مهمانهای دیشب دخترکی هفتساله داشتند. دخترکی نازنین و شیرینزبان. دخترکی که از چهارسالگی دوستش داشتهام/ دوستم داشته است. هریک محبتمان را به نحوی به هم نشان دادهایم.
من برایش غذاهایی که میدانم دوست دارد درست میکنم و او غذاها را با میل و اشتها میخورد و میگوید: "مستانه جان این خوشمزهترین غذایی بود که من تا حالا خورده بودم."
من برایش کتابهای کوچک میخرم و او خود را در آغوش من رها میکند و میگوید: "خاله مستانه قصهاش رو هم برام بخون."
دیشب کنارش نشسته بودم. تلویزیون تصاویری از مکه را نشان میداد. در گوشم گفت: "خاله مکه رفته بودی برای منم دعا کردی؟" بهش اطمینان دادم که به یادش بودم. دوباره آرام در گوشم گفت: "من هم هر شب برای تو دعا میکنم."
و کسی چه میداند. شاید دعاهای هر شب این دخترک دوستداشتنی این همه رنگ و بوی خوشبختی به زندگیمان داده است...
آخی عزیزم. منم یکی از این دخترک های دوست داشتنی میخوام.
موافقم باهات چه دخترک دوست داشتنی و شیرینی
من همیشه یه حس باحالی به دختر بچه ها دارم .
خیلی وقته که سر و کارم با بچه ها نیفتاده دلم میخواد این حس رو تجربه کنم
الینای باباشه دیگه...