خیلی دلم میخواد صبحها بعد از سحری برم بیرون قدم بزنم. هوا عالیه و آسمون پر از ستاره. ولی جرات نمیکنم تنهایی برم. متین هم که اصلا پایه نیست و سحری خورده و نخورده، نماز خونده و نخونده، برمیگرده توی تخت. من ولی خواب بعد سحری رو اصلا دوست ندارم. انگار قلبم میگیره.
حالا شاید فردا دلم رو زدم به دریا و تنهایی رفتم تا ته کوچه. ته کوچه یه خیابونی هست که خیلی سرسبزه و هرچی هم که جلوتر میری سبزتر میشه. آخر خیابون میرسه به کوه. یعنی یه جای خیلی خوشگلیه. فقط مشکلش اینه که چندقدم مونده به کوه یه نگهبان با اسلحه وایساده و کسی رو راه نمیده تو. میگه منطقه نظامیه. مال ارتشه. البته احتمالا بیشتر منطقه تفریحیه ارتشیهاست. به هرحال همون تیکه اولش هم واسه پیادهروی جای خوبیه. بعدم چون اون نگهبانه اون ته هست دل آدم یک کم قرص میشه.
خوش به حالت یه جای باحالی می شینین
با این وجود تنها بیرون رفتن اون ساعت جرات میخواد
خیلی شجاعی
مستانه مواظب خودت باش امنیت نیستا...
من فکر کنم فردا سحر اگه خیلی جدی اقدام کنی برای پیاده روی متین هم وقتی ببینه داری تهنایی میری اونم همرات بشه
پیاده روی سحرگاهی واقعا دوست داشتنی و فرحبخشه
خوش بگذره بهتون دوستم
من چند بار امنتحانش کردم عالییییییییییه
پیاده روی توی هوای سحر و نزدیک صبح واقا لذتبخشه...خصوصا اگر سبزی و طراوت هم باشه...
مستانه جان..صبح ساعت 7:20...یه نفر با ماشین مزاحمم شد...بد....واز صیح حالم بده.....یاد تو افتادم..نه که بخوام بترسونمت...اما خیلی مواظب باش
مریم جان ممنون که به یادم بودی. راستش منم امروز هرچی فکر کردم دیدم می ترسم تنهایی برم. بی خیال شدم.