هرچه قدر هم که این دنیا پیشرفت کنه و انواع و اقسام وسائل الکترونیکی و دیجیتالی و ... به این دنیا اضافه بشه، هیچی نمیتونه جای کتابهای چاپی رو بگیره. هیچی نمیتونه جاش رو با لذتی که ورق زدن کتاب و بو کردن کاغذهای نو و مزه مزه کردن داستان داره عوض کنه.
ولی گاهی چارهای نیست. بعضی کتابها هست که توی پستوی هیچ کتابفروشی پیدا نمیشه. اونوقته که مجبور میشی کتاب رو عوض خریدن، دانلود کنی و به جای ولو شدن روی کاناپه، بنشینی پای کامپیوتر.
همسایهها یکی از این کتابهاست.

من تا دیروز احمد محمود رو نمیشناختم. هیچی ازش نخونده بود و راستش حتی اسمش رو هم نشنیده بودم. دیروز خیلی اتفاقی کتاب همسایهها رو دانلود کردم و شروع کردم به خوندنش و همون چند صفحه اول باعث شد دیگه نتونم تا موقع خواب از پای کامپیوتر بلند شم.
این رمان به شدت جذاب و دوست داشتنیه و داستان زندگی یک خونه توی یه محله فقیرنشین اهواز و آدمهای این خونه در زمان مصدقه. این داستان از زبون یکی از آدمهای این خونه به اسم خالد بیان میشه.
توی جستجوهایی که کردم فهمیدم که این رمان یکی از بهترین رمانهای تاریخ ادبیات ایرانه. بنابراین خوندنش رو بهتون توصیه میکنم.
احتمالا بعد از تموم شدن این کتاب، "درخت انجیر معابد" و "مدار صفر درجه" این نویسنده رو هم میخونم.

همسایه ها رو از اینجا دانلود کنید(+) و نسخه موبایلی اون رو از اینجا (+)
اون وقت فک کن اون وسط در حالیکه صدای قرآن بلنده و من دارم اشکهام رو پاک میکنم همه گیر دادن به من که اگه تا حالا بچهدار شده بودی "خانوم جان" نبیرهاش رو هم دیده بود!
"مردها گاهی اون قدر غرق کاراشون می شن که یادشون می ره کسی هست همون نزدیکیها، که منتظرِ یه نگاه ِ ، منتظر ِ یه لبخنده..."
خانم سین
دوستم اساماس زده، خاله شدنتون مبارک. صبح دخترم به دنیا اومد.
از ته دل ذوق میکنم.
هنوز جواب اساماس رو ندادم که مامانم زنگ میزنه و میگه حال مامانبزرگش خوب نیست. صبح رفته توی کما. دکترا قطع امید کردن. و البته من معنی این جمله ها رو خوب می دونم...
گوشی توی دستم و لبخند روی لبم خشک میشه.
میرم وضو میگیرم و وایمیسم به نماز. چقدر فاصله مرگ و زندگی کوتاهه...چه دنیای غریبیه خدا...
اینو دیدین؟
قشنگیش به اینه که من و متین اگه چهار پنج تا بچه هم داشته باشیم بازم یارانه بهمون تعلق نمیگیره. واقعا ممنون که انقدر دست ما رو باز گذاشتین!
اصلا هم مهم نیست که چقدر داریم قسط میدیم و چقدر اجاره خونه و ... و چقدر ته حقوق ماهانهمون میمونه!
مهم اینه که خدایی داریم که در این نزدیکیست. لای این شببوها، پای آن کاج بلند، روی آگاهی آب، روی قانون گیاه...

بعضی روزا سر راه یه بطری شیر میخرم و میارم شرکت. یه لیوانش رو میخورم و یه لیوانش رو به دوستم میدم و بقیهاش رو میذارم توی یخچال شرکت برای روزای بعد.
ولی چندوقتیه روز بعد که میام بقیه شیر رو بخورم می ینم ارتفاع شیر توی بطری به طرز قابل توجهی پایین رفته.

امروز اما یه ایدهی جالب به کار بردم برای اینکه مچ طرف رو بگیرم. اونم این بود که بعد از اینکه یه لیوان شیرم رو خوردم و یه لیوان دوستم رو هم براش ریختم یکی دو قلپ هم با بطری خوردم و از اونجایی که من امروز بدجوری سرما خوردم، دو حالت پیش میاد.
یه حالت اینکه فردا میام و میبینم بازم شیر بطری کم شده و البته این بار یه نفر به شدت عطسه و سرفه میکنه که به نتیجه دلخواهم رسیدم.
و حالت دوم اینکه این بار بطری دست نخورده باقی مونده که خوب اینم نتیجه مطلوبیه ولی مهمتر از نتیجه به دست اومده، مشخص شدن اینه که طرف هرکسی هست هم شیر رو میخوره و هم وبلاگم رو میخونه.
الهی هَب لی کمال الاِنقِطاع اِلیک و اَنِر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک
حتی تخرق ابصار القلوب حجب النور،
فتصل الی معدن العظمة
و تصیرُ ارواحنا معلقة بعِزِ قدسک | خدایا بریدن کامل از همه چیز و همه کس، به سوى خود به من عنایت کن. دیده هاى دلمان را به نور نگاه به سوى خود روشن کن تا دیده هاى دل پرده هاى نور را پاره کند و به مخزن اصلى بزرگى و عظمت برسد و ارواح ما آویخته به عزت مقدست گردد. |