قایق‌سواری


دم غروبه، از مسجد جامع میایم به سمت کارون. هوا خوبه و یه نسیم خنک و نمدار می‌خوره به صورتمون. اینجا برخلاف اهواز دلگیر نیست. غم غربت توی هوا موج نمی‌زنه. آدم دلش نمی‌خواد بره کنار کارون بنشینه و زار زار گریه کنه.


چند قدم جلوتر، کنار رودخونه، چند نفر توی یه صف وایسادن. به چهره‌شون نمیاد مسافر باشن. به نظر میاد دارن از سرکار برمیان و منتظر تاکسی‌اند. منتظر تاکسی، اونم لب آب.


هیجان‌زده دست متین رو می‌کشم تا بریم توی صف وایسیم. متین می‌خنده و می‌گه: "اگه پرسید کجا پیاده می‌شین چی بگیم؟" ذوق زده می‌گم: "معلومه دیگه می‌گیم آخرش پیاده می‌شیم." متین ادامه می ده: "خدا کنه تا اهواز بره."


یه پیرمرد با دوچرخه میاد و پشت سر ما وایمیسه.


قایق می‌رسه و اول پیرمرد و دوچرخه‌اش و بعد بقیه رو سوار می کنه. ولی هنوز درست و حسابی سرجامون نشستیم که عرض رودخونه رو طی می‌کنه و می‌رسه اون طرف رودخونه.


و من و متین آخر از همه مثل آدمهایی که همه رویاهاشون به باد رفته از قایق پیاده می‌شیم و با حسرت به قدم زدن کنار کارون ادامه می‌دیم و یه نسیم خنک و نمدار صورتمون رو نوازش می‌ده.


۸ دی ۸۸ - بندر خرمشهر


... گریه نمی‌کنه، قدم می‌زنه


پرید وسط حرف متین و نذاشت سوالش رو تموم کنه.

-   اشتباه کردیم. گول مناظره‌ها رو خوردیم. فکر نکردیم کسی که قشنگ‌تر حرف می‌زنه لزوما مدیر بهتری نیست.

پکی به سیگارش زد و سر ماشین رو به سمت یه جاده خاکی کج کرد.

-    بذار ببرم نشونتون بدم که چندتا کارخونه تعطیل شده. انبار همه‌شون پر از جنسه و هیچ‌کس جنسها رو نمی‌خره. چون تحریممون کردن.

از جلوی چندتا کارخونه رد شدیم. در همه‌شون بسته بود و دور و برشون پرنده پر نمی‌زد.

-    هشت تا، هشت تا کارخونه تو بندر تعطیل شدن.

خیلی دلم می‌خواست بدونم خودشم کارگر یکی از این کارخونه‌ها بوده یا نه. که خودش ادامه داد:

-    ما یه نوع پلاستیک می‌ساختیم که هر پاکتش رو هشت میلیون ازمون می‌خریدن. اما حالا اون پاکتها رو فقط چین ازمون می‌خره. اونم به قیمت یه میلیون.

دستی به موهای جوگندمیش کشید و توی آینه مرتبشون کرد. متین ازش پرسید از اوضاع  تهران خبر داره؟

-    توی شبکه العربیه یه چیزایی دیدیم. ولی می‌دونی چیه؟ از سه سال پیش که مردم اینجا اعتراض کردن و هزار نفرشون رو بردن حبس دیگه کسی جرات تکون خوردن نداره. حتی اگه تهران زیر و رو هم بشه مردم اینجا دست از پا خطا نمی‌کنن.

دیگه جمله هاش رو ادامه نداد. متین هم دیگه چیزی نپرسید. یه نوار نوحه عربی گذاشت و صدای رادیوش رو بلند کرد.


۸ دی ۸۸ – بندرماهشهر

فیلوسوفیا


مامانم یه مادربزرگ داشت که خدا بیامرز پیش‌بینی‌های عجیب غریبی می‌کرد. البته ما اون موقع به پیش‌بینی‌هاش می‌خندیدیم. ولی چند سال بعد معلوم شد که خیلی از پیش‌بینی‌هاش درست بوده!


یکی از این پیش‌بینی‌ها در مورد آینده‌ی ما بچه‌ها بود. ایشون عقیده داشت که خاله راضیه دانشمند می‌شه و مستانه پرفسور و مریم فیلسوف!


و البته دوتا از این پیش‌بینی‌ها درست از آب در اومد و من منتظرم که اون وسطیه هم اتفاق بیفته!


خلاصه این مریم خانوم فیلسوف ما یه چند وقتیه داره اینجا می‌نویسه و خوشحال می‌شه اگه بهش سربزنین.




پ.ن: دیگه دیدم عهدم رو که زیر پا گذاشتم و وبلاگم رو قبل از دو هفته نوشتم، چه یک وجب، چه صد وجب! 

 

زبانم در دهان باز بسته است...


چقدر خوبه که این روزا مجبور نیستم چیزی بنویسم...




پ.ن: دوستون دارم و دلتنگتونم. لطفا مواظب خودتون و دلتون باشین...

 

تا بعد...


به اندازه کافی درهم و برهم بودم. این دوتا خبر همزمان، یکی خوب و یکی بد، میزان آنتروپیم رو به حداکثر مقدار ممکن رسوند. 


نیاز به استراحت فکری و روحی دارم. نیاز دارم یک کمی به خودم زمان بدم تا ترازوم دوباره تعادلش رو به دست بیاره.


اگه اجازه بدین یه دو هفته ای ازتون مرخصی بگیرم. اگه خدا بخواهد شنبه یا یکشنبه دو هفته بعد برمی گردم.


امیدوارم روزای خوبی داشته باشین و زندگی آروم و جاری براتون ادامه پیدا کنه.


و البته دوستون دارم و التماس دعا...




کتابها و آدمها


من فکر می‌کنم یکی از بهترین روشها برای شناختن آدمها، کتابهاییه که دوست دارن. من اگه روانشناس بودم یه تست شخصیت بر این اساس تهیه می‌کردم و مطمئنم خیلی خوب جواب می‌داد.


مخصوصا در مورد رمان حس می‌کنم آدم وقتی بیشترین لذت رو از یه رمان می‌بره که با یکی از شخصیتهای رمان احساس هم‌ذات‌پنداری یا حداقل نزدیکی داشته باشه. یا اینکه دلش بخواد شبیه یکی از شخصیتها باشه.


به هر حال! این همه جملات بالا رو به ردیف کردم که بگم من هنوزم بعد ده دوازده سال که جلال آریان رو می‌شناسم و با وجود اینکه الان ده دوازده سال بزرگتر شدم، عاشق این شخصیتم و  از نظر شخصیتی یه جورایی باهاش احساس نزدیکی می‌کنم و کتاب "پارس" اسماعیل فصیح رو با همون لذتی می‌خونم که دوازده سال پیش "ثریا در اغما" و "درد سیاوش" رو خوندم.


اصلا مگه چیه؟ فدای سرم که بزرگ شدم! فدای سرم که بیست و هفت سالمه و یه سن و سالی ازم گذشته، من دلم می‌خواد یه بار دیگه همه‌ی کتابهای اسماعیل فصیح رو این بار به ترتیب و از اول تا آخر بخونم.



تو کدوم شخصیت توی کدوم کتابی؟


فلش بکوارد


کاش خوابهای آدم هم مثل فلش فوروارد*شون دوطرفه بود. یعنی اگه تو کسی رو توی خواب می‌دیدی اونم تو رو توی خوابش می‌دید. اگه توی خواب بهش می‌گفتی چقدر دلتنگشی اونم توی خوابش می‌فهمید که تو چقدر دلت براش تنگ شده. وقتی تو خواب می‌دیدی که محکم بغلت کرده و بهت لبخند می‌زنه، خیالت راحت می‌شد که صبح وقتی گوشی تلفن رو برمی‌داری و بعد هف هش سال شماره‌اش رو می‌گیری، مطمئنی قبل از اینکه حتی صدات رو بشنوه می‌گه: "مستانه تویی؟"


مطمئنی با صدای خوابالو ازت نمی‌پرسه شما؟ و بعد از گفتن اسمت ساعتها توی خاطراتش دنبال یه اسم مشابه نمی‌گرده...



* flash forward یه سریال جدیده که توی قسمت اول سریال همه مردم دنیا دو دقیقه بیهوش می‌شن و توی اون دو دقیقه، دو دقیقه از زندگیشون رو در شش ماه بعد می‌بینن.