آدرس جیمیلی رو که فقط برای وبلاگم ازش استفاده میکنم دادم به facebook که از لیست contactهام کسایی رو که توی فیس بوک هستند نشونم بده. یه لیست بلند بالا برام آورد و همین جور که داشتم یواش یواش عکسها رو نگاه میکردم و میومدم پایین یهو چشمم خورد به یه عکس آشنا و البته یه اسم آشنا. باورم نشد اما هرچی بیشتر بررسی کردم مطمئنتر شدم. خودشون بودن، آقای رئیس عزیز...
واقعا نفهمیدم اسم ایشون قاطی contactهای اون ایمیل چی کار میکنه. چون وقتی اسمی وارد اون لیست میشه که یا من بهش ایمیل زده باشم، یا ایشون به من ایمیل زده باشه یا توی گودر ادشون کرده باشم یا ایشون من رو اد کرده باشن. که مطمئنم موارد یک و دو و سه رخ نداده و بنابراین مورد چهارم رخ داده. و از اونجایی که من توی گودرم وبلاگ خودم رو شیر می کنم این می تونه معنیش این باشه که ایشون توی یه برهه از زمان وبلاگ من رو خونده باشن یا هنوز هم بخونن!
با ترس و لرز رفتم نوشتههای وبلاگم رو زیر و رو کردم که خوشبختانه چیز بدی پیدا نکردم و دلیلش هم اینه که ما جز خوبی از ایشون چیزی ندیدیم.
فقط یه جاهایی از بیپولی ناله کرده بودم که امیدوارم توی افزایش حقوقمون موثر باشه و البته اگه یه لطفی هم بکنن و توی شرکت یه پارکینگ به ماشین ما اختصاص بدن واقعا ممنونشون میشیم.
دیگه عرضی نیست جز آرزوی سلامتی برای شما و خانواده محترمتون و آرزوی سربلندی و موفقیت روز افزون برای شرکت و ملالی نیست جز این دو روز تعطیلی و دوری از شرکت!!!
لپتاپم روی دوشمه و باید یه خیابون طولانی یکطرفه رو برخلاف جهت ماشینها بیام. تا وسطای خیابون به زور خودم رو میکشونم اما گرما و خستگی داره دیوونهم میکنه.
به آدمهایی که از روبهرو میان حسودیم میشه چون هروقت بخوان میتونن برن توی خیابون و جلوی یه ماشین رو بگیرن و سوارش بشن.
به آدمهایی که یه کیف سبک نسبتا خالی رو دوششونه حسودیم میشه.
به آقایونی که یه تیشرت خنک پوشیدن حسودیم میشه.
خلاصه حس میکنم عالم و آدم از من خوشبختترن و فقط منم که انقدر بیچارهام.
با این فکرها میرسم به یک چهارم آخر. اما جدا دیگه نمیتونم ادامه بدم. یه ماشین داد میزنه دربست و من یه نگاهی به کیف پول خالیم میندازم و به آدمهایی که بیشتر از هف-هش تومن توی کیفشون دارن حسودی میکنم.
یه جا دیگه کم میارم. کیفم رو میذارم زمین و همونجا وایمیستم و اشکهامم کم و بیش جاری میشه و چشمم جایی رو نمیبینه.
به خیال خودم دارم استراحت میکنم که صدای بوق بلند یه ماشین و صدای کشیده شدن چرخهاش روی آسفالت و چندتا فحش بعدش بهم میفهمونه اینجایی که وایسادم، وسط یه کوچه است که اتفاقا ماشین هم از توش رد می شه.
از ترس کیفم رو برمیدارم و بدوبدو از صحنه فرار میکنم و یه نفس تا سرکوچه میدوم.
توی میدون از بقالی یه بستنی میخرم و ولو میشم روی پلهی کنار بقالی و با لذت بستنیم رو لیس میزنم، دیگه به هیچکس حسودیم نمیشه. چون هیچکس نمیتونه طعم زنده بودنی رو که این بستنی به من میده، بچشه.

من به همکارم قول دادم ساعت ۸ صبح سرکار باشم که یه کاری رو با هم تموم کنیم.
متین ساعت ۸ صبح باید توی یه جلسه مهم ارائه داشته باشه.
هر دومون ساعت ۵ بیدار میشیم نماز میخونیم و میخوابیم.
من ساعت میذارم که ۶ و نیم بیدار شم اما ۶ و ربع بیدار میشم.
متین ساعت میذاره که یه ربع به هفت بیدار شه اما ۷ بیدار میشه.
من دوش میگیرم و آماده میشم و ساعت یه ربع به ۷ از خونه میزنم بیرون.
متین ساعت ۷ تازه میره دوش بگیره و نمیدونم کی از خونه میزنه بیرون.
من یه ربع به ۸ میرسم شرکت. همکارم هنوز نیومده.
متین ۸ و ربع میرسه به جلسه. جلسه تازه شروع شده.
راستش هرچی من عجولم متین خونسرده و این یکی از تنها موضوعاتیه که گاهگاهی باعث اختلاف و دعوا بینمون میشه.
توی همهی خونهها مردا باید هرجا میخوان برن یه عالمه منتظر خانمه بشن و هی صداش کنن: "خانوم دیر شد! خانوم چی کار میکنی! خانوم بیا دیگه!" اما توی خونهی ما این وظیفه خطیر روی دوش منه و منم که هر چند دقیقه یه بار باید داد بزنم: "متیـــــــن! متیـــــــــــــــن!! متیــــــــــــــــــــــــن!!!"
هرچی هم که توی کفشهاش نمک میریزم اثر نمیکنه.

شاید اندفعه مجبور شم فلفل رو امتحان کنم!
دیشب حدود دوازده با متین رفتیم دوچرخه سواری. زودتر از این نمیتونیم بریم چون هم هوا به اندازه کافی خنک نشده و هم کوچه به اندازه کافی خلوت نشده.
دوچرخه سواری توی کوچه مون دو مرحله داره. یکی مرحله اول که بالا رفتن از یه سربالاییه که خیلی سخته و کلی انرژی میگیره و مرحله دوم پایین اومدن از این سربالاییه که حالا دیگه شده سرازیری. این مرحله واقعا لذت بخشه. پا رو از روی رکاب برمی داری و با سرعت زیاد میای پایین. باد خنک می خوره به صورتت و همهی خستگی بالا رفتن از تنت بیرون میاد. اصلا این پایین اومدنه انقدر لذت بخشه که به خاطرش موقع بالا رفتن تلاش می کنی بیشتر و بیشتر بری بالا.
موقعی که برگشتیم خونه انقدر سطح انرژیمون بالا رفته بود که خوابمون نمی برد و مجبور شدیم بشینیم پای Desperate housewives که اونم انقدر هیجان انگیز بود که بدتر خواب از سرمون پرید (اون قسمتی بود که ایدی مرد!)
دیگه بعدش به زور کتاب و مجله چشمهامون رو انقدر خسته کردیم تا خوابمون برد...
پ.ن۱: دیدین اختاپوس این بار پیش بینی کرده که آلمان می بازه؟ 
پ.ن۲: قاب عکس
پ.ن۳: تا حالا چند بار قول دادم که کامنتام رو جواب بدم اما هربار سهل انگاری کردم. این بار دیگه قول مردونه میدم!
پ.ن۴: راستش گفتم انتقادپذیر نیستم ولی نقدها رو که توی بعضی وبلاگها میخوندم دلم میخواست منم نقد بشم. کسی رو دعوت نمی کنم. ولی دوست دارم هرکی دلش خواست توی کامنتها نقدم کنه. بیشتر هم بدیهام رو بگین. می خوام تلاش کنم بهتر بشم.
پ.ن۵: دوستون دارم.
بعدا نوشت: ظاهرا خبر پیش بینی آقای اختاپوس جعلی بوده و ایشون هنوز پیش بینی نکردن و بنابراین هنوز آلمان قهرمان جام جهانیه 
خودسازی که فقط یه ماه روزه گرفتن نیست، خودسازی میتونه این باشه که یک ماه، هر روز، روزی دوبار از خیابون ونک رد شی و از جلوی پاساژها و مغازهها بگذری، توی هر مغازه کلی مانتوی تابستونی خنک ببینی، گرمت باشه، عاشق خرید کردن هم باشی، اما پات رو توی هیچ مغازهای نذاری.
البته مطمئن نیستم دیگه بیشتر از این بتونم به این خودسازی ادامه بدم...
با زهرا از بچهگی دوست بودیم. از خیلی بچهگی. یعنی شاید از وقتی که یکی دو سالمون بود. همبازی بودیم و با هم کلاسای قصه و ... میرفتیم و کلا به خاطر رفت و آمد خانوادگی زیادمون خیلی با هم دوست بودیم. هیچ وقت هم مدرسهای و همکلاسی نبودیم ولی معمولا تابستونا با هم میرفتیم کلاس و اردو و ...

خلاصه رابطهمون زیاد بود. تا اینکه زهرا ازدواج کرد و از محلهمون رفت و بعد هم بچهدار شد و من ازدواج کردم و ...
بعد از اون فقط یکی دوبار همدیگه رو دیدیم و امروز بار سوم بود. زهرا با مامانش و دخترش که حالا دیگه واسه خودش خانمی شده بود اومدن خونهمون.
از صبح یه حس خوبی داشتم. الکی خوشحال بودم. از خستگی یکی دو روز پیش هم اصلا خبری نبود. قرار بود عصر بیان و منم فقط ژله بستنی درست کردم و آب طالبی و میوه و شیرینی و چایی.
خیلی خوش گذشت. دیدن زهرا حس غریبی رو برام زنده میکرد. یه حس نوستالژی دوستداشتنی مخصوصا که حنانه -دخترشیرین زبونش- خیلی شبیه بچگیهای زهرا بود. وقتی که حرف میزد و شعر میخوند، به زبون قربون صدقهاش میرفتم و توی دلم آرزو میکردم بچهی منم یه چیزی باشه تو مایههای حنانه.
خلاصه که تا باشه از این مهمونها و مهمونیهای کم دردسر و دوستداشتنی و پر از حس خوب...
یکی از کارایی که من توی روزای امتحاناتم میکردم و خیلی هم میچسبید بازی کردن با یه بازی کامپیوتری جذاب به نام machinarium بود. قهرمان بازی یه رباته که میخواد دوست دخترش رو که اسیر شده نجات بده! توی بازی هیچ دیالوگی وجود نداره و همه چیز فقط تصویریه. بعضی وقتها این ربات خاطرات تلخی رو از رنجهایی که بهش رفته به یاد میاره. این بازی گرافیک جذابی داره و معماهای جذابتری و آدم رو کاملا درگیر میکنه.

بازی machinarium توی سبک بازی neverhood که من واقعا دوستش داشتم و دارم. یه بازی مرحلهای معماییه که زیادم طولانی نیست که آدم مدتهای طولانی درگیرش بشه.
یه جا خونده بودم که این بازی رو چندتا دانشجو با هم نوشتن و هیچ وابستگی به هیچ شرکتی هم ندارن برای همین دلم نمیخواست مجانی دانلودش کنم. دلم میخواست پول بدم و بخرمش. اما راهی پیدا نکردم، چون اینجا ایرانه!!!
توی سایت این بازی میشه یکی دو مرحله از اون رو بازی کرد و بعد اون رو خرید. اگر ازش خوشتون اومد و امکان خریدش را داشتین بهتره بخرینش ولی اگه امکانش رو نداشتین میتونین از اینجا دانلودش کنین.