بحران


این روزها به شدت بحران زده‌ام، بحران "که چی بشه؟"

ماندگار


امروز استادمون یه جمله گفت به نقل از یه دانشمندی که اسمش رو یادم نمیاد: " اون چیزی موندگار می‌شه که ناپدید بشه..."


خودشم مثال زد: "مثلا برق اختراعیه که اونقدر وارد زندگیمون شده که دیگه دیده نمی‌شه. کلید رو می‌زنی و چراغ روشن می‌شه بدون اینکه یه لحظه براش وقت بذاری و بهش فکر کنی و ببینیش..."


بعد هم خندید و گفت: "البته یارانه‌ها رو که بردارن دیگه برق از ناپدید بودن در میاد."


و من لابه‌لای این حرفها به این فکر می‌کردم که تو برای من موندگار می‌شی، بدون اینکه  بذارم لحظه‌ای ناپدید که نه، حتی کمرنگ بشی...

  

خونه پدربزرگ


مامان بزرگ کربلاست و خاله راضیه مشهد و من و متین شدیم ساکن خونه‌ی پدربزرگ. ساکن خونه‌ای که سالها خونه‌ی من هم بوده. از وقتی که به دنیا اومدم تا چهارده سالگی و یک سال هم سال پیش دانشگاهیم توی همین خونه زندگی کردم.


یه خونه قدیمی و ویلایی با باغچه‌هایی پر از درخت و گل. درخت انجیر، خرمالو، گردو و ...

با حیاطی که سالها جای دوچرخه سواری و تاب بازی و لی لی و قایم موشک بازی من و سوفیا و خاله راضیه بوده...

و بعد هم سایه درختهاش شده جای درس خوندن من واسه کنکور...


توی خونه‌ پدربزرگ یه ساعت قدیمی هست که از وقتی من یادمه همین جا بوده، به دیوار هال. اما قدیمی بودنش نیست که جالبه. جالب بودنش به اینه که این ساعت هیچ وقت با ساعت کشور عقب و جلو نمی‌ره. یعنی نه اول بهار یه ساعت میاد این ور و نه اول پاییز یه ساعت می‌ره اون ور.


توی این چند روزی که ما اونجایم، به طرز عجیب غریبی وقت اضافه میاریم. یعنی فک کن از سر کار که می‌رسیم به جای اینکه ساعت پنج باشه، تازه ساعت چهاره و تا یه استراحتی بکنیم و یه غذایی درست کنم ساعت میشه پنج و نیم-شیش. و این یعنی هنوز تا شب کلی وقت برامون می‌مونه.


خلاصه من به محض اینکه پام برسه به خونه‌مون ساعت رو یه ساعت می‌کشم عقب تا یه ساعت وقت بیشتر برای زندگی کردن داشته باشیم!


مستجاب الدعوه!


یکی از ترسهای بزرگ من توی زندگی ترس از زلزله است. ترس از همون زلزله‌ی هف-هش ریشتری که قرار بیاد و تهران رو کن فیکون کنه. اما ترس بزرگترم اینه که این زلزله وقتی بیاد که من تهران نباشم و برگردم و ببینم هیچ چیز و هیچ کس سرجاش نیست. برای همین هروقت پام رو از تهران می‌ذارم بیرون این ترس همراهمه تا وقتی که دوباره برگردم و خیالم راحت شه که اینجام.


طبیعتا مکه هم که می‌خواستیم بریم این یکی از دغدغه‌هام بود. مخصوصا که این بار بیست روز از این شهر دور بودیم و زمان برای اومدن یه زلزله‌ی درست و حسابی کافی بود.


به مدینه که رسیدیم یک کمی از سحر گذشته بود. راه افتادیم به طرف مسجدالنبی. متین از اولین دری که جلوش بود رفت تو.



ولی من مجبور شدم یه دور، دور مسجد بچرخم تا یه در زنونه پیدا کنم. دیر شده بود و نماز داشت قضا می شد. گیج و منگ وارد مسجد شدم و دربه‌در دنبال یه مهر گشتم تا نمازم رو بخونم. دو سه تا از جا قرآنیها رو که گشتم تازه یادم افتاد که اینجا چیزی به اسم مهر وجود نداره.


خلاصه نمازم رو خوندم و نشستم سر سجاده. اولین بار بود که توی مسجدالنبی بودم. زیارت پیامبر و نماز زیارت رو خوندم و بعد اولین دعام رو کردم. اولین دعام این بود که تا وقتی من اینجام تهران زلزله نیاد! 


جمعه رسیدیم تهران. همون شب، آخرای شب، ساعت دوازده بود که زلزله اومد. همون زلزله‌ای که مرکزش سمنان بود و تهران رو  هم لرزوند بود! خلاصه دعای اولم که مستجاب شد، خدا کنه بقیه دعاهام هم به همین سرعت مستجاب بشه!


ولیمه


از مکه که اومدیم بابای متین دو شب توی خونه‌شون افطاری داد و تقریبا تمام فامیلهایی رو که تهران داشتن دعوت کرد و واقعا دستش درد نکنه که بار بزرگی رو از روی دوش ما برداشت و ما رو از هفت هشت ده تا مهمونی شام و ناهار خلاص کرد.

فامیلهای ما هم که همه‌شون گذاشتن مامان و بابا از کربلا بیان و یه دفعه هر دوتاش رو یکی کنن.


ما هم که از کسی توقعی نداشتیم توی ماه رمضون پاشه این همه راه بیاد دیدنمون...

  

روز عید یکی از برادرها و یکی از خواهرهای متین گفته بودن می‌خوان عصر یه سر بیان خونه‌مون. ما هم خونه رو جمع و جور کردیم و میوه و شیرینی خریدیم و منم یک کمی اولویه درست کردم که عصرونه بخوریم.


مهمونا اما دیر اومدن و وقتی اومدن که دیگه چندان عصر نبود و یه چیزی بود تو مایه‌های شب. از طرف دیگه نه فقط یه برادر و خواهرش اومدن بلکه مامان و باباش و یکی دیگه از برادرهاش هم اومدن.


خلاصه شب بود و وقت شام و دوتا ظرف کوچیک اولویه و ۱۴ نفر مهمون. راستش چون هیچ فکری به نظرم نمی‌رسید خیلی خونسرد نشسته بودم روی مبل و منتظر بودم یه معجزه‌ای بشه و یه غذایی از آسمون برسه!


اما نرسید!


اما یه فکری به ذهنمون رسید اونم این بود که ایوون رو فرش کردیم و سفره رو اونجا پهن کردیم که لااقل حالا که غذا نیست مهمونا هوا بخورن.


خلاصه یه سفره پهن کردم از این ور تا اون ور ایوون و دوتا اولویه هم گذاشتم وسط اون سفره سفید بزرگ. به هرکس یه ذره اولویه رسید و همه هم کلی از طعم اون یه ذره اولویه‌ای که خورده بودن و بیشتر از هوای خوبی که نوش جون کرده بودن، تعریف کردن و خوشحال و راضی خونه‌مون رو ترک کردن...


تصادف


عجب ضربه‌ای بود! اون قدر محکم بود که من رو رسما از حال و هوایی که توش بودم پرت کرد بیرون و یادم انداخت که دیگه توی اون خونه‌ی امن، توی اون شهر امن نیستم... بلکه توی تهرانم، توی تهران خطرناک!


البته تنها اثر اون ضربه این نبود! اثرات دیگه‌ای هم داشت. از جمله دوتا در له شده و پونصد ششصدتومن خسارت و ...

 

داشتیم مامان و بابا رو می‌رسوندیم به اتوبوس که برن کربلا... رفتن ولی با ناراحتی و نگرانی... خدا کنه سلامت برن و برگردن و بهشون خوش بگذره. 


جالبیش اینجاست که قرار بود بیمه بدنه‌مون رو شنبه یکشنبه تمدید کنیم که تخفیف عید فطر بهمون بخوره!


به هر حال نماز و روزه‌هاتون قبول... عیدتون مبارک...امیدوارم حسابی بهتون خوش بگذره و یه لحظه هم ناراحتی براتون پیش نیاد...

 

عادت


سخته همه‌ی چیزایی رو که بهشون عادت کردی رها کنی. ولی سخت تر از اون اینه که وقتی رهاشون کردی و لذت رهایی رو چشیدی دوباره مجبور باشی برگردی سرخونه‌ی اول. برگردی و دوباره عادتهات رو، زندگی عادیت رو از سر بگیری...