رفتم زیر پتو. پتو رو کشیدم روی سرم و چشمهام رو بستم. خوابم و خواب نیستم. یهو یه نسیم خنک میخوره به صورتم. نسیم همراه خودش یه خاطره برام آورده. یه خاطره از یه آدم تو گذشتهی خیلی دور. یه خاطره از یه آدم فراموش شده.
حس عجیبی پیدا میکنم. پتو رو از روی صورتم کنار میزنم. چشمهام رو باز میکنم. همهی درها و پنجرهها بسته است.
میرم سراغ صندوقچه خاطرات قدیمیم تا یه نشونی ازش پیدا کنم...
چه جالب!! بهم میگی چی خواب دیدی؟
سلامممممم:)
هوم؟؟؟؟
تینا من از موضوع اصلی این پست یه حدسهایی می زنم، شما چطور؟
؟قضیه چی بود؟
به نظر میاد آدم خوبی هم بوده. یه فاتحه براش بفرست
راستش کار من از حدس و اینا یه نموره اونور تره....
اعتماد به نفس رو داشتید؟؟
زدی کشتی بنده خدا رو رفت؟؟
از من ایشان را هزاران یاد باد
فاتحه شم خوندن.. از بس این دوستان لطیفن! :))
در نظر بازی (شما)، ما بی خبران حیرانیم…
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند...!