" زنها گاهی که حرف میزنن فقط دوست دارن که یه مرد شنونده حرفهاشون باشه نه اینکه سریع دنبال یه راهحل برای مشکلشون بگرده. یه وقتهایی حرف زدن فقط برای سبک شدن و نوازش گرفتنه. اگه یه زنی راهحل بخواد رک میاد میگه من فلان مشکل رو دارم و ازت کمک میخوام!
منظورم از نوازش فقط نوازش بدنی نیست. نوازش کلامی و کلاْ منظورم توجه گرفتنه! "
رز سفید...
توی مراسم شب احیای مدرسه، ساناز سرش رو گذاشته بود روی شونهی من و زار زار گریه میکرد و میگفت برای علی دعا کن. فردا شب عمل داره. ساناز عاشق علی بود، هر روزی که بازی داشتن از شب قبل از ذوق اینکه فردا توی تلویزیون میبینتش شب خوابش نمیبرد...
همون شب مهدیه یه گوشهی دیگه نشسته بود و داشت با ذوق و شوق عکسی رو که کنار عکس مهدی مونتاژ کرده بود به بچهها نشون میداد و به همه میگفت یه بار توی خیابون مهدی رو دیده و باهاش عکس انداخته. کسی البته باور نمیکرد...
دوران نوجوونی ما دوران عشقهای یه طرفه بود. دوران عشق به بازیگرها و فوتبالیستها. دوران رویای غیرممکن وصال.
من البته عاشق فوتبالیست و بازیگر نبودم. عاشق یه عکس بودم توی یه مجله و دو سه تا مصاحبهای که ازش چاپ شده بود رو اونقدر خونده بودم که کلمه به کلمهاش رو از بر بودم...
این عشقهای یکطرفه، به نظر آدم بزرگها، خیلی سطحی و بچهگانه و خندهدارن. اما من فکر میکنم که این عشقها خیلی ارزشمندن. این عشقها، بیتوقع عشق ورزیدن رو به آدم یاد میدن. رها کردن رو، بخشیدن رو به آدم یاد میدن، بدون توقع دریافت چیزی.
این عشقهای یکطرفه میتونن مقدمهی خیلی خوبی باشن برای عشقهای دوطرفه و برای زندگیهای پردوام. چون مشکل خیلی از روابط و خیلی از زندگیها، توقعاتیه که برآورده نمیشه.

و من دلم می خواد فرزندم قبل از اینکه یه عشق واقعی رو تجربه کنه، یه عشق رویایی برای خودش داشته باشه. فکر میکنم آدم باید عشق ورزیدن رو قبل از اینکه معشوقی رو درگیر عشقش کنه یاد گرفته باشه...
"زنها گاهی به خودشان اغلب به همسرانشان و همیشه به فرزندانشان دروغ میگویند!"
کریستین بوبن به نقل از سحر
"مردها گاهی دوست دارند همسرانشان بیشتر همسرشان باشند تا مادرشان یا دختر کوچولویشان..."
این دو بخش با کمک دختران و پسران و زنها و مردهای همراه وبلاگ پربارتر میشود.
هر بار که خواستید مطلبی به این دو بخش بیافزایید، کافیست یک لحظه چشمانتان را ببندید و هر جملهای که:
۱- با عبارت «مردها گاهی...» و یا «زنها گاهی...» آغاز میشود. و
۲- فکر میکنید بیان آن به شناخت بهتر مردها و زنها کمک میکند. و
۳- میتواند به عنوان یک تجربه تاثیری در زندگی دوستانتان داشته باشد.
را بسازید و برای ما (به وسیله پیام عمومی، ایمیل، پیام خصوصی) بفرستید تا با نام خودتان در بادبادک آورده شود.
خوندن این پست زیاد توصیه نمیشود!
از اونجا که زکات علم نشر اونه، من الان یه علمی دارم که می خوام نشرش بدم. عوارض و عواقب و سواستفادههای احتمالی هم گردن خودتون.
شماها بهتر از من میدونین که نرمافزارها و سختافزارهای شـنـ ـود یا به همون جاسوسـ ـی زیاد و متنوعند. ولی معمولا در دسترس افراد عادی قرار نمیگیرن. یا حداقل هزینه زیادی باید پاشون بدی.
بعد از اختراع موبایل نرمافزارهای جاسوسـ ـی متنوعی برای این دستگاه نوشته شد. بهطوریکه هم میشه مکالمات رو شنود کرد و هم میشه از موبایلی که روشنه و یا حتی خاموشه برای جاسوسـ ـی استفاده کرد. البته این نرمافزارها هم معمولا هزینهبر هستند.

اما یه نرمافزاری هست به نام baby care. کارش محافظت از بچه است. این جوری کار میکنه که وقتی بچه توی خونه خوابه یه گوشی موبایل که این برنامه روش نصبه رو میزاری کنارش و زنبیلت رو برمیداری و میری سرکوچه خرید. به محض اینکه بچه بیدار شه و شروع به گریه کنه، این برنامه فعال میشه و یه تماس با موبایلت میگیره و تو هم زنبیلت رو میذاری توی صف و بدو بدو برمیگردی خونه.
واضحه که از همین نرمافزار چه استفادههای دیگهای میشه کرد. نه؟ حالا من همش رو براتون باز نمیکنم. ولی مثلا یه نمونهاش اینه که شما میبینین شب به شب همسرتون میره توی اتاق و در رو میبنده و دو ساعت با گوشیش حرف میزنه. نگرانین. دلتون شور میزنه. میخواین مطمئن شین که داره با همکارش درباره مسائل اداره حرف میزنه. کافیه این برنامه رو روی گوشیتون نصب کنین و گوشی رو یه جایی قایم کنین. همین که شوهرتون بره توی اتاق و صدای حرف زدنش بلند شه گوشی توی اتاق به تلفن خونه زنگ میزنه و شما گوشی تلفن رو بر میدارین و یه ذره از حرفهاشون رو گوش میدین و خیالتون راحت میشه و اون شب سرتون رو راحت میذارین روی بالش!
چیه؟ چی شده؟ کارم خیلی زشت بود؟ خوب نکن عزیز دلم. مجبورت که نکردم. تو به عنوان baby care ازش استفاده کن.
من یه نسخه sis ازش دارم که برای دانلود گذاشتم اینجا.
اونقدر نرفته بودم علموصنعت که حتی نمیدونستم چه جوری از این سردر گرونقیمت* باید برم تو! ولی فکر میکردم از این سردر که رد بشم، همه چیز میشه همونطوری که بود. حتی انتظار داشتم همون خانم پیری که شبیه خالهی مامانم بود، دم در نشسته باشه و چپچپ نگاهم کنه و بگه کجا؟ اما نبود، رفته بود.

پام که رسید توی دانشگاه بیشتر احساس غریبی کردم. حس یه غریبه بین یه عالمه آدمی که نمیشناسمشون. رفتم آموزش کارم رو انجام بدم. انتظار داشتم همون خانمه که چشمهای عسلی داشت کارم رو انجام بده. در همه اتاقها رو باز کردم تا پیداش کنم. ولی نبود، رفته بود.
کارم که تموم شد راهم رو کج کردم به سمت دانشکدهمون. مدتها بود که دلم میخواست یه بار دیگه توی اون راهروها قدم بزنم، چند دقیقهای توی سایت سرک بکشم و به اسمارتبُرد کلاس 17 سر بزنم، حتی شده از دور دکتر جاهد رو ببینم و وقتی از جلوی اتاق شورای صنفی رد میشم یه آه جگرسوز بکشم.
اما وارد دانشکده که شدم، همون دم در دیدم نه کتابخونه و خانوم کتابدار سرجاشه و نه اون خانمه که دستش خیلی تند بود و دو دقیقهای ده صفحه برامون تایپ میکرد پشت دستگاه کپیه. نبودن، رفته بودن.
دیگه دست و دلم نرفت که از پلهها برم بالا. اینجا رو بدون آدمهایی که میشناختم، بدون هفتاد و هشتیهایی که پاتوقشون شورای صنفی بود و هشتادیایی که همیشه توی سایت ولو بودن نمیخواستم.
خاطرهها رو آدمها میسازن نه مکانها.
آروم آروم اومدم به طرف سردر و برای دومین بار و آخرین بار از زیرش رد شدم و با رویای اینکه از اول بهمن باید از زیر سردر امیرکبیر رد بشم، دلم غنج رفت!

* زمانی که ساخت این سردر شروع شد آقای احمدی نژاد شهردار تهران بود و یه شایعاتی بود مبنی بر اینکه دو سه میلیارد تومن از شهرداری برای ساخت این سردر هزینه کرده.
گاز فندکی که از اهواز برای خودش سوغاتی خریده، تموم شده. (اینکه این فندک رو به چه منظوری خریده و همراه با اون چه آلات لهو و لعب دیگهای خریده، بماند.
)
بدو بدو میره از سرکوچه یه اسپری گاز میخره که پرش کنه. اما ساعتها باهاش ور میره و موفق نمیشه. (این کاره نیست.
)
هرچی بهش اصرار میکنم که ببره سرکوچه و بگه براش پرش کنن قبول نمیکنه. (مرده و غرورش
)
تا چشمش رو دور میبینم برش میدارم و منم یه امتحانی میکنم: "گازش بَده." (عروس بلد نیست برقصه، میگه زمین کجه
)
فندک رو میگیره نزدیک گوشش و با ناامیدی میگه: "گوش کن، از توش صدای گاز میاد."
فندک رو از دستش میگیرم و میبرم در گوشم و میزنم: "آره صدای گاز میده." (آتش است این بانگ نای و نیست باد
)
وحشتزده میپره طرفم و با دست میکوبه تو سرم. توی گوشم داغ شده و بوی موی سوخته میاد.
خوشبختانه سریع خاموش میشم و به جز از دست دادن مقدار اندکی از موهام بلای دیگهای سرم نمیاد. (نگه دارندهاش نیکو نگه داشت. وگرنه صد قدح نفتاده بشکست
)
پ.ن۱: امروز دومین تولد بادبادکه! مبارکش باشه. به مناسبت این اتفاق میمون از این به بعد به همه کامنتها جواب میدم.
پ.ن۲: میشه ازتون خواهش کنم اگه خوانندهی خاموشین یه امروز رو برام کامنت بذارین و یک کمی از خودتون برام بگین؟ اینکه چندسالتونه، چه کارهاین، کجای این دنیای بزرگ زندگی میکنین و ... ، دوست دارم مخاطبهام رو بشناسم.
پ.ن۳: این وبلاگ رو با بانو درست کردیم برای معرفی فیلمهای خوبی که به نظر خودمون ارزش دیدن رو دارن و تا انتخابهای بهتری در این زمینه داشته باشیم. در صورت تمایل به همکاری و معرفی فیلم، همون جا بهمون اطلاع بدین.