آزادی با دست و پای بسته!


گاهی وقتها آدم آزاده. آزاده که هر کاری دوست داره بکنه و هر تصمیمی که بخواد بگیره.


گاهی وقتها هم آدم اسیره. زندانیه. هیچ کاری نمی‌تونه بکنه و حق نداره هیچ تصمیمی واسه خودش بگیره.


اما گاهی وقتها آدم ظاهراْ آزاده. ولی دست و پاش بسته است. بین آدمهای آزاد زندگی می‌کنه، می‌بینشون، می‌بینه که هرکاری دوست دارن می‌کنن و هرجا دوست دارن می‌رن، اما دست و پای خودش بسته است. حق نداره کارایی رو که دوست داره بکنه. حق نداره واسه خودش تصمیم بگیره.


همه چیز رو می‌بینه و مثل یه عقده فرو می‌ده، فرو می‌ده و فرو می‌ده.


حالا این آدم یه روز آزاد می‌شه. یه روز نگاه می‌کنه و می‌بینه هیچ زنجیری به دست و پاش نیست. یه روز نگاه می‌کنه و می‌بینه که هرجا دلش بخواد می‌تونه بره.


طبیعیه که یهو همه‌ی عقده‌هایی که توی این سالها انبار شدن سرباز بزنن. طبیعیه که بدون اینکه فکر کنه چی دوست داره و چی کار باید بکنه فقط و فقط دنبال کارایی باشه که براش عقده شدن. بدون توجه به اینکه این کارها درسته یا نه!


کاشکی به جای اینکه از طرف دیگران انتخاب کنیم و یه مسیر رو براشون مشخص کنیم که فقط و فقط باید توی این مسیر راه برن، کاش به جای اینکه دست و پای آدمها رو ببندیم و از طرفشون تصمیم بگیریم، بهشون حق انتخاب بدیم.



من اعتراف می‌کنم که اشتباه کردم و تمام این متن رو هم برای توجیه اشتباهم نوشتم.



پنجشنبه رفتیم ابیانه و قمصر. شب قمصر موندیم و صبح جمعه راه افتادیم به طرف تهران. به مهمونی مامانم هم رسیدیم. اما مامان باز هم یه چیزی پیدا کرد که باهاش طعم شیرین این سفر رو تلخ کنه. من اشتباه کردم و مامان از همون اشتباه استفاده کرد.


بازی با احساسات!!!


* نمی‌دونی چقدر دلم می‌خواد آقای‌رئیس همین الان کلاسورش رو بزنه زیر بغلش و بره جلسه اونوقت منم با خیال راحت وسایلم رو جمع می‌کنم و یه سری به آرایشگاه بیچاره که الان مدتهاست رنگ منو ندیده و مسلماْ تا الان دلش خیلی برام تنگ شده می‌زنم.



* قرار بود فردا با متین بریم کاشان. گلابگیری. شب بمونیم و فرداش ابیانه و نیاسر رو هم ببینیم و برگردیم. زنگ زدم به مامان می‌گم امروز میام خونه‌تون که فردا و پس‌فردا که نمی‌آم دلتون برام تنگ نشه.


با بداخلاقی می‌گه جمعه قرار مامان‌بزرگ و بابابزرگ و خاله راضیه بیان خونه‌مون. شما هم باید باشین! لجم می‌گیره. عادتشه! همیشه از طرف ما تصمیم می‌گیره. حالا تا قبل ازدواج می‌گفتم مامانمه اختیارم دستشه.


می‌گم باید قبلاْ می‌گفتین. می‌گه حالا دیر که نمیشه هفته‌ی دیگه برین.


دو هفته پیش هم تولد دوستم دعوت داشتم. بدون اینکه به من بگن همون روز فامیلای میثم رو برای آشنایی بیشتر دعوت کرده بود و خوب نمیشه که من نباشم!


کلاْ یه اخلاقایی رو نمی‌شه عوض کرد البته می‌شه جلوش وایساد. ولی چه فایده داره. اگه بریم همش فکرم پیش مامانه که از دستمون ناراحته و اگرم نریم غصه‌ی نرفتنمون رو می‌خورم.


اتفاقی که تا حالا ۱۰۰۰ بار افتاده. اردوهای مدرسه که همیشه مامان لحظه‌ی آخر با نارضایتی اجازه داد برم و با اخم و تخم بعدش یه ذره خوشی اون چند روز رو به کامم تلخ کرد.



* تازه مامانم دیروز می‌گه من دوهفته‌ای 3 کیلو کم کردم و می‌خوام یه کاری کنم که از تو لاغرتر بشم. مثلا می‌خواد من رو تحریک کنه که برم رژیم بگیرم. نمی‌دونه که این طوری فقط دپرسم می‌کنه و منم عادتمه وقتی دپرس می‌شم دو برابر هله هوله می‌خورم!



* انقدر دلم می‌خواد راجع به مشکلم و این که به کجا رسیده بنویسم. ولی این متین نمی‌ذاره. حالا دارم دنبال یه راهی می‌گردم که یه جورایی با پسورد اینجا بنویسم که متین نتونه بخونه و تازه به متین هم ثابت کنم اونقدرا هم که فکر می‌کنه هکر نیست!



* می‌گن این هفته قسمت آخر لاست رو پخش می‌کنه! تازه می‌گن یکی از شخصیتای اصلی کشته می‌شه. جک یا جولیت یا سایر! ای بابا! حالا خدا کنه جولیت بمیره که یک کمی خیالم از بابت کیت و سایر راحت شه و بتونم شب با خیال راحت سرم رو روی بالش بذارم.

 


* مگه چیه؟ دلم خواست امروز دوتا پست بنویسم! تازه هیچ تضمینی هم نیست که یه پست سومم ننویسم ولی چه فایده شماها که دیگه منو دوست ندارین !


هوای تازه!


واقعاً چه توقعی دارین؟ واقعاً چه توقعی دارین از کسی که شب که سرش رو روی بالش می‌ذاره نمی‌دونه فردا صبح کجا باید بره و چی در انتظارشه؟ انتظار دارین بازم صبح به صبح شاد و شنگول بیاد و بادبادکش رو هوا کنه؟


خوب البته توقع به جاییه! چرا که نه! چون همین آدم صبح که بیدار می‌شه به متین می‌گه: "به نظرت امروز کجا بریم؟"


متین هم طبق عادت مالوف می گه: "هرجا تو بگی!"


مستانه یه کمی فکر می‌کنه: "خوب امروز چون دیر شده بریم پارک لویزان، ولی فردا باید ببریم لواسون."


و کفش ورزشیاشون رو می‌پوشن و راه میفتن و می‌رن و یه ساعت توی پارک پیاده‌روی می‌کنن و  اکسیژن تازه فرو می‌دن و یه ربع هم لابه لای درختا می‌شینین و حرف می‌زنن.



یهو ساعت و نگاه می‌کنن و می‌بینن ساعت هشته!


مستانه: "ای وای بازم دیرم شد."


و بدو بدو می‌رن سوار ماشین می‌شن و هشت و ده دقیقه می‌رسن شرکت!


آره. شرکت. ما هنوز توی شرکت کار می‌کنیم. کلی پروژه‌ی جدید قبول کردیم و کلی سر خودمون رو شلوغ کردیم. اما هنوزم قراره تا یکی دو روز دیگه از اینجا بریم!


دیروز برای یه پروژه رفته بودیم یه جای مهم و یه چیزایی دیدیم که ...


حالا کلی سرم کار ریخته نمی‌تونم تعریف کنم چه چیزایی دیدیم. شاید اگه تا شنبه یادم نرفته بود، شنبه تعریف کنم. فقط خواستم بی‌زحمت بیست و دوی خرداد برین پای صندوقای رای و یه کاری کنین که رئیس جمهور محبوبمون دوباره رئیس جمهور نشه! یه ضرب المثلی هست این روزا تو فیس‌بوک خیلی مد شده و همه شِیرش می‌کنن. می‌گه:



راستی من خیلی دوست دارم شماهای واقعی رو ببینم! اگه شما هم دوست دارین، آدرس فیس‌بوک واقعیتون رو بدین تا من باهاتون فرند شم! کامنتدونی رو هم تاییدی می‌کنم که فقط خودم ببینمتون!


نمایشگاه و بحران اقتصادی!


رفتیم نمایشگاه. با عسل و الینا. رفتیم توی سالن کودکان و نوجوانان، چندتا غرفه رو دیدیم و چندتا کتاب براشون خریدیم و اومدیم.


هیچ انگیزه‌ای برای اینکه که برم توی بخش ناشران داخلی نداشتم. ترجیح می‌دم برای کتاب خریدن برم انقلاب و از در هر مغازه‌ای که خواستم برم تو، تا اینکه مجبور بشم اینجا این همه غرفه رو نگاه کنم تا بتونم لابه‌لاش یه چیزی پیدا کنم.


غرفه کانون پرورش رو خیلی دوست دارم، چون همه‌ی کتابهاش همون شکلیه که بود با همون قطع قبلی، با همون طرح روی جلد قبلی و ... یه کتابایی اونجا دیدم که دقیقا توی سه چهارسالگی من هم همون شکلی بودن.


نمی‌دونم چرا ولی کتاب "دا" رو توی سالن کودکان می‌فروختن و از اونجایی که قرار شده نشونه‌ها رو دنبال کنم و نشونه‌ها مدتهاست که به من می‌گن باید این کتاب رو بخونم، دیدن این کتاب وسط اون همه کتاب کودک یه نشونه‌ی قاطع بود برای خریدنش.



با وجود اینکه توی این بحران اقتصادی ده تومن بالاش پول دادم، حس رضایت دارم.


گفتم بحران مالی؟ آره دیگه، می‌گن شرکتمون ورشکست شده. و البته ورشکست شدن شرکت ما مسئله‌ی ساده‌ای نیست و نمیشه ساده از کنارش گذشت. چون معنی ورشکست شدن ما اینه که یکی از مهمترین وزارت‌خونه‌های این کشور پول نداره و وقتی یه وزارت‌خونه‌ی مهم پول نداره خوب یعنی دولت یک کمی دچار مشکل شده دیگه. نه؟



خلاصه از این ماه حقوق من رو نصف کردن و حقوق متین رو هم که هف-هش ماهه ندادن. ما هم داریم باروبندیلمون رو جمع می کنیم که از اونجا بیایم بیرون. ولی اینکه در آینده چی منتظرمونه خودمونم نمی‌دونیم.


به هرحال امیدواریم که سرنوشت تصمیمهای خوبی برامون داشته باشه...


بیا ره توشه برداریم…


* Yes Man رو نصفه و نیمه دیدم. هنوز فرصت نشده درست و حسابی بنشینم و ببینمش. زیادم مهم نیست.


داستان یه مردیه که همیشه با همه مخالفت می‌کنه، بی‌حوصله است، تنهاییش رو ترجیح می‌ده، به بهانه‌های الکی دوستاش رو می‌پیچونه و توی جمعشون شرکت نمی‌کنه و ...


و یه روزی یه دوستی رو می‌بینه و به واسطه‌ی اون دوست وارد جلساتی می‌شه که بهش یاد می‌دن باید به همه چیز جواب مثبت بده. به هر پیشنهادی که بهش می‌شه. به هر فرصتی که جلوش قرار می‌گیره و ...


گفتم که نصفه نیمه دیدمش و نمی‌دونم آخرش چی می‌شه. نمی‌دونم نتیجه‌ی اینکه به هر پیشنهادی جواب مثبت بده خوبه یا نه و ...


ولی یه چیزیش رو دوست دارم. این تفکر رو که:

" آدم باید با روی باز با زندگی برخورد کنه و از هر پیشنهادی که زندگی براش داره، استقبال کنه."



* می‌خوام برگردم به دنیای نشونه‌ها. به دنیایی که هر نشونه‌ای کلی حرف پشتش داشت. به دنیایی که پر از معجزه بود. به دنیای حس، به دنیای شهود.


دنیای عقل و ذهن، دنیای من نیست.



* متین می‌گه همه چیز داره درست می‌شه. راست می‌گه. نشونه‌هاش رو می‌بینم. البته خیلی راهه تا درست شدن همه چیز. چیزی که توی ده سال خراب شده نمی‌شه یه هفته‌ای درستش کرد...



* facebook رو دوست دارم. هم به خاطر دیدن دوستانی که سالهاست ندیدمشون و هم به خاطر دیدن و شناختن جاهایی که شاید خیلی دوردست و دست‌نیافتنی نباشن، اما برای ما ناشناخته‌اند. تصمیم گرفتیم توی اولین فرصت بزنیم به جاده و مناظر بکری رو که توی عکس‌های دوست متین بود، از نزدیک ببینیم...


کتابخونه...


بیشتر ما وقتی می خوایم یه کار خیر بکنیم به این فکر می کنیم که از نظر مالی کمک کنیم، لباس و غذا تامین کنیم و ...


ولی من فکر می کنم، بالاخره این بچه ها، بچه هایی که شاید وضع مالی خوبی ندارن و به سختی زندگی می کنن بزرگ می شن. بزرگ می شن و شاید وقتی بزرگ شدن اونقدر براشون مهم نباشه که توی بچگی چی می پوشیدن و چی می خوردن.

ولی اونا هم مثل همه ی ما یادشون می مونه که اولین بار چه کتابهایی خوندن و از چه کتابهایی لذت بردن و چه کتابهایی طعم تلخ زندگیشون رو یک کمی براشون شیرین تر کرده و ...

کتابها همیشه با آدمها می مونن و ناخودآگاه روی آدمها اثر می ذارن...

دلم می خواد دومین گلی که توی باغچه مون می کاریم یه کتابخونه ی کوچیک باشه.

یه جایی رو می شناسم که از بچه های بی سرپرست نگهداری می کنن. به این صورت که هر چندتا بچه با یه مربی زندگی می کنن! سن بچه ها از نوزاد شروع می شه تا پونزده سال...

بنابراین می شه یه کتابهایی توی گروه سنی کودک و نوجوان براشون تهیه کرد...


دوست دارین توی این کار هم بهم کمک کنین؟ کتابهایی دارین که از اون دوران براتون یادگار مونده باشه؟ بهم معرفیشون می کنین؟

دلم می خواد توی قدم اول از نمایشگاه برای بچه ها کتاب بخریم. ولی این کار رو ادامه می دیم و هر چند وقت یه بار چندتا کتاب به این کتابخونه اضافه می کنیم.

 اگر دوست دارین توی این کار باهامون شریک باشین یه سر به باغچه‌ی کوچیکمون بزنین...


آشناپنداری!


چند وقتیه دچار یه مشکل جدی شدم! می‌گم جدی یعنی اینکه اصلا حق ندارین بهم بخندین !


مثلاْ می‌رم سوار اتوبوس می‌شم. اتوبوس شلوغه! یه گوشه‌ای رو پیدا می‌کنم و وایمیسم! یه خانمی رو‌به‌روم نشسته و یه دختر هم سن و سالم هم چند دقیقه بعد میاد کنارم وایمیسه. بدون توجه بهشون نگاه می‌کنم و بعد از پنجره بیرون رو نگاه می‌کنم. اتوبوس میفته توی دست‌انداز و یه تکون می‌خوره و نگاه من از پنجره برمی‌گرده روی آدمهای توی اتوبوس. چند دقیقه زل می‌زنم به خانمی که رو‌به‌روم نشسته و یهو حس می‌کنم چقدر این چهره برام آشناست. اما هرچی فکر می‌کنم هیچ نشونه‌ای از اینکه قبلاً این خانم رو جایی دیدم پیدا نمی کنم. برای اینکه دیگه بهش فکر نکنم برمی‌گردم و به دختر کناریم نگاه می‌کنم. اما دو سه دقیقه که می‌گذره یهو می‌بینم این دختره هم خیلی آشناست. هرچی فکر می‌کنم توی دانشگاه دیدمش یا توی مدرسه، توی کلاس زبان یا ... به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسم و تا موقعی که به مقصد برسم، ذهنم درگیر این دوتا آدمه.


یا مثلاً می‌رم توی یه رستوران می‌شینم و گارسون مِنو رو میاره. دفعه اول که میاد حس خاصی ندارم. دفعه دوم که میاد سفارش رو بگیره یه ذره فکر می‌کنم چقدر نگاهش آشناست. دفعه سوم که غذا رو میاره مطمئن می‌شم قبلاً یه جایی دیدمش و تمام مدت که دارم غذام رو می‌خورم با ذهنم کلنجار می‌رم که این آدم قبلاً کجا بوده و این جوری هیچ چی از غذا خوردنم نمی‌فهمم.


یا مثلاً میثم با خواهر و برادراش میان خواستگاری. اولش که سلام و احوالپرسی می‌کنن همه‌چی عادیه. می‌رم توی آشپزخونه میوه رو می‌ذارم توی پیش‌دستی و میارم. اما همین که پیش‌دستی  رو می‌ذارم جلوی خواهرش، نگاهم توی نگاهش قفل می‌شه و همون حس و یه درگیری ذهنی برای پیدا کردن این آدم لابه‌لای خاطراتم، باعث می‌شه تا آخر خواستگاری هیچ‌چی از حرفها و قرارمدارایی که رد و بدل می‌شه، نفهمم.


یا حتی این عکسه که چند تا پست پیش گذاشتمش زیر یکی از نوشته‌هام. اولش که داشتم می‌ذاشتمش فقط به نظرم قشنگ میومد. اما از دفعه دوم که وبلاگم رو باز کردم و اومد جلوی چشمم، حس اینکه این عکس خیلی شبیه یه نفره که نمی‌دونم کیه، همش فکرم رو مشغول می‌کرد و اونقدر که دلم نمی‌خواست حتی صفحه‌ی وبلاگم رو جلوم باز کنم.


می‌دونم یک کمی خنده داره! می‌دونم احتمالاً وقتی یه تصویری رو برای اولین‌بار می‌بینم یه جوری توی ذهنم نقش می‌بنده که انگار مدتهاست اونجا بوده و همین باعث می‌شه من دچار آشناپنداری بشم. ولی باور کنین این قضیه گاهی واقعا آزاردهنده می‌شه.





پ.ن:
حتما به باغچه کوچیکمون سر بزنین و اگر دوست دارین توی کاشتن گل دوم باهام شریک بشین .


بی صبرانه منتظرتونم...


برای معرفی باغچه کوچیکمون به دوستانتون از کد زیر استفاده کنین:


<p align="center">
<a href="http://baadbadak.eclick.ir" target="_blank">
<img border="0" src="http://baadbaadak.persiangig.ir/logo.bmp" />
</a></p>