سلام! من برگشتم!
اسم همه رو نوشتم روی یه کاغذ و بردم توی حرم و به امام رضا گفتم این لیست دوستای منه که التماس دعا گفتهن. دیگه خودت میدونی و خدا!
خیلی نگران بابای فیروزه شدم. خدا کنه خدا زودتر سلامتی رو بهشون برگردونه!
تازه دلمم براتون تنگ شده بود.

همینجوری یهویی هوس کردم به مناسبت هشتمین سال ایجاد وبلاگ، آدرس وبلاگ قبلیم رو بهتون بدم!
تو رو خدا ببخشید رمزدارش می کنم! چیز خاصی نیستا! فقط برای اینکه بعضیا نفهمن این همون منم!
اینم یه آدرس برای پرشین بلاگیها که بتونن برن توی بخش مدیریت وبلاگشون!
الان توی وبلاگم فقط خودمم و خودم. آمار اون پایین این رو نشون میده! با متین توی یه اتاق سه در سه نشستیم و "ماهیها عاشق میشوند" رو میبینیم و حرف میزنیم. متین اصرار داره که تا خدا سوسکم نکرده یه چیزی اینجا بنویسم تا پست قبل یک کمی بره پایینتر!
اولین باره که دوتایی با هم اومدیم مشهد! بعد عقدمون یه بار با مامان و بابای متین و یه بار هم با مامان و بابای من اومده بودیم و کلا تعریف مشهد برامون حرم و چهارتا خیابون دورش بود! این بار اما یک کمی دیدمون رو وسعت دادیم و تا کوه سنگی رفتیم! جای قشنگی بود و حس خوبی داشت. به نظرم خیلی شبیه پارک جمشیدیه بود. مخصوصا که هوای مشهد این شبا خیلی خنک و خوبه!

این مشهد اومدنمون رو خیلی دوست داشتم. یه جورایی حس کردم خدا میخواد بهم نشون بده دوستمون داره. یعنی واقعا هیچ کدوممون تا صبح چهارشنبه اصلا بهش فکر هم نمیکردیم. یهو در عرض دو ساعت تصمیم گرفتیم و بلیط تنها قطاری رو که وجود داشت خریدیم و راه افتادیم. اونم در حالیکه حقوقمون رو نریخته بودن و فقط 3 هزارتومن توی حسابمون پول بود. اما خدا رو شکر هم قطار درجه دوی اتوبوسی از اون چیزی که انتظار داشتیم خیلی بهتر بود و هم حقوقمون رو به حسابمون ریختن!
تا دوشنبه مشهدیم. اگه کاری چیزی با امام رضا دارین درخدمتیم.
مطمئن نیستم ولی فکر میکنم، همهی آدمها توی همون سالهای اول زندگیشون یه تصویر ذهنی از خدا برای خودشون میسازن. این تصویر معمولا بر اساس تعاریفی که پدر و مادر برای بچه میکنن و میزان خلاقیت بچه ساخته میشه.
منم از همون سالها یه تصویری از خدا برای خودم ساخته بودم و خیلی هم دوستش داشتم. خیلی بهش نزدیک بودم خیلی راحت باهاش حرف میزدم و دردو دل میکردم و خلاصه تصویر دوستداشتنی و سادهای بود. یک کمی که بزرگتر شدم حس کردم که شاید زیاد درست نباشه که آدم از خدا تصویرسازی کنه ولی برای من مهم نبود. یعنی اونقدر مهم نبود که بخوام خدای دوستداشتنیم رو با چیز دیگهای جایگزین کنم.
سالها بعد، یه نفر اومد و کنارم نشست و ازم خواست از خدا راجع بهش حرف بزنم. از تصویرم براش حرف زدم. برام از نقصهایی گفت که توی تصویرم از خدا وجود داشت. سعی کرد تصویرم رو از ذهنم پاک کنه تا خدای حقیقیتری رو جایگزینش کنم. منم کمکش کردم. منم دلم میخواست خدام خیلی بیشتر از یه تصویر باشه. دلم میخواست خدا رو خیلی بیشتر حس کنم. خواستم تصویری رو که داشتم از ذهنم پاک کنم اما نشد.
مجبور شدم بکشمش. با هر وسیلهای که میشد تصور کرد توی ذهنم کشتمش اما چند لحظه بعد دوباره زنده و سالم جلوم وایمیساد! الکی که نبود، خدا بود.
هیچوقت نتونستم تصویر دیگهای یا حتی خدای بیتصویری رو وارد ذهنم کنم. ولی دیگه هیچوقت هم نتونستم تصویری رو که از خدا دارم دوست داشته باشم. این روزا همین که نیت میکنم و وایمیسم به نماز همون تصویر میاد و جلوم وایمیسه تا وقتی که سلام نماز رو بدم. همین که زیر لب صدا میکنم: "خدای خوبم"، میاد و وایمیسه ولی من نمیتونم باهاش حرف بزنم، نمیتونم دوستش داشته باشم و چیزی ازش بخوام،...
درد بزرگیه. خیلی دردبزرگیه و من خیلی مستاصلم...

پ.ن: همینجوری یهویی الان بلیط خریدیم که امشب بریم مشهد!
چه قدر خوشحال شدم که امروز صبح از در شرکت که اومدم تو فاطمه رو دیدم. چقدر نیاز داشتم با یه نفر، با یه زن حرف بزنم. با فاطمه خیلی راحتم. برعکس بقیهی خانمای شرکت که رابطهمون در حد سلام و علیک باقی مونده. آخه یه موقعی بود که توی شرکت به جز من و فاطمه هیچ خانوم دیگهای نبود. فاطمه منشی شرکت بود. اون موقعا که متین هم هنوز نیومده بود توی این شرکت. هردومونم تقریبا همسن بودیم و تجربیات و مشکلات مشترکی داشتیم.
رئیسمون اما فاطمه رو زیاد دوست نداشت و چندبار تهدیدش کرد که اخراجش میکنه و من چقدر به خاطر خودم و فاطمه غصه خوردم. اما هربار یکی دو روز اخراجش کرد و بعد چون هیچکس رو پیدا نکرد که به اندازهی فاطمه بتونه براش کار کنه و به حقوق کمش راضی بشه دوباره برش گردوند. ولی خوشحالی ما از برگشتنش خیلی طول نکشید. بالاخره رئیس اونی رو که میخواست پیدا کرد. سارا هم دختر خوبیه و ارتباط برقرار کردن باهاش زیاد سخت نیست. اما من دیگه نمیتونم به هیچ کس به اندازهی فاطمه نزدیک باشم و البته فاطمه هم این بار اخراج نشد و به یه بخش دیگه توی سازمان منتقل شد و چون محل کارش بهمون نزدیکه کموبیش همدیگه رو میبینیم!
امروز صبح از در شرکت که اومدم تو فاطمه رو دیدم. چقدر نیاز داشتم با یه نفر، با یه زن حرف بزنم. چقدر نیاز داشتم به یکی بگم یه هفته است چه دردی دارم میکشم و هیچ راهحلی براش پیدا نمیکنم. یکی دو بار هم که غیرمستقیم به مامانم گفتم، زود برداشت بد کرد. چقدر نیاز داشتم مشکلم رو به یکی بگم که برداشت بد نکنه. فاطمه اما خیلی خوب برخورد کرد. گفت که این مشکل برای خودشم پیش اومده و چند روز که صبر کنم، درست میشه. گفت هرچی بیشتر به خاطر این مشکل عصبی بشم و بیشتر اضطراب داشته باشم بیشتر طول میکشه. حرفهای فاطمه خیلی آرومم کرد، اگه این درد بذاره آرامشم زیاد طول بکشه...

آخه زن بودن چرا اینهمه درد داره؟
رونوشت به آقایون به نقل از یک مرد:
" چه کسی است که نداند مردها در دردها لوس میشوند. همین خانههای خودمان نیست مگر؟ مادری اگر مریض شود، گاهی لب میگزد؛ گاهی آهسته میگوید «آخ» و اگر در صورتش دقیق نباشی دردش را نمیفهمی. اما پدر خانه اگر مریض شود، عزای عمومی اعلام میکنند، آه و ناله و غرغر و ننه من غریبم بازی و فاجعهای خندهدار. سرما که میخوریم، در نقش یک علیل زمینگیر عمل میکنیم. اما زن انگار با درد اخت است. درد و خون، بخشی از زنانگیاند... "
از وقتی ماه رمضون شده، ما گلدونامون رو هم مجبور کردیم روزه بگیرن که یه وقت خدای نکرده بهشون حسودیمون نشه! البته روزهی اونا یک کمی با روزهی ما فرق میکنه. چون اونا روزای معمولی یه وعده بیشتر آب نمیخورن حساب کردیم دیدیم توی ماه رمضون باید هفتهای یه بار بهشون آب بدیم تا روزهشون درست باشه! تازه فکر کنم خدا خیلی دوستشون داشته که هوا یک کمی خنکتر شده و زیاد تشنه نمیشن!
فقط یه سوالی برام پیش اومده. نمیدونم چرا از وقتی ماه رمضون شده، برگهای گلدونامون دارن یواش یواش زرد میشن و میریزن. بوی پاییز به مشامشون خورده، نه؟

صبح توی اون یه ربعی که از خونه داشتیم میومدیم شرکت رادیو روشن بود و یه خانومه داشت حرف میزد. یعنی حرف که چه عرض کنم. رسما چرت و پرت میگفت. مثلا اینکه توی خونهی یه پیرزنه شونصد تا گربه پیدا شده و چندتا چیز دیگه که یادم نمیاد. بعد من با خودم فکر میکردم خوب وقتی حرفی ندارن مگه مجبورن برنامه بسازن؟ چی میشه مثلا به جای این دو ساعت برنامه یه موسیقیه آروم پخش کنن؟
بعد با خودم فکر کردم تو اگه لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمیبره؟ مگه کم پیش اومده روزایی که هیچ حرفی نداشتی ولی نتونستی از خیر نوشتن توی بادبادک بگذری و مجبور شدی چرت و پرت بنویسی؟
بعد فکر میکنین بعد از کلنجار رفتن با خودم به چه نتیجهای رسیدم؟ به این نتیجه که وقتی حرفی ندارم اینجا چیزی ننویسم و وقت خودم و شما رو تلف نکنم؟


به هرحال فعلاً یه عالمه دوستتون دارم.