عطری پر از خاطره + باغچه کوچک ما!


چه طور یادم رفته بود گلبرگهای گل رز، لابه‌لای صفحات کتاب، چه بوی عجیبی دارن و چه خاطره‌هایی رو که زنده نمی‌کنن!




خاطره‌ی حیاط خونه‌ی مادربزرگ با رزای صورتیش! خاطره‌ی مدرسه‌ی نیلوفر و گلخونه‌ی بغلش، خاطره‌ی اولین گل رزی که هدیه گرفتی، خاطره‌ی اولین سررسیدی که توش نوشتی، خاطره‌ی اولین باری که عاشق شدی...



پ.ن: حتما به باغچه کوچیکمون سر بزنین و اگر دوست دارین توی کاشتن گل دوم باهام شریک بشین .


بی صبرانه منتظرتونم...


برای معرفی باغچه کوچیکمون به دوستانتون از کد زیر استفاده کنین:


<p align="center">
<a href="http://baadbadak.eclick.ir" target="_blank">
<img border="0" src="http://baadbaadak.persiangig.ir/logo.bmp" />
</a></p>
       

جنگل بارون زده!


تمام راه رو تا خونه دویدم و پله‌ها رو دوتا یکی اومدم بالا. باید زودتر می‌رسیدم خونه. باید قبل از اینکه بارون بند بیاد می‌رسیدم خونه.


مقنعه و مانتوم رو درآوردم و چهارپایه رو برداشتم و رفتم زیر بارون. رگبار بود. قطره‌هایی درشت و خیس!


خیس خیس شدم و چشمهام از همه‌جام خیس تر بود. حس می‌کردم دلم خیلی تنگ شده. دلم برای خدا خیلی تنگ شده!


رعد و برق یه لحظه هم قطع نمی‌شد. یه صدای بلند و دنباله‌دار توی آسمون بود.


مستانه بود که تا پارسال از رعد و برق می‌ترسید؟ مستانه بود که رعد و برق که می‌شد پتو رو می‌کشید روی سرش تا هیچ نوری نبینه و هیچ صدایی نشنونه؟


حالا مستانه، اینجا، نزدیکیهای قله‌ی کوه، زیر رعد و برق، داشت واسه خدا دردودل می‌کرد...


دونه‌های بارون درشت‌تر شد و سنگین‌تر! تگرگ بود. دستام رو باز کردم و یه مشت تگرگ جمع کردم. یک کمی باهاشون یه‌قل، دوقل بازی کردم. آب شدن.


سردم شده بود و بارون و تگرگ هم کم کم داشت قطع می‌شد.


اومدم تو. در ایوون رو باز گذاشتم. یه عود با بوی "جنگل بارون‌زده۱" روشن کردم و یه جوری که بتونم بیرون رو ببینم دراز کشیدم روی کاناپه و "مهمان‌سرای دو دنیا۲" رو گرفتم دستم.


و یه صدای دور توی گوشم زمزمه می‌کرد: "هستی آرومه، آرومه آروم...۳"




۱: rain forest


۲: "مهمانسرای دو دنیا" نوشته‏ی " اریک امانوئل اشمیت" ترجمه‏ی "شهلا حائری" / نمایشنامه فرانسه / 1999


۳: عکس از خودم، از ایوون خونه، به شیوه‌ی پانوراما. روی عکس کلیک کنید و عکس رو بزرگتر ببینین!


دلم آروم می گیره...


دیشب بعد از اینکه حمد و آیت الکرسی رو توی گوش متین خوندم و بوسیدمش و اشکهاش رو پاک کردم، توی گوشش زمزمه کردم که امیدوارم یه روز، نه خیلی دور، هیچ غمی توی دلت باقی نمونه و از ته دل شاد باشی. شاد باشیم...


لبخند زد و اشکهام رو پاک کرد...



یه روز از همـــــین روزا دلـــم آروم مــی‌گیره

می‌دونم هر کی بیاد به دیدنم گل می‌گیره


آقا بالاسر!


پنجشنبه رفته بودیم خونه‌ی سپیده. از کربلا اومده بود. داشتیم از این‌ور و اون‌ور حرف می‌زدیم که یه نکته‌ی جالب رو کشف کردیم.


راستش به جز خود سپیده که سال پیش دانشگاهی ازدواج کرد و البته من که متین دو ماه  ازم بزرگتره، همه‌ی دوستام، یعنی همه‌ی هشت نفر باقیمونده با مردایی ازدواج کردن و یا قراره بکنن که از خودشون کوچیکترن!


حالا این تفاوت سن از یه ماه هست تا دو سال!


می‌دونم که این روزا این اتفاق زیاد میفته و خیلیا رو دیدم که با پسرای کوچکتر ازدواج کردن. یکی از دلایلشم فکر می‌کنم اینه که پسرا به یه سنی که می‌رسن دیگه زیر بار ازدواج نمی‌رن!


ولی فکر می‌کنم دلیل مهمتری که باعث شده بیشتر دوستای من مردای کوچیکتر رو ترجیح بدن، اثر مدرسه و رفتاری که مسئولین مدرسه با ما داشتن.


آخه من و دوستام از اول راهنمایی تا سال آخر دبیرستان، یعنی هفت سال از مهمترین سالهای زندگیمون رو توی مدرسه‌ای بودیم که مستقل بودن حرف اول رو می‌زد. مدرسه‌ای که کاملاً دانش‌آموز‌سالار بود!


توی اون مدرسه خودمون تصمیم می‌گرفتیم که دوست داریم توی کدوم کلاس باشیم و همکلاسیامون کیا باشن. خودمون تصمیم می‌گرفتیم که یه معلم خوبه یا نه! اونقدر اختیار داشتیم که سه چهارتا از معلمها رو بعد از اولین جلسه از مدرسه انداختیم بیرون، چون ازشون خوشمون نیومد و ...


نمی‌گم این رفتارها خوب بوده یا نه! نمی‌گم این رفتارا تاثیر خوبی توی ما و آینده‌ی ما داشته یا نه! شاید اگه یه روانشناس بیاد و این رفتارها رو تحلیل کنه به خیلیاش ایراد بگیره.


اما دارم می‌گم دلیل اینکه توی گروه دوستی ما 80 درصد ازدواجها این شکلی بوده، این بوده که ما مستقل بزرگ شدیم و آزاد و البته تا حدودی خودخواه و خیلی واضحه که آدمی با این خصوصیات به مرد زندگیش به عنوان یه تکیه‌گاه، یا آقا بالاسر نگاه نمی‌کنه! به عنوان یه دوست بهش نگاه می‌کنه و زیاد براش فرقی نمی‌کنه این دوست چند ماه یا چند سال از خودش کوچیکتر باشه...


خلاصه متین جونم، ببخش اگه خودخواهم...ببخش اگه بدون مشورت با تو تصمیم می‌گیرم...ببخش اگه بهت تکیه نمی‌کنم و ترجیح می‌دم به جای اینکه یه بار سنگین باشم روی شونه‌هات، همراهت باشم و در کنارت...



در همین رابطه:

ادامه مطلب ...

تو و باران و ...


تو باشی


و


باران ببارد


و


بوی خاک بیاید


و


من عاشق نباشم؟؟؟



قانون یا ...


فکر کنم نارنجدونه بود که دو سه ماه پیش من رو به بازی قوانین زندگی دعوت کرد و من از اون روز دارم به قوانین زندگیم فکر می‌کنم و چون هیچ قانون درخور توجهی پیدا نمی‌کنم از زیر نوشتن این پست در می‌رم. راستش جداً روم نمی‌شه اینا رو بنویسم، ولی شما که غریبه نیستین. شاید بیاین نصیحتم کنین یک کمی قوانینم رو عوض کنم:


۱- هیچ وقت زندگی رو به خودت سخت نگیر!


۲- صداقت چیز خوبیه ولی همه جا کاربرد نداره!


۳- با هرکسی همون طور رفتار کن که اون با تو رفتار می‌کنه!


۴- زندگی بدون دعوا و حتی بزن بزن چیز بی‌مزه‌ایه!


۵- اینکه هرچیزی سرجای خودش باشه خوبه، ولی ضروری نیست!


۶- وقتی می‌ری خرید پول زیادی همراهت نبر. چون هرچی پول همراهت باشه، خرج می‌شه.


۷- وقتی داری رانندگی می‌کنی و از توی آینه که نگاه می‌کنی همه‌ی راننده‌ها رو زن می‌بینی شک نکن که توی آینه یه چیزایی واروونه می شه و تو راننده و شاگرد رو با هم اشتباه گرفتی. با خیال راحت رانندگیت رو بکن و فکر کن راننده‌ی همه‌ی ماشینهایی که پشتت گیر کردن زنن و درکت می‌کنن!



یکی دوتا قوانین درست حسابیم دارم البته:


۸- هیچ چیز غیر ممکن نیست. کافیه که خدا بخواد!


۹- زندگی پر از معجزه است. کافیه که درست نگاه کنی!


۱۰- زندگی بدون حضور خدا، بدون حس کردنش، خالیه! خیلی خالیه!


۱۱- هر کودکی با این پبام به دنیا می‌آید که خدا هنوز از انسان نومید نیست.



قانون اضافه شده در راستای پست قبل: این روزا اگه پسری گفت قصد ازدواج نداره و می‌خواد ادامه تحصیل بده، اصلاً تعجب نکن!



قانون احتمالات!


*  احتمالش دقیقا برابر 11.11111111111 درصد بود، ولی اتفاق افتاد و منی که تا هفته‌ی پیش برای اذیت کردن متین، پرسپولیسی بودم و از هفته‌ی پیش به این ور باز به همون دلیل ذوب آهنی شده بودم، دیروز یهو از دقیقه 5 بازی استقلالی شدم و کلی از قهرمانی استقلال و بیشتر به خاطر ضایع شدن ذوب آهن که دیروز برنامه‌های جشن قهرمانیش رو اعلام کرده بود، خوشحال شدم. 


مبارک باشه!!!




*  دیشب توی خواب دیدم برای یکی از دوستام شوهر پیدا کردم ولی از خواب که بیدار شدم، فهمیدم پسره هم کوچیکتره و هم خودش در آستانه‌ی ازدواجه. موضوع رو که به متین گفتم یه پیشنهاد بهتر برای دوستم داشت.


انقدر هردوشون خوبن! انقدر به هم میان! تازه همدیگه رو هم می‌شناسن! متین هم می‌گه خوب این دوتا که همدیگه رو می‌شناسن اگه می‌خواستن خودشون به هم دیگه می‌گفتن!


حالا نمی‌دونم متین راضی می‌شه به دوستش بگه یا نه و من روم می‌شه به دوستم بگم یا نه...


تازه دوستم اینجا رو هم می‌خونه، ولی عمرا حدس بزنه من دارم در مورد اون حرف می‌زنم و از طرف اون تصمیم می‌گیرم.