سفرنامه - بخش یک


با دو سه نفر که اهل شهرکرد بودن صحبت کردیم. تقریبا همه‌شون رایمون رو زدن. می‌گفتن چهارمحال توی اردبیهشت قشنگه و الان خیلی سرده و ...


حرفهایی هم که فیروزه اینجا گفته بود و بقیه هم کم و بیش تاییدش کرده بودن، بیشتر دودلمون کرده بود. چون یکی از هدفهای اصلیمون دیدن آبشار لردگان بود.


دیگه موقعی که از تهران راه افتادیم نیتمون فقط  اصفهان بود و عروسی عمه‌ام که دوم فروردین بود و عید دیدنی پدربزرگ و عمه ها و عموها و دخترعموها و ...


عروسی برگزار شد و عیددیدنی‌هامون رو هم رفتیم و صبح روز چهارم قرار شد، عصر راه بیفتیم به سمت تهران.


یکی دو ساعت قبل از برگشتن رفتیم خونه‌ی عموم و لابه‌لای صحبت‌ها حرف سفر پیش اومد و عموم گفت تا ایذه فقط چهار ساعت راهه و راهش هم خیلی قشنگه و مثل شمال می‌مونه!

 


و ما بعدازظهر همون روز راه افتادیم. اما نه به سمت تهران که به سمت ایذه!

 

 ادامه دارد...


بهارانه


خدایا 89 رو سبزِ  سبز می‌خوایم ، نه سبزی که توش رگه‌های قرمز باشه.


بهار مبارک...


منبع عکس: خودم!

منبع متن: اینجا


ساعت خواب!


به متین قول دادم بذارم امروز تا هر ساعتی که دوست داره بخوابه. ولی همش توی دلم خدا خدا می‌کنم که زودتر بیدار شه تا دوربین رو برداریم و بریم تجریش. شاید رد شدن از جلوی سبزه‌ها و ماهی‌ها و عکس گرفتن از مردمی که تند تند دارن آخرین سینهای هفت‌سینشون رو تدارک می‌بینن، به عوض شدن حال و هوام کمک کنه.



اصلا خدا رو چه دیدی شاید اون حال و هوا باعث بشه منم به فکر پهن کردن سفره هفت‌سین بیفتم...


سال به سال، دریغ از پارسال!


من یه چیزی رو واقعا نمی‌فهمم...


اینکه هرچی بزرگتر می‌شیم حال و هوای عید و لذت نوروز کمرنگتر می‌شه، دلیلش بزرگ شدن ماست یا این سالها که می‌گذره همه چیز رو کمرنگ‌تر می‌کنه؟


دلم می خواد بدونم یه بچه امروزی شب عید همون حال و هوایی رو داره که ما وقتی بچه بودیم، شب عیدهامون داشتیم؟



راستش اگه این طوری باشه به زندگی امیدوار می‌شم. ولی می‌ترسم از اینکه این طوری نباشه. می‌ترسم از اینکه دلیلش نه سن و سال ما که فضای جدید جامعه، دل‌مشغولی‌های جدید، مشکلات تازه و ... باشه.


می‌ترسم چون ممکنه تا چندسال دیگه این یه ذره قشنگیش رو هم از دست داده باشه... 

  

پیش بهارانه


اوه اوه چه دیر رسیدم! چرا امروز همه‌تون خداحافظی‌هاتون رو کردین و رفتین؟ به هر حال منم سال نو رو بهتون تبریک می‌گم و امیدوارم که هرجا هستین و هرکاری می‌کنین خوش و شاد و خرم باشین و سال خوبی رو شروع کنین...



البته من فعلا قصد خداحافظی با سال 88 رو ندارم. هنوز کلی کار نصفه کاره دارم که باید توی همین چند روز تمومش کنم...

 

سفر


فکر کردم ما که داریم این همه راه تا اصفهان می ریم خوب یه 200 کیلومتر اونورتر اینهمه جاهای بکر و قشنگ هست که احتمالا نه زیاد شناخته شده است و نه سر راه مسافرهاست که شلوغ بشه...






نکنه منتظرین الان آدرس بدم، شما هم دست اهل و عیال رو بگیرین بیاین اینجا؟

بذارین ما بریم و برگردیم بعد آدرس می دم که دیگه اگه شلوغم شد عیبی نداشته باشه.


راستی یه سوالیم داشتم. کسی هست که اهل شهرکرد و اون طرفا باشه و بدونه الان برای رفتن به چهارمحال فصل خوبیه یا نه؟


این سوال به اون عکسا هیچ ربطی نداشتا!