پسره توی رودخونه، وسط تنگه وایساده بود. دوستش به سختی یه ذره از کوه رفته بود بالا و یه زاویه خوب پیدا کرده بود که از پسره یه عکس تکی خوشگل بندازه.
یک، دو، هنوز سه رو نگفته بود که سه چهارتا از دوستاش خودشون رو انداختن توی عکس و عکس تکی رو تبدیل کردن به یه عکس دستهجمعی. عکاس از اون بالا داد زد حالا که اومدین درست وایسین که یه عکس بهتر بندازم.
یک، دو، هنوز سه رو نگفته بود که یه نفر داد زد، صبر کن منم بیام. و درحالیکه توی آب میدوید و آب رو به همه میپاشید خودش رو رسوند توی عکس. عکاس یک کمی مکث کرد و یک کمی تعجب. آدم جدید رو نمیشناخت و تا حالا ندیده بودش. دوباره از اول شمرد.
یک، دو، هنوز سه رو نگفته بود که چندتا از آدمهایی که دور و ور بودن و فهمیده بودن اون پسره غریبه بوده، خودشون رو هل دادن توی عکس. بقیه هم که یک کمی دورتر بودن وقتی دیدن یه جمعیتی یه جا جمع شده بدو بدو خودشون رو رسوندن و وقتی فهمیدن قضیه چیه در حالیکه از زور خنده نفسشون در نمیومد، چپیدن توی عکس و ...
عکاس با دهن باز اون بالا منتظر بود ببینه بالاخره آخرش چی میشه. حدود 100، 150 نفر که جمع شدن، یکی داد زد پس چرا عکس نمیگیری؟
عکاس با نیش باز دوربینش رو بالا برد و داد زد: یک دو سه! عکس رو که نگاه کرد، 100، 150 تا آدم شاد دیوونه رو دید.
با خودش فکر کرد اگه یه روزی یه نمایشگاه عکس با موضوع شادی برگزار شه، حتما این عکس برنده میشه، چون مطمئن بود خیلی از این آدمها مدتها بود که لبخند هم به لبشون نیومده بوده...
پ.ن: تنگه واشی
هوف...!
یادش بخیر چقدر تو دانشگاه عکس تکی این تیپی انداختیم
وای چه باحال. دلم از این جمع های شاد خواست.
یاد تنگه واشی که خودم رفتم افتادم.
منم مثل فافا
چه باحال
وای چه عکس خوشگلی واسمون چاپ کریی
خیلی جالب بود..چه مردم با حال و پایه ایی
حالا ما با دوستمون که ۵-۶ ساله با همیم بخوایم عکس بندازیم نمیذاره که..بعد این مردم چه راحت میان و عکس میاندازن..
اولش فقط خوندم بعد یک دفعه تجسمش کردم و انوقته که نمی توانم جلویخنده ام را بگیرم حالا ولو شدم از خنده و مدیرجان را بهت زده برجای گذاشتم