تا حرف بیمار و بیمارستانه یه قضیهای رو هم براتون تعریف کنم.
چندوقت پیش یه نفر تعریف میکرد که پدرش بیمار بوده و حالش بد بوده و یه چند وقتی بیمارستان بوده. یه شب، نیمههای شب بهش زنگ میزنن که ده میلیون تومن جور کن و بیار بیمارستان که همین امشب باید پدرت رو عمل کنیم.
این بنده خدا هم با بدبختی پول رو جور میکنه و راه میفته میره بیمارستان. توی بیمارستان بهش میگن پول رو بریز حسابداری و بیا. سر راه که داشته میرفته حسابداری یکی از نظافتچیهای بیمارستان جلوش رو میگیره و میگه به جای اون ده میلیون، دویست هزار تومن بده به من تا مشکلت رو حل کنم.
پول رو که میگیره بهش میگه، برو به پرستارها بگو میخوای قبل از عمل بابات رو ببینی و تا بابات رو ندیدی پول رو واریز نکن.
خلاصه این آقا میره که باباش رو ببینه و بعد از کلی اصرار و التماس از سردخونه سردرمیاره.
آره... قضیه این بوده که ایشون فوت کرده بوده و بیمارستان میخواسته اول اون ده میلیون رو بگیره و الکی بگه عملش کردیم و از زیر عمل زنده بیرون نیومده.

خلاصه که ایشالا همیشه خودتون و نزدیکانتون سلامت باشین و پاتون به این جور جاها باز نشه.
خیلی بده که سرتاپا سیاه میپوشی و راه میفتی میای بیمارستان و پشت در آیسییو، یه عالمه اشک میریزی و دل همه رو خون میکنی و بعد با همون چشمای پف کرده و همون سرتاپای سیاه میری عیادت بیمار.
مگه باور نداری؟
خدا هست... ایمان هست... معجزه هست... زندگی هست... عشق هست... نور هست... سفیدی هست... رنگ هست... سبزی هست... آرامش هست...

خدا را چه دیدی شاید غصه رد شد........ دلم راه و رسم این عشق و بلد شد
روز اولی که رفتم دانشگاه یکی از استادامون اومد سرکلاس و گفت توی این رشته اگه زرنگ باشین از ترم دوم میتونین دوبرابر ما استادا پول دربیارین.
اغراق میکرد. ولی نه خیلی زیاد. بعضی از پسرای دانشکدهمون، نه از ترم دوم که از ترم سوم چهارم رفتن سر کار و حقوقشون نه دوبرابر حقوق استادمون ولی حقوقی تقریبا مساوی حقوق استادها درمیآوردن. دخترا البته خیلی دنبال کار نبودن. به زبون میگفتن اولویت اول ما درس خوندنه. البته خدا از ته دلشون یه چیزای دیگهای میشنید.
به هرحال تقریبا همه بچههای دانشکده بعد از گذروندن کاراموزی یه جایی مشغول به کار شدن و اون چند نفری هم که خیلی توی درس ضعیف بودن و بعد دو سه ترم مشروطی بالاخره فارغالتحصیل شدن، بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی کار پیدا کردن. اونم نه فقط توی تهران که هرکسی توی شهر خودش.
حدود پنج سال پیش بود که من اومدم توی این شرکت و یه فرم پر کردم و چندتا سوال جواب دادم و از فرداش مشغول به کار شدم. انقدر نیرو میخواستن که حتی بهم نگفتن برو بعدا خبرت میکنیم. تازه همون روز اول رئیسمون بهم گفت اگه کسی رو میشناسی که به درد اینجا میخوره معرفی کن. که من به چندتا از دوستام گفتم ولی همهشون خودشون مشغول کار بودن و قبول نکردن.

حالا بعد پنج سال یکی از دوستام با این همه سال سابقه کار و کلی تجربه علمی و فنی از کار قبلیش خسته شده و میخواد کار پیدا کنه. اما تا الان دو ماهه که داره میگرده و هیچجا براش کار نیست. یعنی همهجا بهش میگن خودمونم بیکاریم. کارمند اضافه نمیخوایم.دیگه خدا به داد دانشجوها و تازه فارغ التحصیلهاش برسه.
و من به این فکر میکنم این همه بلا فقط بعد از پنج سال به سر این کشور اومده. خدا به داد سه سال بعدی برسه.
نشستم روی الاکلنگ و هرکسی که از کنارم رد میشه با دست با پا یا حتی با یه کلمه حرف الاکلنگ رو بالا و پایین میبره...
بالا...پایین...بالا...پایین...
البته از نظر علمی/خرافاتی هم میشه گفت، من یه متولد ماه مهرم که الان تعادل ترازوش به هم خورده و همین آشفته و سردرگمش کرده.
دلم میخواد بیای روبروم بنشینی و زل بزنی توی چشمام و با قدرت نگاهت دوباره همه چیز رو به تعادل برسونی...
"زنها گاهی دوست دارند بشنوند که دوستشان دارید! فقط همین یک جمله نه هیچ عبارت متشابهی!"
خانم سین
دلم میخواد پاشم برم بانک پول بریزم به حسابم و بیام اینترنتی دوتا بلیط رقص زمین و دوتا بلیط هر شب تنهایی بخرم و بعد ذوقزده از همین دوتا اتفاق کوچیک برگردم سرکارم و با انرژی گزارش درپشتی رو که باید تا فردا تمومش کنم رو همین امروز تموم کنم و تحویل بدم و خلاص!
ذهنم اما اینا رو نمیخواد. میخواد همینجا بنشینم و گوش به زنگ باشم. هی پشت سر هم بهم میگه شاید الان فلانی زنگ بزنه. شاید اون اتفاقی که نباید بیفته، بیفته. شاید، شاید، شاید... و همه چیز رو به بدترین شکل ممکن برام تصویر میکنه.
ذهنم رو هیچ وقت دوست نداشتم. یعنی نه اینکه دوستش نداشته باشم، اما ترجیح میدم بیشتر توی دلم زندگی کنم تا توی ذهنم. ولی بعضی وقتها ذهنم کاملا غلبه پیدا میکنه و هیچ جوری نمیتونم از دستش خلاص بشم. به این حالت میگم ذهنزدگی.
و مشکل اینجاست که یه مدتیه به شدت ذهنزده شدم. برای همینه که بعضیهاتون گفته بودین نوشتههای بادبادک مثل قبل نیست. تفاوتش دقیقا همین جاست. اون وقتها مستانه با دلش مینوشت و این روزها با ذهنش مینویسه. اون روزها با دلش زندگی میکرد و این روزها توی ذهنش زندگی میکنه.

باید توی ذهنم یه درپشتی پیدا کنم و ازش فرار کنم، قبل از اینکه اونقدر توی این حالت بمونم که بهش عادت کنم...