عشق و وابستگی


واااااااااااااااا

چه آدمایی پیدا می شن!

چه توقعهایی دارن!

خواهر متین رو می‌گم!


توقع داشت من بدون متین غمباد بگیرم و زانوی غم بگیرم بغلم و یه گوشه بشینم!


یعنی همچین شگفت زده بود که مستانه واسه خودش خوش و خرمه و ککش هم نمی‌گزه!


یکی نیست بهش بگه همون روزی که پاشنه‌ی در خونه‌ی بابای مستانه رو از جا در آوردین باید فکر اینجاش رو هم می‌کردین! مگه همون موقع نمی‌دیدن مستانه همیشه شاد و شنگوله؟ اصلا مگه ندیدن اسمش مستانه است حتما یه دلیلی داشته که اسمش رو گذاشته مستانه دیگه!!!


تازه برای اینکه لجش رو دربیارم وقتی پرسید دلت واسه متین تنگ شده یا نه! گفتم نه!


یکی نیست بهش بگه اون موقع که متین دو ماه بود رفته بود سربازی و مستانه اینجا داشت از دلتنگی دق می‌کرد شما کجا بودین؟ یکی نیست بهش بگه مستانه توی همون دو ماه فهمید که باید همیشه عاشق بمونه ولی نباید وابسته بشه! که وابستگی آدم رو می‌کشه!


و چه تجربه‌ی خوبیه این یه هفته برای اینکه به من ثابت کنه به هدفم رسیدم و جای وابستگی اون روزها رو با عشق پر کردم.




پ.ن۱: دیروز مریم اعتراف کرد که یه مدتیه اینجا رو می‌خونه! تازه شاکیم بود که اون چیزایی که من راجع بهش اینجا نوشتم با خود واقعیش فرق می‌کنه!


پ.ن2: راستش تصمیم داشتم توی این یه هفته‌ای که تا دیدارمون مونده حسابی ورزش کنم و چند کیلو لاغر بشم تا زیاد توی ذوقتون نخرم! ولی ظاهراً قسمت نیست! پس بهتره ذهن شما رو آماده کنم!


پ.ن3: گلدونه جون پیشنهاد داده کلیه مدعوین به قرار وبلاگی (یعنی به عبارتی کسانی که نام آنها در زیر می آید!)  یکی دو خط درباره خودشون توضیح بدن تا بیشتر با همدیگه آشنا بشن! اگه دوست داشتین یه توضیحی بدین. اگر هم دوست نداشتین لینک وبلاگها رو گذاشتم که همدیگه رو بشناسین!!!


رامک: سلام. متولد دی ماه 1364. دانشجوی ارشد رشته ی ادبیات فارسی. مجرد. دیگه چی بگم؟ سعی می کنم به وبلاگ هایتان تا قبل از قرار یک سری بزنم. خوشحال می شم اگر شما هم اینکار را بکنید. کلی برای دیدنتون ذوق دارم.


کورال: سلام به دوست های نازنینم. من کورال هستم. 31 سالمه.نرم افزار خوندم. چند سالی هست که تو یه شرکت برنامه نویسی می کنم. مجردم.وبلاگ آبی خاکستری سیاه رو می نویسم. از این که به زودی قراره همتون رو ببینم کلی هیجان زده ام...


سیندخت

هاله


ساره: من ساره م، 23 ساله، لیسانس شیمی محض، فعلا در آرزوی ادامه ی تحصیل! 2 ساله ازدواج کردم بعد از دو سال عقد البته! شمالی هستم و از زمان دانشجوئی و بعدش ازدواج ساکن تهران. باقی گفتنیها هم باشه واسه قرار!


شهره


شمع سحر:شمع سحر هستم و ۲۵ سالمه و مجردم و دانشجوی سال آخر رشته مهندسی IT هستم . منم مثل مستانه اصفهانیم دیگه همین. به احتمال قوی نتونم بیام چون قراره برای یه کار مهم برم اصفهان ولی  تا اون روز سعی خودمو می کنم که بیام و بببینمتون.


فیروزه: سلام ... من فیروزه هستم ... ۲۹ سالمه ... شاغل در یک شرکت خصوصی در زمینه بازرگانی ... و فعلاْ تا یک ماه و ۴ هفته دیگه مجرد!!! ... بعدش ایشالا متاهل میشم ... به امید دیدار


خانم زیگزاگ

ییلاق ذهن

چنگ و عود


گلدونه: سلام دوستای عزیزم. گلدونه هستم. 25ساله ام و کارمند، تازه دوماهه که با دوست ِ جون جونی ِ متین عقد کردم(واسه همین مستانه انقد دوسم داره!) و خیلی خیلی خوشحال میشم که قبل از اینکه شما رو هفته دیگه ببینم، یه سر به وبلاگم بزنید!


تینا


جودی آبوت: دوستای گلم خیلی خوشحالم می بینمتون چه اونهایی که می شناسم و چه اونهایی که نمی شناسم و باهاشون آشنا میشم. جودی ابوت که تا ۱۹ روز دیگه تولد ۲۳ سالگیمه ! نرم افزار خوندم و دو ساله شاغلم تو رشته خودم. دوستم سالی رو که در موردش تو وبلاگم هم نوشتم رو هم با اجازه تون با خودم میارم چون اونم خوشحال میشه ببینتتون. تا هفته بعد 


هیما: ۲۶ سالمه . ادبیات انگلیسی خوندم.مجردم. ۴ساله که شاغلم (کارشناس فروش) و هیجان زده از دیدار هفته آینده. راستی  بچه ها!! اونجا چی بخوریم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!


هلیا

ماه مون


رز سوخته: سلام من رز هستم. متولد سال 67.سال آخر رشته علوم سیاسی و مجرد . تازه مشغول به کار شدم.فکنم از همه کوچیکترم


دینا


خاتون: من خاتون هستم ۲۷ سالمه . نرم افزار خوندم. ۴ ساله که ازدواج کردم. در حال حاضر هم توی یک شرکت برنامه نویس هستم. بقیه اش رو هم اگر دیدمتون براتون میگم


در پناه دستانت: سلام سایه هستم . ۲۵ سالمه و ۲۳ تیر ماه با همسری بعد از تقریبا یک سال نامزدی ازدواج کردیم . خیلی خوشحالم که هفته بعد قراره ببینمتون


فرنوش: من فرنوشم ۲۶ ساله.... مجرد.... شاغل... دانشجوی فوق... باقیش هم باشه وقتی دیدمتون(وبلاگ هم یه روزایی داشتم اما الان دیگه نه)


صیدقزل آلا در مدرسه:
آرزو هستم و 27 سالمه. قبلاً دبیر فیزیک بودم اما الان دیگه نمی تونم برای تدریس برم چون نیروی حق التدریس نمیخوان. حالا هم یه کارمند معمولی هستم که همه ی هفته رو به انتظار جمعه میشینم تا برم کوه. کتابهام و کوهها بزرگترین عقشولی های منن. راستی!!! استقلالی هم هستم، خووووووووب!


آسیه:من اسیه هستم 18 سالمه ..سال دوم رشته نرم افزار ....در حال حاضر بی کار ...فک کنم من تو جمعتون از همه کوچیک ترم نه؟وای من خجالتی ام ...انجا بیام ببینم کسی هم سنم نیست می رم ...!


خانوم خونه (اومدنشون صددرصد نیست)


مستانه: 26 سالمه. نرم افزار خوندم. اصفهانیم. پارسال ازدواج کردم و در حال حاضر توی یه شرکت در ارتباط با رشته ام کار می کنم. از اینکه قراره ببینمتون خیلی خوشحالم و در حال حاضر دنبال یه زیرنداز بزرگ می گردم که همه مون روش جا بشیم.


چند نفر رو جا انداختم؟


دل و مهر و قرار


دل‌شوره، دل‌واپسی، دل‌تنگی، دل‌گرفتگی و ...


فقط چندتا از کلماتین که دل‌دارن. مدیونین اگه ربطشون بدین به احساس من تو این دل شب. آخه مگه نمی‌دونین ممکنه متین اینجا رو بخونه و دل‌نگرون بشه؟



راستی تا حالا دقت کردین همه ی آدمهای نازنینی که می شناسین متولد ماه مهر هستن؟ از شجریان و موسوی و کروبی و خاتمی بگیر، تا مستــــــــــــانه!!!!!!


تولد مهر عزیز و پاییز دوست داشتنی مبارک!


بهای آزادی...


از اول قرارمون همین بود. قرارمون این بود که هیچ کدوممون آزادیهای هم رو محدود نکنیم. هیچ کدوممون اهل این نبودیم که از آزادیمون سواستفاده کنیم و این کمک می‌کرد که سر قرارمون بمونیم.


متین هیچ‌وقت این قرار رو نقض نکرد. هیچ‌وقت از من نخواست اون طوری رفتار کنم که اون می‌خواد. هیچ وقت ازم نخواست کاری رو که اون دوست نداره نکنم، جایی رو که اون دوست نداره نرم و ...


من اما گاهی قرارمون رو زیرپا گذاشتم. مستقیم نه. ولی با گریه و اشک و ... کاری می‌کردم که دل متین برام بسوزه و کاری رو که من دوست ندارم انجام نده.


این بار متین از روز اول گفت اگه بهم بگی نرو، نمی‌رم. دلش اما با رفتن بود. بهش گفتم برو، با اینکه دوری ازش برام سخت ترین کار ممکنه. نه اینکه دلش بخواد تنها بره و من رو نبره. مسئله این بود که من نمی‌تونستم باهاش برم.


دیروز باهم ساکش رو بستیم. خوشحالی توی چشمهاش موج می‌زد و همین برای من کافیه و همین کمکم می کنه این یه هفته رو با آرامش سپری کنم.


البته آزادی همیشه یه بهایی داره. یکی باید برای آزادیش ۲۰۰‌میلیون سند وثیقه بذاره. به یکی دیگه می‌گن سند قبول نیست و ۲۰۰میلیون رو باید نقد بدی و یکی دیگه مجبور می‌شه تا آخر عمر ماهی یه سکه برای آزادیش بپردازه و ...


بهای آزادی متین رو نقدی که نه، ولی با خرج گذاشتن رو دستش ازش گرفتم و دیروز مجبورش کردم اونقدر برام خرید کنه که دیگه تا آخر عمر از این هوسها به سرش نزنه.



یه مانتو، یه بلوز بافتنی، یه بلوز دیگه، یه کمی وسایل تزیینی، شش تا کتاب و مقدار معتنابهی خوراکی، بهایی بود که متین برای آزادی موقتش از شر مستانه پرداخت!




پ.ن: فکر کنم یه یادآوری کوچیک بد نباشه و اون اینکه قرار وبلاگیمون چهارشنبه‌ی هفته‌ی دیگه است. 8 مهر!
در ضمن اگه زحمتی نیست اونایی که فکر می کنن به احتمال زیاد سر این قرار میان آدرس وبلاگشون رو توی کامنتا بذارن تا بقیه اونایی که میان بیشتر باهاشون آشنا بشن! فردا پس فردا یه پست می ذارم و همه رو به همدیگه معرفی می کنم.

عید بارون خورده


خدایا شکرت...خدایا 100هزار مرتبه شکرت...خدایا شکرت که اجازه دادی سی‌روز دیگه توی مهمونی دوست داشتنیت حضور داشته باشیم...خدایا 100هزار مرتبه شکرت که شب عیدمون رو با بارون و بوی خاک خیس‌خورده درهم آمیختی.


حس می‌کنم سرشار سرشارم...شاد شادم...و آروم آروم...


از صمیم قلب عید رو به همه تبریک می‌گم و برای همه آرزوی زنده بودن (هیچ کلمه‌ی دیگه‌ای رو نتونستم جایگزینش کنم) می‌کنم. هم برای شما که دیروز رو عید گرفتین. هم برای ما که امسال عیدمون تعطیل نیست.


طبیعیه که بهترین عیدی برای عید فطر یه بسته شکلات یا یه جعبه شیرینیه. نه؟  پس اینم عیدیه من به شما.


البته چون یک کمی دیر رسیدن بیشترش رو خودم خوردم!


افطاری!


بی‌صبرانه منتظرم صدای ربنای شجریان و صدای اذون موذن‌زاده بپیچه توی خونه تا زیرانداز و راکتهای بدمینتون و بطری آب و کاسه‌ی زغال‌اخته رو برداریم و بریم توی پارک روبروی خونه. خوب چه اشکال داره؟ ما با زغال اخته افطار می کنیم!




‌با اینکه بعیده فردا عید باشه اما پیشاپیش عیدتون مبارک.


اینجا اعلام کرده فطریه رو کجا بریزیم!


بارون بارون بارون، زندگی...


* فک کنم خدا توی روزای بارونی انرژی بیشتری رو به زمین تزریق می‌کنه! اصلا شاید توی هرکدوم از قطره‌های بارون یه ژول انرژی می‌ذاره و می‌فرستشون پایین!


وگرنه چرا تو روزای بارونی همه سرحالترن و پرانرژی‌تر و زنده‌تر؟




* چند وقتیه کتابای خوبم تموم شده و کتابهای نخونده‌ای رو که دارم نمی‌تونم بخونم. مثلا "دن آرام"، "سیذارتا"، "ساحره پرتوبلو"، "گاری کوپر" و چندتا کتاب دیگه که چندبار تا حالا ده بیست صفحه اولشون رو خوندم و دوباره برشون گردوندم توی کتابخونه تا وقتی که وقت خوندنشون برسه! گفتم بیام ازتون بخوام چندتا کتاب خوب معرفی کنین، بعد یادم اومد چند وقت پیش دختربابایی این کار رو کرد و یه لیست خوب درست کرد.

شاید همین امروز فردا برم چندتا از کتابهاش رو بخرم و توی این یه هفته‌ای که متین نیست بخونمشون و بعد مدتها یه بسته ی فرهنگی بذارم اینجا.


* نمی‌دونم از اینکه تا دو روز دیگه پاییزم میاد خوشحال باشم یا از اینکه تا سه روز دیگه متین می‌خواد منو بذاره و بره ناراحت باشم! فعلا که خوشحالم تا بعد ببینم چی پیش میاد!


* تازه امروز بیشتر از همیشه دوستون دارم! مطمئنم به خاطر همون یه ژول انرژیه!


حقیقت داره دلتنگی!


اول راهنمایی که بودم یه معلم ریاضی داشتیم که خیلی دوستش داشتم! خیلیا! یه چیزی می‌گم یه چیزی می‌شنوین!

ولی خوب من اونقدر خجالتی بودم که نذارم چیزی بفهمه.


سال دوم راهنمایی روز اولی که رفتم مدرسه دیدم توی یه کلاسی افتادم که اون معلممون نیست. خیلی گریه کردم! خیلیا! یه چیزی می‌گم یه چیزی می‌شنوین!

بعد همون روز خیلی اتفاقی خانوممون سوار سرویس ما شد و پیش من نشست. بعد تا خونه من توی بغلش اشک ریختم و حرف زدم و گفتم که از دلتنگیش می‌میرم و اونم دلداریم داد. یعنی همین الانم نمی‌فهمم مستانه‌ی خجالتی چه جوری اون روز اون حرفها رو زد! فک کنم عاشق شده بود!


بعد از فردای اون روز خانوممون هر روز با سرویس ما میومد و من کنار خودم براش جا می‌گرفتم! خیلی باهاش حرف می‌زدم. چیزایی رو بهش می‌گفتم که به مامانمم نمی‌گفتم و اصلا هم برام مهم نبود بچه ها پشت سرم چه حرفهایی می‌زنن. تا سوم راهنمایی اوضاع به همین منوال پیش رفت!


دبیرستانی که شدیم خیلی بهش اصرار کردیم که همراه ما بیاد دبیرستان درس بده ولی قبول نکرد و موند توی راهنمایی و از اون به بعد فقط گاه‌گاهی میومد مدرسه و بهمون سر می‌زد. شماره تلفنش رو داشتم و گاهی بهش زنگ می‌زدم. یعنی شماره اش رو می گرفتم که باهاش حرف بزنم. اما همین که گوشی رو برمی‌داشت کلاً هنگ می‌کردم و قلبم اونقدر تند تند می‌زد و دست و پام اونچنان می‌لرزید که زود گوشی رو می‌ذاشتم.


آخرین باری که دیدمش توی جشن فارغ التحصیلیمون بود. سوم دبیرستان که بودیم.


دانشگاه که رفتم به خیال خودم اعتماد به نفسم رفته بود بالا و دیگه می‌تونستم بهش زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم. اما سخت در اشتباه بودم. گوشی رو که برمی داشت همون حس غریب میومد سراغم. همه‌ی وجودم می‌لرزید و هیچ کلمه‌ای از دهنم بیرون نمیومد. شاید از ده باری که بهش زنگ زدم فقط دوبارش رو باهاش حرف زدم. اونم یه جوری که خودم خجالت کشیدم بسکه هیچی نمی‌گفتم.


دیگه گفتم وقتی بیام سر کار درست می‌شم! اما نشد که نشد! دیگه حتی همون دوبار رو هم نتونستم باهاش حرف بزنم.


مطمئن بودم ازدواج که کنم حتما درست می‌شم! با خودم نقشه می‌کشیدم که دعوتش می‌کنم خونه‌مون و ... اما زهی خیال باطل! که از اون روز دیگه حتی نتونستم شماره‌اش رو هم بگیرم!


شاید به نظر مسخره بیاد یه همچین حسی بعد از این همه سال. حس عجیبیه دوست داشتنش و دلتنگیش! خیلی قابل درک نیست شاید!


ولی اونقدر هست که هرچند شب یه بار خوابش رو می‌بینم و هر بار توی خواب کلی ذوق می‌کنم و کلی باهاش حرف می‌زنم و حتی براش تعریف می‌کنم که چند شب پیش خوابش رو دیدم ولی صبح باز می‌بینم این بار هم خواب بوده!