه ای نمیرفت!!!!
اینم حرفیه والا!
مردها چرا سکوت می کنند ؟ اصلا چی میشه که میرن تو سکوت ؟ چه جوری میشه فهمید که یه مرد رفته تو سکوت ؟ توی این وضعیت خانومش باید چیکار کنه ؟ مردها دوست دارن خانومشون دقیقا چه واکنشی داشته باشه نسبت به سکوتشون ؟
(واقعا برام سواله . اگه لطف کنین جواب بدین ممنون میشم)
نجمه جان می گم متین بهت جواب بده
خدا نگهش داره...
ممنون
مستانه؟ ... کجایی؟!
یه روز که نمی نویسی انگار یه چیزی کمه ... هی میام و سر میزنم ببینم پست جدید گذاشتی یا نه ...
من اینجام!