شب مهمون داریم. یه جورایی بیشتر مهمونای متین محسوب میشن تا من. از دیشب با متین اتمام حجت کردم که تا وقتی از خواب بیدار نشی و کمکم نکنی منم هیچ کار نمیکنم.
حالا من صبح از ساعت شیش بیدار شدم و هی دور خودم چرخیدم. ولی برای اینکه زیرقولم نزنم و متین قضیه رو جدی بگیره، دست به سیاه و سفید نزدم.
ولی توی همین دوساعت تا حالا هزار بار تو ذهنم قرمهسبزی رو بار گذاشتم، مرغها رو توی پیاز و زعفرون و آبلیمو خوابوندم. ژلهام رو درست کردم و برنج رو خیس کردم...
خلاصه بعضی وقتها هیچ کار نکردن خیلی سخت تر از کار کردنه!
مستانه حالا میذاشتی یه روز که مهمون نداشتین به متین کمک کردن را یاد میدادی
آفرین قووووووول
خوبه دلش رو داری دست به کاری نزنی. من مهمون که دارم دل توی دلم نیست. از صبح بلند میشم و از پا میافتم دیگه.
ای وای......تو که لجباز نبودی مستانه!!!
پسته ۴شنبتو که خوندم پرشدم از حسای ناب و پست جمعه تو که خوندم .....خب این جوری هم خواب نتونستی بری و هم غذاهات اماده نشدخب
:)