---صبح---
گیر کرده بودیم پشت برف و نه راه پیش داشتیم و نه راه پس! ماشین روشن نمیشد و هیچ تاکسی ای هم بالا نمیومد.
مجبور شدیم توی خونه بمونیم و شعله شومینه رو زیاد کنیم و زنگ بزنیم امداد خودرو.
و چی بهتر از این؟
چی بهتر از اینکه فرصت داشته باشی توی روز به این قشنگی دو ساعت بیشتر خونه باشی و سرفرصت صبحونه بخوری؟
چی بیشتر از یه چای داغ کنار پنجره و همراه با دونههای برف می چسبه؟
چی بهتر از اینکه امروز دو ساعت بیشتر از هر روز زندگی کنی؟

---عصر---
گفته بود باید همین امروز باطری ماشین رو عوض کنین وگرنه فردا صبح بازم روشن نمیشه. سرراه یه لوازم یدکی دیدیم. متین پول همراهش نبود.
- من پنج تومن دارم. بسه؟
- نه فکر کنم کنم هیفده هیشده تومن بشه.
یک کمی جلوتر یه دستگاه عابربانک بود.
- سی تومن بگیرم بسه؟
- احتیاطاً پنجاه تومن بگیر.
پنجاه تومن رو به زور از ATM گرفتم. هزارتومن بیشتر ته حسابم نمونده بود. متین رفت توی لوازم یدکی و دست از پا کوتاهتر برگشت.
- مستانه دوست داری تا آخر ماه هر روز با هم صبحونه بخوریم و دو ساعت بیشتر زندگی کنیم؟
- آخ جون! من که از خدامه. حالا مگه چند بود؟
- هشتاد و پنج تومن!
با پریسا همون هفته اول دانشگاه دوست شدم. اهل تبریز بود و خانوادهاش ساری زندگی میکردن. مهربون بود و ساده و بیغلوغش و من به شدت در کنارش احساس راحتی و آرامش میکردم. پریسا تنها دوست دوره دانشگاهم نبود اما یکی از بهترین دوستهام بود.
سال آخر من توی شرکت مشغول به کار شده بودم و کمتر پریسا و بقیه رو میدیدم. پریسا هم توی یه مرکز توی خود دانشگاه مشغول به کار شده بود و خیلی هم از کارش راضی بود و کارش رو دوست داشت.
تا اینکه یه روز بعد چهار پنج ماه پریسا رو توی دانشگاه دیدم. خیلی گرفته بود. گفت که از کار اخراجش کردن. خیلی برام عجیب بود. پریسا خیلی کاری و فعال بود و البته مهربون با شخصیت.
نمیخواست دلیل اخراجش رو بگه. ولی وقتی اصرار کردم فهمیدم که یکی از پسرای همکلاسیمون رفته بوده توی اتاقش تا ازش یه جزوه بگیره و در اتاق رو هم بسته بوده. همون موقع رئیس مرکز سر میرسه و این دوتا رو تنها توی اتاق میبینه و بدون اینکه هیچ توضیحی بخواد پریسا رو اخراج میکنه.
اون قدر این تهمت برای پریسا سنگین بود که بدون هیچ حرفی کیفش رو برداشته بود و اومده بود بیرون.
ولی چند روز بعد که برای تسویه حساب رفته بود، دیده بود خبری از حقوق چهار پنج ماه کارش توی اون مرکز نیست و بعدها هم هرچی تلاش کرد نتونست اون پول رو پس بگیره و کلا قیدش رو زد.
اما هیچ وقت نتونست این خاطره تلخ رو فراموش کنه و از اون به بعد به همه بیاعتماد شد.
این موضوع رو من وقتی فهمیدم که توی یه پروژهای با هم همکار شدیم. پریسا به شدت به همه بدبین بود و به هیچ کس نمیتونست اعتماد کنه حتی به من! اصلا براش فرقی نمیکرد که طرفش کیه. پریسا همه رو کلاهبردار میدید.
بعد از اون دیگه هیچوقت با پریسا همکاری نکردم. حیف بود دوستی قشنگمون آلوده بشه. اما همیشه نگران پریسا بودم و هستم. چون هیچکدوم از همکاراش نمیتونن پریسای ساده و مهربون و دوستداشتنی رو ببینن و برای همین پریسا همیشه تنهاست...

من بلد نیستم وقتی دردی دارم داد بکشم. نمیتونم وقتی میترسم جیغ بکشم. بلد نیستم وقتی عصبانی میشم فحش بدم و بد و بیراه بگم.
اما لااقل بلدم اشک بریزم و همه اینا میشه اشک و میاد بیرون. اما تو اشک هم نمیریزی. فقط سکوت میکنی و نمیدونی این سکوت چقدر من رو نگران میکنه.
و من الان به شدت نگرانتم. اون قدر که امروز قید ماموریتم رو زدم تا تو حداقل یه امروز من رو نبینی و از دستم راحت باشی. شاید این طوری حالت بهتر بشه...
متین قبول کن تو خوشبختترین مرد دنیایی!
آخه تا حالا کدوم زنی رو دیدی که در عرض نیم ساعت از تنها مغازهای که سر راهشه کیف و کفش یه سالش رو بخره و تازه توی همون نیم ساعت یه جفت کفش مردونه، اونم بدون هیچ مناسبتی برای تو بخره.
قبول کن دیگه. زود باش!
راستی متین می شه حرفی رو که دیشب زدم برای همیشه فراموش کنی؟؟؟
خدایا چقدر ساده است مشرک بودن...
چقدر ساده است پرستیدن هر کسی و هر چیزی جز تو...
کمک کن که تنها تو را بپرستیم و تنها از تو یاری بخواهیم...
| الهی قلبی محجوب و نفسی معیوب و عقلی مغلوب و هوائی غالب و طاعتی قلیل و معصیتی کثیر و لسانی مقر بالذنوب فکیف حیلتی یا ستار العیوب و یا علام الغیوب و یا کاشف الکروب...
| ![]() |
من که میدونم الان یا همهتون رفتین مسافرت یا حداقلش اینه که هنوز از خواب بیدار نشدین. من که بخیل نیستم ایشالا هرجا هستین خوش باشین و این دو روز حسابی بهتون خوش بگذره.
منم خوبم. یعنی فقط سرم درد میکنه و دلم. البته بدنم هم درد میکنه. انگار که رفته باشم کوهنوردی و قله رو فتح کرده باشم. تب هم که دارم.
رفتم دکتر. البته جمعه بود و فقط دکتر عمومی موجود بود که اونم چیز خاصی تشخیص نداد. حتی حاضر نشد یه روز مرخصی استعلاجی بهم بده.
داشتم تو گوگل ریدر تند تند وبلاگاتون رو میخوندم که چشمم افتاد به این مطلب که کورال شِیر کرده بود. خیلی برام جالب بود
.

در ضمن عیدتون مبارک 
علاوه بر اینکه خیلی کار دارم حالمم یه چیزیه تو مایههای آنفولانزای خوکی! گفتم بگم یه وقت نگرانم نشین
!
