امروز شنبه است.
امروز بیست و دومه.
امروز نه ماهه که از اون شنبه گذشته.
امروز نه ماهه که از اون بیست و دوم گذشته.
امروز نه ماهه که من و تو با هم زندگی میکنیم.
امروز نه ماهه که من و تو با هم میخندیم و با هم گریه میکنیم.
امروز نه ماهه که من و تو عشق تازهای رو تجربه کردیم.
امروز نه ماهه که من و تو مستانه و متین متفاوتی رو شناختیم.
امروز نه ماهه که ...
امروز داره بارون میاد.

دیروز تا عصر دلشوره داشتم. یه دلشورهی عجیب که هیچجوری نمیتونستم آرومش کنم.
دلم میخواست با یکی حرف بزنم دردودل کنم و یک کمی سبک بشم. زنگ زدم به تینا. یک کمی حرف زدیم. قرار گذاشتم هفتهی دیگه یه روز برم پیشش و قطع کردم.
اما هنوز حال و روزم خوب نبود. شمارهی سحر رو گرفتم و نیم ساعتی باهاش حرف زدم. نه اینکه دردودل کنم. همینجوری از عید و مسافرت و ... برای همدیگه تعریف کردیم. دلم خیلی براش تنگ شده بود.
پرسیدم پنجشنبه میتونی بیای خونهمون؟ از خداش بود.
تلفن رو که قطع کردم کلی سبک شده بودم و کلی هم انرژی مثبت پیدا کرده بودم. یه اسام اس زدم به بقیهی دوستای دبیرستانم و آدرس خونه رو نوشتم و نوشتم که پنجشنبه منتظرشونم.
خدا رو شکر با وجود اینکه از بچههای دبیرستانمون 90 درصد الان خارج هستند، از گروه دوستی ده نفرهی ما فقط دو نفر ایران نیستن. هر هشت نفر باقیمونده با خوشحالی گفتن که میان!
تصمیم دارم یه مهمونی ساده و خودمونی و بیدردسر برگزار کنم که هم به خودم سخت نگذره و هم بقیه برای مهمونی دادن راحتتر باشن.
مثلاً به صرف شیرینی و چایی و آجیل و شکلات! حتی بدون میوه! خیلی که زشت نیست؟ هست؟
متین و دوستاش هف-هشت ماهه که قراره دور هم جمع بشن. اما، هنوز که هنوزه نتونستن!
متین در حالیکه به شدت دچار حسودیه، میگه: "عیبی نداره، این هفته تو دوستات رو دعوت کردی، هفتهی دیگه من دوستام رو دعوت میکنم."
قبول می کنم. به شرط! به این شرط که حداقل مطمئن باشه پنج تا از دوستاش میان!
عادت نداره کم بیاره. قبول میکنه! بعد انگار شک میکنه.
میگه: "تو اصلاً تو اندازهای نیستی که برای من شرط بذاری."
میگم: "میخوای اندازهی واقعیم رو بهت نشون بدم؟"
میخنده و میگه: "آره بیا رو صندلی من بشین اگه پات به زمین رسید، اونوقت میتونی شرط بذاری..."
روی صندلیش که میشینم پاهام نیم متر با زمین فاصله داره...
من کم میارم: "باشه. بیشرط!"
پ.ن خالی بندی: از شنبه پستهای جدید فقط در http://baadbaadak.com نوشته می شن! پس بیزحمت یه تک پا تشریف ببرین پست پایین!
دوستای خوبم،
بیزحمت یه تک پا تشریف ببرین توی وبلاگ خودتون و لاگین کنین! بعد لینک بادبادک رو توی لینکاتون عوضش کنین و به جاش این رو بذارین!
اگر هم از فید استفاده می کنین، از این فید استفاده کنین:
http://feeds2.feedburner.com/baadbaadak
و در ضمن منتظر پیشنهاد جدیدی برای باغچه ی کوچیکمون هستم.
با تشکر! مستانه
ای دگرگون کنندهی قلبها و دیدهها، کاری کن که همیشه موقع انتخابهامون و سرچندراهیهای زندگیمون قلبمون فقط به راه درست مایل باشه و چشممون فقط راه درست رو ببینه...
دوستان مهربون و نازنینم، عیدتون مبارک...
اینم از شیش سین امسال ما! جای سمنو خیلی خالی بود...

البته اصلاً نگران نباشین چون موقع سال تحویل خونهی مامانبزرگ بودیم و هفتسین اونها هفت تا سین رو داشت.
فردا صبح با مامان و بابا میریم اصفهان و اگه خدا بخواد از اون جا میریم لرستان! وقتی برگشتیم با مامان و بابای متین میریم شمال که همه راضی باشن...
مواظب خودتون باشین...
همهتون رو به خدا میسپارم...
دوست دارم آخرین پست امسال رو بنویسم که حال و هوا اینجا یک کمی عوض شه و بوی عید بگیره!
ولی اصلاً حال و حوصله ندارم سال قبل رو جمعبندی کنم.
تابلوئه که سال 87 سال خیلی خوبی بوده دیگه! معلومه که بهترین سال زندگیم بوده دیگه! نوشتن نداره دیگه!
تازه کاملاً هم مشخصه که سال 88 سال خیلی بهتریه! یه سال پربار و قشنگ و دوستداشتنی و ایشالله پر از سلامتی و زندگی!
امروز اومدم شرکت یه سکسک کردم و سکهای رو که قرار بوده دو سال پیش یعنی به مناسبت عقدمون بهم بدن رو گرفتم! دست شرکت درد نکنه!
الانم دارم با مریم میرم پاساژ مروارید که برای خاله راضیه و متین عیدی بخرم. برای مریم یه سررسید خطاطی گرفتم که مطمئنم به دلیل علاقهاش خیلی ازش خوشش میاد!
متین هم عیدیم چند روز پیش برام خرید! هفت جلد کتاب! اونم چی؟ آتش بدون دود!
چرا هیچ هدیهای به اندازهی کتاب من رو خوشحال نمیکنه؟
چرا با اینکه آتش بدون دود رو دوبار خوندم هنوزم دارم روزشماری میکنم که از روز اول سال دوباره بخونمش؟ این بار با متین...
دیشب کلی به عروسایی که ماماناشون براشون عیدی و آجیل تزیین شده و هفت سین میارن حسودیم شد.
چرا مامان من از این رسما بلد نیست؟
چرا هفتسین ما هنوز آماده نیست؟ چرا سبزهمون هنوز سبز نشده؟ چرا سماق و سیر و سمنو نخریدیم؟
چرا من و متین نمیتونیم تصمیم بگیریم با مامان و بابای من بریم مسافرت یا با مامان و بابای متین؟
چرا نمیتونیم کاری کنیم که دل هیچکس نشکنه و به هردومون هم خوش بگذره؟
چرا من انقدر شماها رو دوست دارم و از الان دارم فکر میکنم که دلم چقدر براتون تنگ میشه؟
امیدوارم چهارشنبهسوری و دو سه روز بعدش حسابی بهتون خوش بگذره و در آرامش کامل باشین و سبزههاتون هم سبز سبز و آجیلهاتون خوشمزهی خوشمزه باشه...

به قول صفحه اول سررسیدم:
یا مقلب القلوب و الابصار، دوست دارم...
دبستان که بودم، مهمترین چیزی که گم کردم جامدادیم بود. با تمام مدادهاش و پاککن و تراشش! خیلی براش غصه خوردم. مامان هم خیلی دعوام کرد. میگفت تو خیلی حواس پرتی، هیچکس قد تو چیز گم نمیکنه. شاید راست میگفت.
ولی دو سه روز بعد من دوباره یه جامدادی داشتم با دوتا مداد مشکی و یه مداد قرمز و یه پاک کن نو و یه تراش...

راهنمایی که بودم، توی اردو ساعتم رو گم کردم. یعنی از دستم افتاد و نفهمیدم. داشتم از ناراحتی دق میکردم. جرات اینکه به مامانم بگم رو نداشتم. ولی بالاخره فهمید و بعد از اینکه کلی دعوام کرد و همون حرفها رو تکرار کرد، ساعت خودش رو بهم داد. که اون رو هم چند ماه بعد گم کردم! 
و دیگه تا موقعی که رفتم دانشگاه ساعت نداشتم...

توی دبیرستان و دانشگاه، پنج تا ژاکت و سوئیشرت گم کردم! هر پنج تاش رو به یه روش یکسان! 
روشش این طوری بود که صبح میپوشیدمشون و تا ظهر گرمم میشد و درش میاوردم و میگرفتم دستم! بعد یه جا که مینشستم جاش میذاشتم. هر بار دو دقیقه بعد از جا گذاشتنش یادم میافتاد و برمیگشتم که برش دارم. اما نبود و من هیچوقت نفهمیدم که توی دو دقیقه چه جوری غیبشون میزد! 
اون موقع بود که یک کمی به جنها شک کردم.
و برای همینه که دیگه توی زمستون ژاکت نمی پوشم...

حالا چی شد که یاد گمشدههام افتادم. معلومه دیگه! باز یه چیزی گم کردم!
شناسنامه ام رو!
مطمئنم توی خونه بوده ولی حالا نیست!
تمام خونه رو دوبار زیر و رو کردم، ولی نیست!
و حالا دیگه مطمئنم که همه این قضایا زیر سر جنهاست!
در ضمن از این به بعد هر سوالی درمورد روش المثنی گرفتن واسه هر مدرکی داشتین کافیه بادبادک رو باز کنین و یه کامنت بذارین. من و متین روش المثنی گرفتن تمام مدارک رو یاد گرفتیم!
دو ساعته این سایته رو جلوم باز کردم و دارم فکر میکنم کدوم محصولش رو به عنوان عیدی برای متین بخرم!
تا الان به این نتیجه رسیدم که شارژر هندلی از همه بیشتر خوشحالش می کنه! فکر کن! مجبور باشه از صبح تا ظهر بشینه دستهاش رو بچرخونه تا موبایلش قد یه تلفن زدن شارژ بشه! 

البته این هندزفری جادویی هم ایدهایه واسه خودش! متین میتونه صداش رو تغییر بده و باهاش کلی مردم رو بزاره سرٍ کار و لذتش رو ببره! 

واقعاْ سازندههای این محصولات چه فکر باز و خلاقی داشتن!
* * *
من هیچ انگیزهای ندارم که از دوشنبه بیام سرکار. حقوق و عیدی و شکلات و آجیلم رو از شرکت گرفتم و فقط مونده سررسید که خودم یه خوشگلش رو برای خودم عیدی خریدم.
فقط امروز یه نفر اومده بود این جا یه سیستمی رو نصب کنه. که اگه نصب میکرد کارمون درمیومد!
ولی من با استفاده از قانون جذب معروف کولدیسکش رو ناکار کردم و فعلاً نصب سیستم به تعویق افتاد و من از قانون جذب خواهش میکنم که این تعویق تا سال آینده طول بکشه.
* * *
دلم برات تنگ شده...

پ.ن: عیدیها رو اینجا ببینین.