آرزوهایی که حرام شدند

 
 
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می‌کند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر


در حالی که دیگران می‌خندیدند و گریه می‌کردند
عشق می‌ورزیدند و محبت می‌کردند


لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق می‌زدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

 

منبع: شل سیلور استاین

پشت‌بوم

 

هوای مطبوع این دو سه شب اخیر و البته ایوون بزرگ جلوی خونه که در واقع پشت بوم طبقه پایینیهاست و اینکه توی ایوون از هیچ‌جا پیدا نیست چون به قول گل‌دختر خونه‌ی ما آخرین خونه و آخرین طبقه  توی این شهر درندشته، چند شبی بود که قلقلکمون می‌داد که شب رو بیرون بخوابیم. اما ترس از بارون مانع می‌شد. تا اینکه بالاخره دیشب تشکهامون رو بردیم بیرون پهن کردیم و زیر آسمون دراز کشیدیم.

آسمون ابری بود و ستاره‌ها تک تک و با فاصله از هم چشمک می‌زدن. من پرنورترین ستاره رو انتخاب کردم و به متین گفتم این ستاره‌ی منه. ستاره‌ی تو کدومه؟

 


- مستانه یادته همیشه می‌گفتی دوست داری خونه‌ات سقف نداشته باشه؟ یادته می‌گفتی دوست داری همیشه آسمون رو بالای سرت ببینی تا یادت نره که برای پرواز کردن اومدی توی این دنیا؟

 

-  آره یادمه.

 

- مستانه خونه‌ی ما سقف نداره. همون‌طور که تو می‌خواستی. شاید برای اینکه پرواز کردن رو فراموش نکنیم.


حرفهای متین من رو پرت کرد توی یه دنیای دیگه. توی دنیایی که توی رویاهام برای آینده‌ام ساخته بودم و حالا وقت ساختنش شده...


 - مستانه شما هم بچه بودین رو پشت بوم می‌خوابیدین؟

 

- آره.


خونه‌ی خودمون هیچ وقت پشت‌بوم نداشت. اما خونه‌ی هر دوتا پدربزرگهام پشت‌بوم داشت. یکی یه پشت‌بوم تمیز و خوشگل و یکی یه پشت‌بوم کاهگلی که همیشه بوی خاک نم زده می‌داد.

 

 

هوا سرد بود. پتو رو تا رو صورتم کشیده بودم بالا و فقط بینیم بیرون بود که بتونم نفس بکشم. توی خواب چند بار بال پشه‌ها به بینیم گیر کرد و از خواب بیدارم کرد. متین هم از ترس پشه‌ها خوابش نبرده بود.

مجبور شدیم بساطمون رو جمع کنیم و برگردیم توی اتاق. اما امروز هر جوری شده یه پشه‌بند می‌خرم تا بیشتر از این، این شبهای قشنگ رو از دست ندیم.

 

اختلاف!

 

من و متین با هم اختلاف پیدا کردیم.

از نوع اختلاف زمانی!

البته شاید از اول با هم اختلاف داشتیم ولی تا هفته‌ی پیش این اختلاف چندان مشهود نبود.

 
ساعت زمانی من و متین کاملاً با هم متفاوته. یعنی ساعت من دو سه ساعت جلوتره! من شبها حداکثر تا دوازده می تونم بیدار بمونم ولی متین تازه ساعت یک سرحال می‌شه. من صبحها ساعت شش خوابم تموم می‌شه ولی متین دوست داره تا هشت و نه بخوابه.

خلاصه که شبها متین باید یکی دو ساعت بالا سر من بیدار بشینه و صبحها من!

 
حالا هرچی هم با هم قرار بذاریم و توافق کنیم که یه حد وسطی رو رعایت کنیم و مثلاً هردومون ساعت یک بخوابیم و ساعت هفت بیدار شیم، وقتی من سر ساعت یازده و نیم خوابم می‌بره چه فایده داره ؟

 

 

 

کله پاچه

 

امروز می‌خوام کله‌پاچه‌ی یه نفر رو بار بذارم!

 

 

همین همکار بغل دستیم رو می‌گم!

خوب از کجا شروع کنم؟ خوبه اول یک کمی از خصوصیات اخلاقیش بگم که بیشتر باهاش آشنا بشین.


این خانوم همکار بیست و هشت ساله است اما همیشه در مورد سن و سالش دروغ می‌گه و فکر می‌کنم حتی توی ذهن خودشم سن و سالش بیشتر از بیست و چهار سال نیست. فارغ‌التحصیل یکی از بهترین دانشگاه‌های این شهر و می‌شه گفت جزو دسته‌ی نوابیغ.


من قبل از اینکه باهاش همکار بشم دورادور می‌شناختمش و همیشه دوست داشتم بهش نزدیک بشم و احساس می‌کردم می‌تونیم دوستهای خوبی برای هم باشیم.


اما حالا مدتهاست که به وضوح می‌بینم که سمانه با بقیه‌ی آدمها متفاوته. تفاوتی که از دید من خیلی آزار دهنده است.

 

سمانه به طرز وحشتناکی نسبت به دنیای اطرافش بی‌تفاوته. گاهی فکر می‌کنم حتی اگه یه آدم جلوش بمیره هم سرش رو از روی کامپیوترش بلند نمی‌کنه. اتفاقی که چند وقت پیش نزدیک بود برای خودم بیفته. سرم محکم خرده بود به لبه‌ی پنجره. متین نبود و فقط سمانه توی اتاق بود. از زور درد به خودم می‌پیچیدم و اشک می‌ریختم ولی سمانه حتی برنگشت تا یه نیم نگاهی بهم بندازه.


سمانه به طرز وحشتناکی به دنیای اطرافش بدبینه. همیشه فکر می‌کنه همه می‌خوان سرش کلاه بذارن. بارها سر همین بدبینیش با همکارها دعواش شده. قبل از اینکه هیچ اتفاقی بیفته و هیچ قضاوتی انجام بشه موضع می‌گیره. 

چند وقت پیش قرار بود یه پروژه سه نفری انجام بشه. من و متین و سمانه. و باید تقسیم کار می‌شد و کار هر بخش رو یه نفر به عهده می‌گرفت. یکی از بخشهای پروژه بر خلاف دو بخش دیگه اصلا جذاب نبود. سمانه قبل از اینکه هیچ اتفاقی بیفته موضع‌گیری کرد که شما می‌خواین این بخش رو به من بندازین و من به هیچ وجه انجامش نمی‌دم. من و متین هم هردومون گفتیم که حاضریم اون بخش رو انجام بدیم. سمانه که دید ما انقدر راحت قبول کردیم باز با بدبینی احساس کرد که سرش داره کلاه می‌ره و آخر سر هم داوطلبانه اون بخش رو انتخاب کرد.

 

سمانه به طرز وحشتناکی خرافاتیه. اونقدر که عقیده داره بختش رو بستن و برای باز شدنش دنبال رمال و دعانویس می‌گرده. غافل از اینکه اون کسی که بختش رو بسته خودش و این رفتارهای آزاردهنده شه.

همین متین خودمون چند بار می‌خواست چند نفر رو براش معرفی کنه. اما من نذاشتم.


سمانه به طرز وحشتناکی حسوده. شاید تنها کسی که از اینکه به عروسیم دعوتش کردم پشیمونم سمانه است. عروسی ما یه عروسی معمولی بود. توی یه سالن معمولی که از طرف شرکت بهمون داده بودن و با دو سه جور غذای معمولی. اما همین چیزای معمولی اونقدر به نظر سمانه اومده بود که من بعد از عروسی غیر مستقیم کلی حرف و حدیث ازش شنیدم. نه فقط راجع به خودمون، راجع به خونواده‌هامون و بابای نازنینم.

 

آخیش! برعکس همیشه که کله پاچه کلی سنگینم می‌کنه، این بار کلی خالی و سبک شدم. ایشالله روزای دیگه از غذاهای دیگه‌ای هم که توی این چند روز درست کردم براتون می‌گم.

 

متین و سیاوش

 

سوار ماشین که می‌شیم و ماشین که روشن می‌شه، با صدای بلند شروع می‌کنه به خوندن:

 

ای بازیگر! گریه نکن! ما همه‌مون مثل همیم
صبحا که از خواب پا میشیم نقاب به صورت می زنیم
یکی معلم میشه و یکی میشه خونه بدوش
یکی ترانه ساز میشه یکی میشه غزل فروش
کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورتای ماس

گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداس

 

برعکس همیشه به ضبط دست نمی‌زنم و صداش رو کم نمی‌کنم. ناسلامتی ماه عسله و می‌دونم که متین این طوری لذتش چند برابر می‌شه.

 

می‌رم از شهر تو با یه کوله بار از خاطره
دل من مونده پیشت گرچه پاهام مسافره
می‌گذره همراه جاده یاد تو از تو خیالم
توی راه دریغ از ابری که بباره واسه حالم

 

چند وقت پیش متین برام تعریف کرد که چند روز تمرین کرده که هیچ موسیقی گوش نده. می‌گفت اون چند روز سخت‌ترین روزای زندگیش بوده. حال معتادی رو داشته که ...

 

فاصله یه حرف ساده‌س، بین دیدن و ندیدن
بگو صرفه با کدومه، شنیدن یا نشنیدن ؟

 

برخلاف خیلی از آهنگها، ترانه‌های سیاوش دارای بار معنایی زیادیه. من هربار که گوش می‌دم نکات جدیدی رو توش کشف می‌کنم و همین من رو هم توی لذت متین، سهیم می‌کنه.
گاهگاهی متین یه بخشهایی از ترانه رو برام تفسیر می‌کنه و گاهی هم موسیقی اون رو برام تحلیل می‌کنه. کم کم دارم درک می‌کنم چرا انقدر دلبسته‌ی سیاوشه.

 

خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی‌بینی
توی خواب گلهای حسرت نمی‌چینی

 

دو سال پیش زمستون، توی یه روز برفی خبر دادن که سحر از کوه سقوط کرده. باور کردنش خیلی سخت بود. آگهی فوتش شبیه هیچ کدوم از آگهی‌هایی که دیده بودم، نبود. تصویر دماوند رو توی پس زمینه داشت و با تکه شعر بالا شروع می‌شد.

 

خسته شدم بس که دلم
دنبال یک بهونه گشت
بس که ترانه خوندمو
برگ زمونه برنگشت

 

از تهران تا چالوس، از چالوس تا تنکابن، از تنکابن تا کلاردشت، از کلاردشت تا چالوس، از چالوس تا تهران سیاوش همین چندتا آهنگ رو خوند و تکرار کرد و تکرار کرد و تکرار کرد و متین هر بار انگار که برای اولین بار داره ترانه رو گوش می‌ده، غرق لذت تازه‌ای شد.

 

*‌    *    *

 

چند وقتی بود که منتظر آلبوم جدیدش بود. به تهران که رسیدیم، اولین کاری که کرد کانکت شدن به اینترنت و رفتن به سایتش بود و همزمان یه جیغ کوتاه و سرشار از شادی.

 


دیشب سه چهار ساعت داشت آلبوم رگبار رو دانلود می‌کرد. اونم با اینترنت هوشمندی که هر چند دقیقه یه بار قطع می‌شد. اونقدر خوشحال بود که حتی دلم نیومد ازش بخوام تا صبح صبر کنه.

 

دیشب تا نزدیکیهای صبح توی خواب و بیداری صدای سیاوش رو می‌شنیدم که مرتب تکرار می‌کرد:

 

خط می‌کشم رو دیوار
همیشه روزی یک بار
تو هم شبیه من شو
حسابتو نگه دار

 

صبح ساعت که زنگ زد، بیدار شدم و سعی کردم متین رو از خواب بیدار کنم. دیدم هنوز از خواب بیدار نشده داره با خودش می‌گه خط می‌کشم رو دیوار!


متین تو دیوونه‌ای! حالا کارت به جایی رسیده که می‌خوای رو دیوارهای خونه خط بکشی؟


خدا رو شکر

 

امروز اصلا روم نمی‌شد بیام سر کار. شده بودم مثل اون روز که برای اولین بار می‌خواستم بیام اینجا. حس غریبه بودن داشتم. ولی برعکس همیشه که هیچ جوری زودتر از هشت و نیم نمی‌رسیدم سرکار،‌ امروز من و متین قبل از هشت اینجا بودیم. تازه برعکس همیشه که صبحونه رو اینجا می‌خوردیم امروز صبحونه رو توی خونه نوش جان کردیم.

واقعاً چه خانوم خوبی داره این متین. خوش به حالش!

 

قرار بود امروز از عروسیمون تعریف کنم. ولی چیز خاصی برای گفتن ندارم. همه‌چیز همونجور بود که باید باشه. آرایشگاه و عکاسی و بعد هم تالار. همه چیز خوب بود. نمی‌گم عالی بود اما بد هم نبود. اما بیشتر از اینکه دلم بخواد راجع به این چیزا حرف بزنم دلم می خواد از آرامش این روزهام حرف بزنم.

 

آرامشی که درست از شب عروسی شروع شد و آروم آروم من رو توی خودش فرو برد. درست مثل یه دریای وسیع و آروم من رو توی خودش غرق کرد و چقدر غرق شدن توی این دریا اونم بعد از اینکه تا سر توی اضطراب و استرس فرو رفته بودم، می‌چسبید.

واقعاً چه مرد خوبی داره این مستانه. خوش به حالش!

 

ماه عسل شیرینی داشتیم. از طرف شرکت ویلا گرفته بودیم. یه جای دنج و آروم اطراف چالوس. قله­های نمک آبرود، جنگل‌های عباس آباد، روستاهای نزدیک کلاردشت،‌ دریاچه ولشت و دریای آبی زیبا. همه و همه باعث شدن ارتباط من و طبیعت، ارتباط من و قلبم وارتباط من و خدا، دوباره برقرار بشه. 

واقعاً چه خدای خوبی دارن این متین و مستانه. هزار مرتبه شکرت!

 


 

پ.ن: چندتا از عکسها رو گذاشتم توی فوتوبلاگم. این بغل. روی هر عکسی که کلیک کنید بزرگش رو نشون می‌ده.

برای دیدن عکسها از مرورگر IE استفاده کنید.

 

زندگی تازه

 

اینم اولین پست! اولین پست از خونه‌ی جدید!

 

سلام دوست جونام. چطورین؟ خوبین؟

ما هم خوبیم. خدا رو شکر.

 

اگه خدا بخواد انواع و اقسام مراسم پر دردسر عروسیمون تموم شد و از فردا دیگه می‌تونیم زندگیمون رو بکنیم.

 

خدا رو شکر همه چیز به خوبی برگزار شد و خوشبختانه هیچ کدوم از مسائلی که من و متین رو نگران می کرد اتفاق نیفتاد.

 

شاید این تنها عروسی بود که به من واقعا خوش گذشت. انقدر از دیدن بعضیها خوشحال می شدم که یادم می رفت الان دارم نقش عروس رو بازی می کنم و می پریدم بغلشون و ماچ و بوسه. و خاله راضیه با بداخلاقی بهم تذکر داد که ممکنه آرایشم پاک بشه!

انقدر با دوستهام حرف زدم و خندیدم که خاله راضیه دعوام کرد و گفت یه ذره سنگین باش!

 

انقدر دلم برای عمه ها و دخترعموهام تنگ شده بود که وقتی رفتم سر میزشون نشستم، خاله راضیه به زور اومد و بلندم کرد!

 

خلاصه خیلی خوش گذشت. جای همتون حسابی خالی بود.

 

قراره فردا صبح با متین بریم شمال. اگه خدا بخواد شنبه برمی گردم پیشتون و بیشتر براتون تعریف می کنم. دلم برای همتون حسابی تنگ شده.